۱۳۹۳ مرداد ۲۵, شنبه

برای س.م که اسمش را دوست نداشت... ولی من دوست داشتم



کسانی که دوستشان داشته ایم بخشی از هویت ما هستند. همان مسیری که روی ما تاثیر گذاشت که چنین بشویم
کسانی که الهام بخشمان بودند و گاهی برای تصاحبشان انقدر پیش رفتیم که خودمان را غریبه ای یافتیم. آنها مهم هستند و احمقانه است که بگوییم برایمان تمام شده اند. آنها هستند در تک تک کلمات ما ، در سلول های ما. آنها به ما یاد دادند گاهی سنگ دلی را گاهی مهربانی را . آنها به ما یادآوری کردند که ضعفهایی داریم و شاید با ترکشان بیشتر یادآوری کردند که موجودات ضعیفی هستیم. آنقدر ها عالی نبودیم که پیشمان بمانند. آنها مهم هستند حتی اگر کنارمان نباشند ، حتی اگر با کس دیگری باشند یا حتی اگر بخواهیم که با وایتکس یا هر شوینده دیگری آنها را از تاریخ روابطمان حذف کنیم. آنها با ما هستند مثل این کلمه وایتکس که من استفاده می کنم ... حضورشان خیلی عمیق تر از این حرف هاست. پس بیاییم و دیگر نجنگیم و خودمان را بیش از این سوژه نکنیم با تلاش برای حذفشان برای این که به خودمان بگوییم مهم نبودند و بدون آنها هم زندگی خوبی داریم. قطعا بدون آنها هم می توانیم ادامه بدهیم ، عاشق شویم و... اما نباید فراموش کنیم که با آنها لحظات خوبی داشتیم ، و بخشی از فرآیند تغییرمان مدیون آنهاست. بیایید مستقل از آنچه برایمان پیش آمد از آنها متشکر باشیم....

۱۳۹۳ مرداد ۲۳, پنجشنبه

راه های مبارزه با کابوس

بغل کردن یک کوالا شب هنگام آسایش چند گیتی را به من عرضه می دارد.
پی نوشت : اسم ایشون رو خسرو گذاشتم ، باشد که همون خسرو ناجی باشد !

۱۳۹۳ مرداد ۱۹, یکشنبه

دو سال پیش که با او آشنا شدم فهمیدم که وقتی از ایران رفته با دوست دخترش بهم زدند. تعریف کرد که با هم زندگی می کردند اما او رفته بود. گفت وقتی با هم زندگی می کردند فهمیده بود علی رغم علاقه(که احتمالا نوعی عادت است) آن دختر کسی نیست که بخواهد با او ازدواج کند. می گفت اشکال از دوست دخترش هم بود که معطل کرده و با او نیامده و گفت دختر کسی بوده که بهم زده . در نهایت داشت با من چت می کرد و انگار بعد از مدت ها ، کسی بودم که کمی برایش خاص باشد.
راستش می ترسیدم از رسیدن چنین روزی... کسی را دوست بدارم و رهایم کند و برود با دیگری و بگوید مناسبش نبودم. دیگری با آن که مرا ندیده می داند که شکست خوردم... بگوید که چقدر زحمت کشیدم ولی خب نتوانستم نگه اش دارم. اصلا از اول مرا دوست نداشته است! فکر کردم چقدر دردناک است که کسی که انقدر برایش درد می کشیم می رود در آغوش کس دیگر و با او شاد می شود خیلی راحت. تصور کردم که دخترک احتمالا هیچ تلاشی نمی کند و معشوق من با او خوشحال تر است... این تصور باعث می شد حس گناه کنم نسبت به موقعیتی که دارم. فکر می کردم کسی به سمت من آمده که گریه های دختری را پشت سر دارد و چقدر دخترک آرزو دارد جای من باشد. 
می گفت هنوز در وبلاگش ناراحت می نویسد و مسئله برایش تمام نشده من از شنیدن این ها می ترسیدم. شاید تعجب کند وقتی این را بخواند اما تصور می کردم که سرنوشت من همین باشد ... کسی را بخواهم و غرق شوم در دوست داشتنش و او حتی مرا به خنده بگیرد. می ترسیدم مسئله برایم تمام نشود ولی او حتی مسئله را به یاد نیاورد....یا حتی مانند او به تمسخر بگیرد. البته می گفت از ناراحتیش ناراحت می شده اما وقتی از یک حد این ناراحتی ها بیشتر شدند ، غیر منطقی تر و احمقانه تر شدند و او تحمل و حوصله اش را ندارد.
تقریبا چند ماه پیش فکر می کردم به سرنوشت آن دختر دچار شدم. اما فهمیدم فعلا به آن مرحله نرسیدم. شاید جان سخت تر از چیزی هستم که تصور می کنم. ولی نمی گذارم....نمی خواهم انقدر زود به آن مرحله برسم. حالا بهتر شده ام پذیرفته ام که قرار نیست هرکسی بتواند دیگری را خوشبخت کند و خب قرار نیست تا انتها وفادار بمانیم. دیدن این چیزها دیگر آزارم نمی دهد اگرچه برایم عجیب می شود بعضا که فلانی که یک سال پیش انقدر با عشق در کنار یکی بود حالا با دیگری است. حالا دیگر برایم مسئله نیست که چطور یکی می تواند در عرض شش روز ناپدید شود و... شاید به این چرا جوابی هنوز ندادم اما راستش این سوال دیگر اهمیتی برایم ندارد. دیگر این سوال دردناک نیست. می توانیم خیلی راحت بگوییم دیوث بود یا لیاقت ما را نداشت اما در حقیقت سوال "چرا این کار را کرد؟" شکل دیگر سوال" من چه کم داشتم؟" است و راستش به نظرم این سوال ، یعنی من چه کم داشتم؟ ، سوال غلطی است و بی جاست...
پی نوشت: متشکرم :)

برای میلاد که با حضورش امید به زندگی را برایم افزایش داد

به واسطه تجربه چند ساله ام ، فکر نمی کردم کسی که آدم درستی باشد مرا دوست بدارد و جذبم شود. پس وقتی گفتی کافه برویم با توجه به چیزهایی که کسی از تو برایم گفته بود فکر کردم نهایت دیدت به من یک داف عنتلکت است. چندماه بعد که خودم سمتت آمدم باز هم همان تصور را داشتم ، البته دیگر برایم فرقی نداشت راستش... انقدر در هم شکسته شده بودم و از رویم با ماشین رد شده بود که دنبال محبت بودم از هر جنسی که باشد. 
اما همان اول وقتی از دست هایم برایم گفتی و این که چقدر دست ها مهم هستند فهمیدم راجع به تو اشتباه فکر می کردم مخصوصا آن جمله که گفتی "از بچگی دوست داشتم بات سیگار بکشم" آن شوخی هایی که شاید شیرین تر از این بودند که بتوانم در دسته "لاس زدن" قرارشان بدهم ، همه و همه نشانم داد که چه موجود نازنینی هستی...
با تو تجربیاتی کردم که شاید ابتدا در ادامه رابطه قبلی طبقه بندیشان می کردم مخصوصا که شباهت هایی به هم داشتید اما در عین حال شبیه نبودید. شعر ، ابراز محبت های جدید و عجیب غریب و اهل سفر و گردش بودن را شاید خیلی ها داشته باشند اما من انگار سایه بزرگی از چهار سال روی زندگیم داشتم و تو هم اول زیر همان سایه بودی اما انقدر بزرگ شدی که دیگر تحت سایه کسی نبودی...خودت بودی...خودت شدی...
متشکرم از حضورت :)

۱۳۹۳ مرداد ۱۷, جمعه

گلوبال فکت یا دختری که میل می زند

گفت این یک گلوبال فکت است که کسی که خودش را "عرضه" کند ارزشش کم می شود. این حرف مرا یاد خیلی چیزها انداخت. این که یک بار یکی گفته بود که پر رویم کردی ، همان رفتار سگ ات بهتر است ، یا یاد آن زمان که شنیدم دیگری راجع به من گفته که آنا چطور دختری است؟ میل زده ! یاد این افتادم که این تاکید بر خودم و استایلم ، این شکستن هنجارها هزینه دارد. تا کجا حاضرم هزینه را بدهم؟ من نمی خواهم خودم را عوض کنم. دوست دارم این تفاوت را ، این جسارت را ، یا حتی این کله خرابی را...
شاید آن دورها کسی یا کسانی باشند که به نظرشان دختری که رک احساسش را می گوید ، بدون این که خودش را لوس کند لوسشان می کند دوست داشتنی تر از کسانی باشد که اخم می کنند. شاید برخلاف آنان که چون دست نیافتنی نیستند عاشقشان می شویم ، دوستم بدارند چون بدانند که دوستشان خواهم داشت و این دوست داشتن شاید انتهایی نداشته باشد....