آنچه در رفتار امید و یاسی میبینم، برایم یادآور الگوی آشنایی در سیاست است: الگویی شبیه به اپوزیسیون ایرانی و حتی اپوزیسیون ونزوئلا. گفتارشان پر از واژههایی مثل اخلاق، تغییر و پیشرفت است و از «درجا زدن» وحشت دارند؛ اما اگر دقیقتر نگاه کنیم، نخستین بیاخلاقی را در حق خودشان مرتکب شدهاند. آنها حاضر نیستند درماندگی خود را بپذیرند، اما از دیگران انتظار پذیرش دارند. این تناقض، سیاست را از معنا تهی میکند.
نمونهی روشن آن، اپوزیسیون بهاصطلاح پیشروی ونزوئلاست که با وجود تمام دستاوردهای حقوق بشری و بینالمللی، به ترامپ متوسل میشود و با زبان او سخن میگوید؛ حتی جایزه صلح نوبل را به او تقدیم میکند، فقط به این امید که دیده شود. گویی در جهان، هیچکس جز ترامپ قرار نیست ونزوئلا برایش اهمیتی داشته باشد. منظورم ماریا کورینا ماچادو، برندهی جایزه نوبل صلح است. اما پاسخ ترامپ چه بود؟ حتی نامش را هم نیاورد؛ فقط گفت «زن خوبی است» اما بهاندازهی کافی در ونزوئلا مورد احترام نیست—با وجود آنکه توانسته بود ۹۰ درصد آرا را به کمپینش اختصاص دهد.
این همان تراژدیِ اپوزیسیونهای معاصر است: آنها از اخلاق میگویند اما زبان قدرت را بیواسطه تکرار میکنند؛ از تغییر حرف میزنند اما خودشان نخستین قربانیِ بیاحترامی به خویشتناند. شاید به همین دلیل است که در جهانی پر از انسانهای توانمند اما اسیر، ترامپها و خامنهایها امکان حکومت پیدا میکنند.
امید هم کموبیش در همین مسیر حرکت میکند؛ فقط سیاستمداری «شایستهتر» برای عبادت یافته است: نتانیاهو. این واقعاً غمانگیز است که کسی پس از سالها فلسفه خواندن، تبدیل شود به بلندگوی نتانیاهو—انگار خود او دستگاه تبلیغاتی و پروپاگاندا ندارد.
از اینکه امید و یاسی از من جدا شدند، ناراحت نیستم یا بهتر بگویم عذاب وجدان ندارم. شاید حتی خوشحال باشم که بالاخره یاد گرفتم پای حرفم بایستم و این ایستادن را با غرور اشتباه نگیرم؛ بلکه آن را بخشی از شرافت و وجود خودم بدانم. از این که دیگر خودم را پنهان نمیکنم و به قضاوتم بعد از ماهها اعتماد کردم خوشحالم. از این که بیشتر خودم را رنج نمیدهم تا با افرادی که من را متشنج میکنند معاشرت کنم از خودم سپاسگزارم.
من میبینم که هر دوی آنها بهشدت زخمیاند. زخمهایی که خشم و درماندگی را همزمان در آنها تولید کرده است. آنها از درماندگی خود خشمگیناند، اما حاضر نیستند آن را بپذیرند. این وضعیت برای من آشناست و دردناک.
یاسی بارها از من پرسید چرا آدیشن میروم و یک پیشنهاد «ثابت» نمیگیرد. من نمیخواستم درسی را که خودم تازه دارم یاد میگیرم به او بدهم: اینکه تا وقتی خودت را دوست نداشته باشی و برای خودت احترام قائل نشوی، دیگران تو را بازی خواهند داد. و او هنوز خود را دوست ندارد. کسی که برای رضا پهلوی و گذشتههای دور تبلیغ میکند، درواقع دارد از فقدان احترام به اکنونِ خودش حرف میزند. نوشتن این جملهها دردناک است، چون میدانم ظرفیتهای بزرگی در او وجود دارد که اسیر ماندهاند.
من نمیدانم در گذشتهی امید و یاسی چه گذشته است، اما میدانم آنها به کدام نیروی درونیِ من متصل میشوند. آنها مرا به تجربههای منفیام از مادرم و ترسهای پدرم پیوند میدهند؛ به حس ترس، تجاوز و فقدان اقتدار. در آن اتصال، همهچیز هست جز ایستادن با سینهی سپرکرده. درست مثل مادرم، در آنها ادعا بیش از هر چیز دیگری دیده میشود—ادعایی که جای اقتدار واقعی را گرفته است. یا شاید همگی آنها به این بلوغ نرسیدند که اقتدار را از زور جدا کنند و بدانند پشت اقتدار ترس نیست بلکه اعتماد به نفس و ایمان است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر