1.اتفاقاتی دارند می افتند که دوست دارم خوشایند ببینمشان و دلم را پاک بگیرم.(امیدوارم که آن چیزی که می خواهم "بالاخره!" اتفاق بیفتد...
2.با این که غذای دانشگاه را نمی خورم اما تاثیرش را می بینم!دارم به این فکر می کنم که شاید دیدن غذای کافوری هم تاثیر داشته باشد!!!!!! شاید هم یکی از تاثیرات پارازیت باشد...!!کسی چه می داند!
3.this could be a start of s.th new!
4.به وبلاگم شدیدا وابسته هستم...نمی خواهم این وابستگی پایدار بماند پس برای مدتی ترکش می کنم.... نمی دانم چقدر ترک کردن طول می کشد اما تجربه من ثابت کرده بعد 2-3 هفته همه چیز عادی می شود...حداقل 4 بار ترک کردم و باز معتاد شدم به وبلاگم!!
5.معشوقه دیروز عبارت قصار جدیدی به کار برد:هر کسی از ننه اش قهر می کند کتاب شیمی عمومی می نویسد!!! این جمله درست زمانی گفته شد که من به جای پیدا کردن کتاب شیمی فیزیک "هی!"شیمی عمومی می دیدم!
6.خیلی بد هست که دانشگاه آدم نزدیک باشد!چرا که تو وسوسه می شوی سر ناهار برگردی خانه !! گاهی همچین غلطی را مرتکب می شوی و نتیجه اخلاقی آن می شود که تمام انرژی اون ناهاری را که لومباندی در راه بازگشت به دانشگاه مصرف می شود و هنوز گشنه ای!احمقانه تر این است که دست به کار می شوی و یک ساندویچ یا پیتزا هم می خری !!!! -à این طوری هر روز 200 گرم چاق می شوی!حالا در مدت 4 سالش را حساب کنید!
7.معشوق می گوید حاج آقا این روز ها نماز را به جماعت می خوانند...!! ای کاش ما هم اندازه حاج آقا متحول می شدیم...فقط نگرانم که اگر حاجی رفتنی شد، در بلاد شرک و کفر چگونه نماز را به جماعت می خواهند به جا بیاورند؟