حدودا 4 سال دارد و به محض ورود به مهمانی لازم می بیند که همه را از آشناییش سر افراز کند پس وسط مجلس می دود و با صدای بلند و رسا می گوید:«سلام!من آناهیتا هستم!» (واقعی!!)
پس اس:من شدیدا تکذیب می کنم!!!!
حدودا 4 سال دارد و به محض ورود به مهمانی لازم می بیند که همه را از آشناییش سر افراز کند پس وسط مجلس می دود و با صدای بلند و رسا می گوید:«سلام!من آناهیتا هستم!» (واقعی!!)
پس اس:من شدیدا تکذیب می کنم!!!!
باید مدتی برم سفر.علی رغم میل باطنی البته!امیدوارم زنده برگردم تا بتونم بقیه کارهای ناتمام را تمام کنم...امیدوارم بتونم درست فکر کنم و راه حلی واسه مشکلاتم بیابم.
پی اس بی ربط:آدما کلا دو دستن یا مثل منن یا که نیستند!اونایی که مثل من نیستند اصلا آدم نیستند! پی اس شماره 2: واقعا متاسفم بابت کارم.اما منم مثل تو فکر می کنم کافی نیست!
On the ground I lay
Motionless in pain
I can see my life flashing before my eyes
Did I fall asleep
Is this all a dream
Wake me up, I'm living a nightmare
On this bed I lay
Losing everything
I can see my life passing me by
Was it all too much
Or just not enough
Wake me up, I'm living a nightmare
So here I go again
Chasing you down again
Why do I do this?
Over and over, over and over
I fall for you
Over and over, over and over
I try not to
This was my worst love
You'll be the first to go
And when she leaves you for dead
You'll be the last to know
If you want to get out alive
Hold on for your life
If you want to get out alive
Hold on for your life
The time has come
For me to talk to you
And I don't mean
To hurt your pride
But everybody needs a friend sometimes
To make you see the light
If you need me
You know I'll come running
Right to you
Just give me a sign
I won't leave you
We'll make it together.
And take it to the end of time
I hate to see you fall down
I'll pick you up off of the ground
I've watched the weight of your world come down
And now it's your chance to move on
Change the way you've lived for so long
You find the strength you've had inside all along.
I will not die, I'll wait here for you
I feel alive, when you're beside me
Nothing is sacred and everything's wrong
But you and I keep holding on
I have escaped the bitter taste of you.
Holding on to you like broken glass
Every touch cuts deeper than the last
I know I should leave
But it feels so good to bleed
مدت ها بود که قدر چیزهایی که داشتم رو نمی دونستم.مدت ها بود که همه چیز برام تکراری شده بود.یک جور روزمرگی تمام وجودم رو گرفته بود.یک جور جدی نگرفتن زندگیم.نمی دونم چطور بگم اما فراموش کرده بودم که من برای یک بار زندگی می کنم.
دو سال و نیم قبل خواب دیدم که دارم می میرم.یادمه وقتی که از خواب بیدار شدم حس عجیبی داشتم.حس می کردم که می خوام فقط نفس بکشم ... لذت نفس کشیدن رو مدت ها بود فراموش کرده بودم.اما اون موقع با تمام اشتیاقم این کار رو می کردم!دوست داشتم که همه دوستامو در آغوش بگیرم و بهشون بگم که چقدر دوسشون دارم.اون موقع به خودم قول دادم از تک تک نفس هام استفاده کنم و قدرشونو بدونم.قول دادم که زندگیم رو اگه فقط یک باره فقط صرف دوست داشتن بکنم ... می دونستم که خیلی سخته اما خوب گفتم من تا آخرین لحظه تلاشمو می کنم.
من 6ماه موفق بودم. تا مدت ها از کسی نفرت نداشتم.از بودن با دوستانم لذت می بردم و تلاش می کردم.امید داشتم به اهدافم برسم و زندگی خیلی خوبی داشتم.اما کم کم این رویه کم رنگ شد...ناپدید شد شاید.از من چیزی جز غر غر و شکوه و شکست برجای نموند.دوستانم هم رها شدند.نسبت به اون ها غفلت شد بی احترامی شد و شاید زیاده روی شد.بعضیاشون تبدیل شدن به کسانی که ازشون منزجرم،بعضی دیگه هم تبدیل به کسانی که اصلا براشون ارزشی قائل نیستم.فهمیدم دیگه از دست دادن اون ها و رفتنشون عادی شده برام.همین طور بی هدف زندگی کردنم و تنبلیم.حس می کردم تا مدت ها توی این دنیام.شاید الانم که اینو می نویسم فکر می کنم همیشه هستم...
تا این که ...سارا واسه همیشه رفت از دنیا.باور کردنی نبود به جد.من سردرگم و گیجم هنوز ...سارا دوست صمیمیم نبود.سارا دوست نزدیکم هم نبود.اما رفتنش به من ضربه بزرگی زد.وقتی از خودم می پرسیدم که چرا گریه می کنی نمی تونستم تشخیص بدم چرا!!آیا گریه می کردم چون دوستی رو از دست داده بودم؟!کسی رو که شاید نتونسته بودم زیاد از فرصت بودن باهاش استفاده کنم؟گریه می کردم چون که اون توی اول راه زندگیش....موقعی که شاید نفهمیده بود زندگی چیه رفته بود؟!گریه می کردم چون که یادم میومد اون چه اندیشه هایی برای اینده داشت؟گریه می کردم چون یادم می افتاد که برای اونم مثل من مسلم بود که 10 سال دیگه زنده هس؟یا گریه می کردم چون که حس می کردم مرگ انقدر نزدیکمه و منم ممکنه بمیرم؟!
سارا رفت و یادآوری شد که منم ممکنه برم یا شاید کسانی برند که من دوسشون داشتم و دوستشون بودم.متاسفم اگه ناراحتتون کردم یا براتون دوست خوبی نبودم یا شاید بهتر بگم دوستتون نبودم.