۱۳۹۳ مهر ۴, جمعه

بس که همه رد هستن

شاید هم من رد دادم و همه این چیزها که من بهش می گم مثال رد و بی شعوری عادیه!

۱۳۹۳ مهر ۳, پنجشنبه

خنده های بی جا ، گریه های هیستیریک و توقعات بی مورد، همه را بنده ام

چیزی که جلسات روان درمانی به من یاد داد این بود که عادات ، هرچقدر ابلهانه و آزاردهنده باشند نباید دست کم گرفته شوند. وقتی به دکتر گفتم چرا من باید با او که انقدر آزارم می دهد دوست باشم گفت این رابطه کمک می کند که سراپا باشی. شاید این نارضایتی درونی از خودت را روی او خالی می کنی. او کسی است که فکر نمی کند ، نیاز به کمک دارد و... در واقع شاید بخش هایی از خودت است که در او می بینی و حالا می توانی نارضایتی درونی ات را بیرونی کنی. راست می گفت من درونا خودم را این طور می دیدم. شاید کسی باور نکند جز کسانی که لااقل دو سال پیش کنارم بودند، وقتی موقعیت او و خودم را مقایسه می کردم. حالا رابطه ما به سختی تمام شد بهتر بگویم دیگر آن کارکرد را نداشت انگار. چون من هم فهمیدم این رابطه بخشی از ساز و کار دفاعی برای فرار از خودم هست ، هم این که عوص شدم و او هم عوض شد و در این قالب جا نشدیم.
بعد تر فهمیدم که حتی دوست داشتن شدید بعضی آدم ها ، در عین آزار دهنده بودن نوعی کارکرد در روانم داشته : هدفمند بودن ، جاه طلب شدن و میل به ادامه دادن و حیات. چیزهایی که در عین دردناکی و به نظر ضرر کارکردهایی داشتند که وقتی دیگر نبودند مشخص شدن. در واقع عادت ها متضمن نوعی ویژگی تکاملی هستند یا چیزی که ریشه شان را در وجود ما محکم کند.
شاید یکی از دلایل مخالفتم با تجدد آمرانه ، دست کم گرفتن عادات و نهادهای سنتی است و سهم و نقشی که آنها در حیات اجتماعی سیاسی بشر بازی کردند. به این ترتیب هر تغییر سریع در اطراف من محکوم به بی فکری و حتی ارتجاعی بودن در دراز مدت می شود.
به این ترتیب وقتی به من گفت خنده های بیجا می کنم باز هم خنده بی جا تحویلش دادم. چرا که او نمی داند همین خنده بی جا یکی از پایه های من و تاکتیک دفاعی شخصیت من در موقعیت های تنش آمیز است.
همه ی این حرف ها منافاتی با تغییر ندارند بلکه می گویند در لباس منتقد قبل از ایجاد هر تغییر به کارکردهای نظام کهن توجه شود به زبان دیگر انقدر شیفته جهانی که طرحش را در ذهن داریم نشویم که جهان فعلی و واقعیت فعلی را از دست دهیم.
این همه حرف زدم که بگویم تلاش کردم مدتی نخندم : نتیجه فاجعه شد.

۱۳۹۳ شهریور ۲۵, سه‌شنبه

هیچ کس بی مرام تر از یک مرده نیست

قبل تر فکر می کردم مردن می تواند بهترین اتفاق دنیا باشد و چرا مثلا خودم را نکشم؟
خب فهمیدم این دوست داشتن مرگ بیشتر از این که واقعی باشد ، نوعی آرزوست. کسی که حافظه خوبی دارد و آرزو در حفظ آنچه که دارد و پس گرفتن آنچه که زمانی داشته ، نمی تواند مرگ و فراموشی را دوست داشته باشد. مرگ و فراموشی متضمن نوعی بی مسئولیتی است نسبت به کسانی که برای همیشه تنهایشان می گذاریم و کسانی که فراموششان می کنیم. مردن نه تنها بی مسئولیتی ست چه بسا بی مرامی ست ... می رویم و بازماندگانمان را مستقل از این که چقدر دوستمان می دارند و چقدر زندگیشان بدون ما فلج می شود تنها می گذاریم.
با این که هیچ چیز دردناک تر از مرگ عزیزان نیست اما من ترجیح می دهم مرگ تک تکشان را به نظاره بنشینم ولی کسی نباشم که ترکشان می کند...

۱۳۹۳ شهریور ۲۲, شنبه

هر روز صبح به خودم می گم قرار نیست بیشتر اینجا بمونم و تکرارش می کنم میادا یادم بره که هدف اصلی ، نجات خودم و رفتنه...

۱۳۹۳ شهریور ۲۱, جمعه

روایتی در باب تلف کردن وقت



آذر یا دی ماه نود بود که با او آشنا شدم. در واقع دیده بودمش در دفتر یا حتی دانشگاه و... ولی خب صحبتی نکردیم. به قیافه اش می آمد ارشد باشد مخصوصا که ریش و سیبیل داشت و سنش به خوبی بالا می رفت. در هر چیزی دستی داشت: از معرفی به استاد و کارهای آموزشی گرفته تا کارهای فرهنگی و اعتصابات و تظاهرات و ... یک روز فهمیدم که مثل ما هشتی است ! به معنی واقعی کپ کردم. از این که چطور کسی هم سن من است و انقدر می تواند با اعتماد به نفس با افرادی که انقدر از او بزرگتر هستند حرف بزند؟ یادم است در آن برخورد اول گفت که غذایش اضافه است و برایش بخورم و غذایش در آن ظرف معروفش بود. نشست در آن فرصت راجع به مصاحبه اباذری در مهرنامه حرف زد و وبر و ... بحث مجتهدی هم شد و این که چقدر مجتهدی خوب است و به او "یاغی" می گفته به جای "باغی" و این که قدر مجتهدی را بدانم و مانند او کسی پیدا نمی شود که در این سن انقدر برای کلاسش انرژی بگذارد. گفت چطور توانسته با پیرمرد بداخلاق عیاق شود و به او پیشنهاد داده که با هم افلاطون بخوانند!بعد تر با من صمیمی تر شد : چت های پایان ناپذیر به طوری که من لپ تاپ را باز می گذاشتم و به کارهایم می رسیدم و وقتی برمی گشتم جی تاک به من خبر می داد که او هنوز در حال تایپ کردن است ! حرفهای متنوع : از فلان فیلمی که اکران می شد(انتهای خیابان هشتم ) ، تا یک دارآباد که با هم باید می رفتیم(جالب است که همه پیشنهاد می کنند دار آباد برویم) ،ایجاد شورای دبیران ، پس گرفتن جای قبلی دفتر ، عوض شدن میرزایی ، دهقانی و طرح هایی که به عنوان مشاور(!) برای دهقانی دارد ، فتوحی و این که چقدر فتوحی خوب است ، فتوحی و این که چقدر فتوحی بی شعور است ، چگونگی اداره دفتر ، همکاری در نقطه ، شماره جدید نقطه که هربار قرار بود چیز جدیدی بشود، شماره قبلی نقطه که باید با دقت می خواندم و به خودآزمایی های او راجع به مطالب پاسخ می دادم ، کپیتال مارکس را که باید می خواندم و مقاله ای راجع به از خود بیگانگی و شی وارگی از خودم تولید می کردم و....
همیشه در ذهنم این بود که او چطور می تواند انقدر وسیع اظهار نظر کند ؟ تئاتر ، سینما ، جامعه شناسی ، تاریخ ، فلسفه ، دانشگاه و تاریخ دانشگاه ، مسئولین دانشگاه ، نشریات فرهنگی ، دفتر و اداره درست دفتر و... چطور می تواند این همه اعتماد به نفس داشته باشد؟ مثلا بگوید فلان غذا را باید فلان طور درست کرد یا فقط می تواند ماهی را اگر به طرز خاصی درست شده باشد بخورد و باقی خر و احمق هستند که به نحو دیگر می خورند. بچه های جمعیت دفاع مشتی نفهم هستند که کتاب نخواندند و چون جوگیرند دور هم جمع شدند و اگر ادامه بدهم می توانم ساعت ها راجع به ادعاها سخن رانی کنم. مسئله اینجاست که من تحمل می کردم . چرا که دردناک بود برایم که به کسی بگویم "تو چقد سواد داری که انقدر وسیع اظهار نظر می کنی؟" یک طورهایی انگار رو نداشتم از طرفی سعی می کردم خیلی جدی نگیرمش و تماسهای زیاد و سمس هایش را وقتی که اعصابم در حال انفجار است پاسخ ندهم. وقتی راجع به این صحبت می کرد که نسبت به دبیر دفتر نارضایتی دارد خب جواب دم دست برایش این بود که "شما کی باشید؟" ولی خب چون حوصله دعوا نداشتم چیزی نمی گفتم. فقط یادم است وقتی از عصبانیت منفجر شدم ، اشکش درامد و دلم سوخت که باعث شده ام انقدر ناراحت بشود و سعی کردم به مرحله ای نرسم که نابودش کنم. این سیکل معیوب بالاخره بعد از دوبار دعوا با ریجکت شدن شماره اش تمام شد. دیگر نتوانستم تحملش کنم ، حتی در فانتزی هایم نمی توانستم خودم را ببینم که کنارش ایستاده ام و می توانم به حرف هایش بدون عصبانیت و دندان قروچی کردن توجه کنم. البته خیلی هم کار سختی نبود فرار از او چرا که نه چندان فعالیتی می کردم که با او تداخل داشته باشد ، نه با دوستانش دوست بودم. شکر خدا او هم مرا مرده می پنداشت و کمتر زیارتش می کردم.
اخیرا متوجه شدم که می خواهد به هر طریقی که شده دست من به نقطه نرسد. سوالی که برایم ایجاد می شود این است که زمانی که در اوج فعالیت فرهنگی و این چیزها بودم هیچ وقت ذره ای علاقه به نقطه نداشتم. گرچه خیلی ها به نظرشان جای خوبی می آمد. البته هنوز هم می گویم جای خوبیست ولی خب تصور این که بخواهم در این شرایط با کنکور و آینده روی هوایم و وضع روحی ناخوشایند دستم بگیرم حتی در مخیله خود هم نمی گنجد. فقط این گزاره به من ثابت کرد که چقدر می تواند متوهم و بیکار باشد...
در هر صورت دو سال است که دیالوگ خاصی با او نداشتم و خب خیلی ها به دنبال این هستند که بدانم چه کردم که او ، کسی که حتی به پسر ها هم گیر می دهد بیخیال من در همه زمینه ها شد! اما با این حال هنوز فکر می کنم آن 6 ماه من چقدر با تحملش و مدارا کردن با او و خوردن تیکه از در و دیوار مبنی بر این که :ازت خوشش میاد و... بد گذشت و می توانستم خیلی سریع تر و راحت تر کاری که بعدش کردم را اول بکنم.
حالا چرا این را نوشتم؟ نوشتم که بگویم به خاطر این که کسی را ناراحت نکنیم حالا از ترسمان است ، از دل نازکی ، از نفع از هرچه ، چقدر مراعاتش را می کنیم و زحمت می کشیم و او حتی متوجه نمی شود که به جای این که اوقاتمان را تلف کنیم و نوشته هایش را در جی تاک بخوانیم می توانیم کتاب مورد علاقه مان را بخوانیم یا مثلا آهنگ گوش کنیم و... و چقدر اختصاص دادن وقت به آدم بی شعور خطاست.