‏نمایش پست‌ها با برچسب To.... نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب To.... نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ تیر ۳, جمعه

ادعا،تظاهر،حرف بی عمل

قبل تر ، بهت هیچ حسی نداشتم.یعنی بی انصافیه بگم هیچی . مثل یک دوست.البته چون خیلی بزرگتر بودی ازت خیلی می خواستم یادبگیرم.بگذارم فقط تو حرف بزنی و من گوش بدم.خیلی حرفها برای گفتن داشتی.از فیلم ، سریال ، کتاب ها ، آدم ها ، آینده ، فلسفه ، تنها زندگی کردن توی این شهر بی در و پیکر.من خوشحال از این که دوستی پیدا کردم که حرف های زیادی برای گفتن دارد و چیزهای زیادی برای یادگرفتن از او دارم.

همه چیز خوب بود.تو ناگهان به من گفتی دوستم داری!! چرا این کار رو کردی؟ حس کردم به طور ناگهانی اون اعتماد و دوستی بهم ریخت!چرا این حس را کردم؟چون همواره فکر می کردم که تو با بقیه فرق داری ، بزرگ تری و کمتر اسیر احساسات می شوی و هیچ وقت به من فکر نخواهی کرد ، چرا که من بسیار از نظر روحی خراب بودم و فقط نیاز به یک دوست داشتم در آن مدت نه چیز بیشتر و نه کمتر. با این حال بسیار قابل احترام بودی و من اندکی خوشحال شدم که چنین فردی مرا دوست دارد.هرچند هیچ حسی بیشتر از یک دوست به تو نداشتم.

من حسی نداشتم . بهت گفتم ، فکر می کردم ناراحتت می کنم ، گرچه گفتی نکرد و آدم باید واقع بین باشد و انتظارت از من هم بیش از این نبوده … تو هر روز به صد روش در سمس ، چت ،فیس بوک و هزار کوفت و زهرمار دیگر این حس را ابراز می کردی. اما مسئله این جا بود که من هر بار بیشتر بالا می آوردم.اول هیچ حسی نداشتم اما این بی حسی به حس بد تبدیل می شد.برایم عجیب بود که کسی مرا دوست بدارد و من به سمت بی حسی بیشتر و ندیدن و یا حتی عصبانی شدن از دستش حرکت کنم.

بیشتر فکر کردم که چرا ؟ چرایش خیلی ساده بود.متعجب شدم که چرا انقدر دیر فهمیدم! تو به شدت از دید من متظاهری.نه شاید متظاهر لفظ قشنگی نیست.به نظرم در رفتار تو یک چیزی اشکال دارد.تو جوری با من صحبت می کنی که هیچ فرقی بین خودم و یک فرد دیگر احساس نمی کنم.تو جوری به من نگاه می کنی که من فرقی نه تنها بین خودم و بقیه نمی بینم ، بین خودم و کتابی که مشغول خواندنش هستی تفاوتی نمی بینم.تو انقدر در گیر ابراز لفظی هستی که هیچ چیز را جز آن نمی بینی و من متنفرم از این که تنها ابراز لفظی کنم و کسی چنین کند.تو هیچ وقت وقتی نیاز به کمکی داشتم که توانایی انجامش را داشتی به کمکم نیامدی هیچ وقت از تو تقاضایی گرچه نکردم اما خوب وقتی یک بار از روی ناچار کاری خیلی مهم را خواستم تو خیلی راحت انجامش ندادی در حالی که می دانستی… حالم خراب شد!

سمس هایت را چیزی جز تظاهر و دروغ گویی نمی بینم…تو مرا نمی بینی و دوست نداری.این برایم مسلم است .گرچه نمی توانم دوستت بدارم اما حالا می توانم دلیل بی حسی یا شاید اشمئزازم را بیابم.در واقع انگار تو هیچ چیز جز خودت را دوست نداری…

۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه

و شما که به سالیانی چنین دوردست به دنیا آمده‌اید

و شما که به سالیانی چنین دوردست به دنیا آمده‌اید
ــ خود اگر هنوز «دنیایی» به جای مانده‌باشد
و «کتابی» که شعرِ مرا در آن بخوانید ــ !
خفّتِ ارواحِ ما را به لعنت و دشنامی افزون مکنید

اگر مبداءِ خراب‌آبادی هستیم
                                    که نامش دنیاست!
ما بسی کوشیده‌ایم
                          که چکشِ خود را
بر ناقوس‌ها و به دیگچه‌ها فرودآریم،
بر خروس‌قندیِ بچه‌ها
و بر جمجمه‌ی پوکِ سیاستمداری
که لباسِ رسمی بر تن آراسته باشد. ــ
ما بسی کوشیده‌ایم
                          که از دهلیزِ بی‌روزنِ خویش
دریچه‌یی به دنیا بگشاییم. ــ
ما آبستنِ امیدِ فراوان بوده‌ایم،
دریغا که به روزگارِ ما
                          کودکان
مُرده به دنیا می‌آیند!
اگر دیگر پای رفتنِمان نیست،
باری
      قلعه‌بانان
                  این حجت با ما تمام کرده‌اند
که اگر می‌خواهیم در این سرزمین اقامت گزینیم
می‌باید با ابلیس قراری ببندیم.

احمد شاملو

۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه

Was it an angel?

Was it an angel that knocked on my door?
Or was it the wind?
Was I still sleeping lost in a dream?
Or was it you?

We swam in the fountains
Beneath the northern stars
We cried from the laughter
And died in each other's arms

Remember
And live forever
Remember
To live for love

I got back my letters ages ago
Your address unknown
I passed a stranger who had your eyes
Or was it you?

We ran through the graveyard
To catch to midnight sun
We danced drunk and naked
Until the summer was gone

Remember
And live forever
Remember
To live for love
Remember
To live for love

To live for love

Rasmus-Live Forever

۱۳۹۰ فروردین ۲۰, شنبه

برای اوئی که خو کرده است و جز اینش نیست

محکومم که نمی فهممت،درکت نمی کنم،که آزارت می دهم...

گرچه مرا سر آزار تو نبود

هیچ وقت نبودو می‌خواستم که عشق

بین ما پناهگاه که نه

معبدی گردد

که تو را هر روز در آن عبادت کنم

که تکرارت کنم

که در جان حکت کنم...

افسوس...

سکوت کردم

هیچ نگفتم،که چون مرا

امید بازگشت یوسف بود

آنکه گم شده...

در چاه غرور نخوتش افکندی

نمی فهمی نمی‌بینی

که می‌ترسم از موجودی

که از آنچه می‌خواستم ساختی...

آنچه از بتم ساختی...

که گرچه میدان‌دار هر میدانست

نه کس را به صداقت یار است

و نه کس را به صراحت دشمن می‌دارد

آنکه خو کرده

هر آنچه که دوست می‌دارد

به حساب خوبی‌ها

و آنچه نمی‌پسندد

به حساب زشتی ها انگارد

که …


۱۳۹۰ فروردین ۱۹, جمعه

و ندانستن...

مقصد ناپدید می نماید

دانم که باید رفت،ترک گفت آنچه به جاست...ترک کن این هم ساقری را...ترک کن …

همواره پندارم این بود که تو می‌دانی

می‌دانی وقتی غم راه سخن می بندتم

وقتی اشک پرده در این غم است

همواره می پنداشتم می‌دانی

که تنها داشته‌ام

در این هیاهو ها

در این سیاه ها و کبودها

تنها و تنها توئی...

آرزوئی جز تو نبود … و باورم بود

که می دانی! که می‌دانی که مرا سر باز گفتن کدامین سخن است

افسوس که نمی دانستی....



۱۳۸۹ اسفند ۲۷, جمعه

شاعر نیستم


نمی‌توانم نمی‌توانم

این را می‌گویم و خواهم گفت

شاعر نیستم

چرا که شاعر

در بند عشق و معشوق نیست....

چرا که شاعر از زندگی می سراید

و من...

از عشق.

من در قفس چشمهای توأم

خنده ات

و آغوشت.

جادوی تو چیست؟

بگو!

جادوی صدایت..همان که هم می‌سوزاند

و هم

مرا به در مقام ابراهیمی

می آورد و آتش را گلستان می کند

و آن نگاهت که

روح مرا عریان می بیند

معجزه دست هایت چیست؟

همان حریری که دور من می‌پیچد

همان‌هایی که با خواهش و تمنایم

آشنا هستند

همان دو کبوتر مهربان که

می‌آیند و ترکم می کنند...


ظلمتی در من بود

طوفانی و گردبادی

باید از آن گذر می کردم...

هیچ کشتی ای را یارای عبور نبود

و تو در لباس

موسی

آمدی و شکافتی و مرا به سرزمین موعود خواندی


باری...



من از زندگی نمی سرایم

چرا که

من زندگی را مرده‌ام

دم عیساییت گویی

قرنها از من دریغ گشته...



۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه

او رفت....

من زمان خیلی زیادی ناراحت بودم.آنقدر که توانایی انجام هیچ کاری در من نبود.اتفاقی که برایم افتاده بود به طور کل غرقم کرده بود.شوکه بودم بعد از یک سال...یک سال که گذشت کم کم فهمیدم که چرا من به این وضع افتادم...بارها فکر کرده بودم که شاید آب و هوای اینجاست که می‌خوردم شاید برای شریفی بودن هست که زنگ زدم و پوسیده شدم.احساس پیری می کردم.هیچ کار درستی ازم ساخته نبود،حتی نا نداشتم سر کلاس برم.صبح ها برای اینکه مسافت کوتاه خانه تا دانشگاه را بروم آن هم با مترو به نفس نفس می افتادم.آره...مثل سرطان در من بود!ناامیدی ناراحتی خاطرات بد که همه این‌ها باعث ناکامیهای بیشتر و نتایج بدتر می‌شد .من بیشتر و بیشتر در این منجلاب فرو می‌رفتم...تا اینکه بعد از یک سال از ورودم به این جهنم فهمیدم که هنوز چیزهایی هست که دوستشان داشته باشم...چیزهایی که باعث شوند شب‌ها کمتر بخوابم،صبح ها زود پاشم،امید داشته باشم،بخندم از ته دل،نه از روی ناراحتی زیاد و تلاش برای اشک نریختن،تجربه های جدیدی کنم...آنقدر خوشحال بودم که قابل وصف نبود.آدمی را دیدم که عجیب بود...فکرهای عجیب،از دید من سخت،زندگی متفاوت یا بهتر بگویم بسیار متفاوت و ایده آلی مقابل ایده‌آل من!من جذبش شدم!چرا؟چرا باید جذب کسی می‌شدم که سال‌های نوری از من دور تر هست؟چرا از وقتی جذبش شدم زندگیم بهتر و آرام‌تر شد؟نمی دانم...شاید در میان آن همه نومیدی روزنه ای دیدم،باریکه ای نور...گفتم این نور از پشت این دیوار است...باید شکستش...آنجا بهشت من است،دیوار از سنگ بود؟!نه دیوار بخشی از من بود!چرا می‌خواستم بشکند؟!؟!چرا قصد داشتم بخشی از خود را نابود کنم؟آیا این بخش کمی از من بود؟! من فکر کردم این بخش از من مسبب تمام نتوانستن ها نشدن ها و سنگین شدن‌ها و پرواز نکردن هست.فکر کردم اگر بتوانم خود را عوض کنم،بشکنم آنگاه اوج خواهم گرفت...بالا می‌روم و جان می گیرم...گفتنش ساده هست،ساده بود.اما من با هر ضربه به دیوار دردی محتمل می‌شدم و شکی در من می آمد:واقعا این‌طور بودن بد بود؟ آیا تغییر که این همه رنج را دارد واقعاً شفایت خواهد داد؟ و صدایی در من که:او تو را نخواهد پذیرفت اگر تغییر نکنی،آیا تو که همواره دوست داشتی در مرکز توجه باشی حاضری کسی را که افکارت را نمی‌خواهد را تحمل کنی؟چقدر می‌توانی بی توجهی ها را پذیرا باشی؟صدایش در گوشم می‌آمد و می‌آید هنوز:”من زندگی خودم رو می‌کنم تو زندگی خودت رو ...” می‌دانستم که او نمی‌خواهد در این راه کمکم کند.او کسی را می‌خواهد که مانند خودش باشد...

برایم سؤال می‌شود که دوستم دارد؟یا چگونه دوستم دارد وقتی که می‌گوید از افکار من بدش می آید؟ این سؤال بی جواب اذیتم می‌کرد .

اما من خوشحال تر از هر زمان دیگر بودم چرا که این سؤالات با اینکه بی جواب ماندند لحظات بسیار خوبی وجود داشتند که من فارغ از جواب این سؤالات خوشحال باشم.لحظاتی که به آینده فکر نکنم جایی باشم که نه در بند گذشته باشم و نه در آینده...متاسفانه این سؤالات بی جواب کار خودشان را کردند...و دیالوگ ماندگار «تو یک انتخاب اشتباه بودی» تمام اعتماد به نفس من و شادی هایم را خورد.دیوار را می شکستم و می‌گفتم من اشتباه بودم...او با این جمله به من گفت که دوست داشتن من منطقی نیست.سقوط کردم..هر روز بهانه‌ای برای بد بودنم داشت...برای اشتباه بودنم...ضربه ای عظیم تر از قبل خورد انقدر که دیوار شکست...

چیزی از من نماند...من نمی‌دانستم چه دوست دارم،چه می خواهم،دوست دارم چه شوم و ...من خالی بودم از خواسته...تنها رویایم او بود...به سمت شبیه او شدن رفتم...یک روز حس کردم بخشی از من زنده است...شاید تکه‌ای از دیوار خرد شده بود،شاید یک خرده شیشه نمی‌دانم چه بود.هرچه بود پوست و گوشتم را درید،ضعیفم کرد.زانو زدم...وقتی که خورشید وجود او انقدر پرنور بود که چشم‌هایم را کور کرد آنگاه که کورمال کورمال سعی می‌کردم بلند شوم دست‌هایم را روی زمین می‌کشیدم و تکه‌های دیوار بیشتر در آن فرو می رفتند،نوری دیگر نبود...همش تاریکی بود...کمک خواستم...او نفهمید،نه اینکه نخواهد.همیشه فکر می‌کرد همیشه افرادی هستند که کمکم کنند.کسی نمی‌توانست کمکم کند.گرچه اشتباه می‌کردم قطعاً اگر صبر می‌کردم به درد عادت می‌کردم اما صبر نکردم...فراموش کردم که او نمی‌خواست که من دیوار را بشکنم...فریاد زدم که من برای تو چنین شدم...او جوابی نمی داد من خشمگین تر فریاد زدم...ناسزا گفتم...فقط برای اینکه لحظه‌ای دردم را ببیند و من چه احمق بودم که فکر می‌کردم او کمک خواهد کرد...وقتی که ناسزا گفتم به دست‌های تکه‌تکه شده خونین نگاه نکرد...نخواست ببیند،نمی توانست مرا چنین ببیند،نمی خواست من چنین کنم...رفت!رفت که نبیند و زجر نکشد و شاید به خیال خودش من زجر نکشم...آری او رفت...او تنها یک سوم شخص ساده نبود...او تمام آمال من بود که رفت...

۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

I Decide

In my life I decide and it turns me on,
How I am, how I live, who I love
In my way I feel strong and it turns me on
In my life, I decide, I decide

I decide

I decide

۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

آهنگی که منو در یک سال قبل تصویر می کنه...

Angels...

Sparkling angel I believe
You were my savior in my time of need.
Blinded by faith I couldn't hear
All the whispers, the warnings so clear.
I see the angels,
I'll lead them to your door.
There's no escape now,
No mercy no more.
No remorse cause I still remember

The smile when you tore me apart.
You took my heart,
Deceived me right from the start.
You showed me dreams,
I wished they'd turn into real.
You broke a promise and made me realize.
It was all just a lie.

Sparkling angel, I couldn't see
Your dark intentions, your feelings for me.
Fallen angel, tell me why?
What is the reason, the thorn in your eye?
I see the angels,
I'll lead them to your door
There's no escape now
No mercy no more
No remorse cause I still remember

The smile when you tore me apart
You took my heart,
Deceived me right from the start.
You showed me dreams,
I wished they'd turn into real.
You broke a promise and made me realize.
It was all just a lie.
Could have been forever.
Now we have reached the end.

This world may have failed you,
It doesn't give you reason why.
You could have chosen a different path in life.

The smile when you tore me apart.
You took my heart,
Deceived me right from the start.
You showed me dreams,
I wished they'd turn into real.
You broke a promise and made me realize.
It was all just a lie.
Could have been forever.
Now we have reached the end.
Within Temptation -Silent Force
Download
Download this Album here...

۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

...

مدت ها بود که قدر چیزهایی که داشتم رو نمی دونستم.مدت ها بود که همه چیز برام تکراری شده بود.یک جور روزمرگی تمام وجودم رو گرفته بود.یک جور جدی نگرفتن زندگیم.نمی دونم چطور بگم اما فراموش کرده بودم که من برای یک بار زندگی می کنم.

دو سال و نیم قبل خواب دیدم که دارم می میرم.یادمه وقتی که از خواب بیدار شدم حس عجیبی داشتم.حس می کردم که می خوام فقط نفس بکشم ... لذت نفس کشیدن رو مدت ها بود فراموش کرده بودم.اما اون موقع با تمام اشتیاقم این کار رو می کردم!دوست داشتم که همه دوستامو در آغوش بگیرم و بهشون بگم که چقدر دوسشون دارم.اون موقع به خودم قول دادم از تک تک نفس هام استفاده کنم و قدرشونو بدونم.قول دادم که زندگیم رو اگه فقط یک باره فقط صرف دوست داشتن بکنم ... می دونستم که خیلی سخته اما خوب گفتم من تا آخرین لحظه تلاشمو می کنم.

من 6ماه موفق بودم. تا مدت ها از کسی نفرت نداشتم.از بودن با دوستانم لذت می بردم و تلاش می کردم.امید داشتم به اهدافم برسم و زندگی خیلی خوبی داشتم.اما کم کم این رویه کم رنگ شد...ناپدید شد شاید.از من چیزی جز غر غر و شکوه و شکست برجای نموند.دوستانم هم رها شدند.نسبت به اون ها غفلت شد بی احترامی شد و شاید زیاده روی شد.بعضیاشون تبدیل شدن به کسانی که ازشون منزجرم،بعضی دیگه هم تبدیل به کسانی که اصلا براشون ارزشی قائل نیستم.فهمیدم دیگه از دست دادن اون ها و رفتنشون عادی شده برام.همین طور بی هدف زندگی کردنم و تنبلیم.حس می کردم تا مدت ها توی این دنیام.شاید الانم که اینو می نویسم فکر می کنم همیشه هستم...

تا این که ...سارا واسه همیشه رفت از دنیا.باور کردنی نبود به جد.من سردرگم و گیجم هنوز ...سارا دوست صمیمیم نبود.سارا دوست نزدیکم هم نبود.اما رفتنش به من ضربه بزرگی زد.وقتی از خودم می پرسیدم که چرا گریه می کنی نمی تونستم تشخیص بدم چرا!!آیا گریه می کردم چون دوستی رو از دست داده بودم؟!کسی رو که شاید نتونسته بودم زیاد از فرصت بودن باهاش استفاده کنم؟گریه می کردم چون که اون توی اول راه زندگیش....موقعی که شاید نفهمیده بود زندگی چیه رفته بود؟!گریه می کردم چون که یادم میومد اون چه اندیشه هایی برای اینده داشت؟گریه می کردم چون یادم می افتاد که برای اونم مثل من مسلم بود که 10 سال دیگه زنده هس؟یا گریه می کردم چون که حس می کردم مرگ انقدر نزدیکمه و منم ممکنه بمیرم؟!

سارا رفت و یادآوری شد که منم ممکنه برم یا شاید کسانی برند که من دوسشون داشتم و دوستشون بودم.متاسفم اگه ناراحتتون کردم یا براتون دوست خوبی نبودم یا شاید بهتر بگم دوستتون نبودم.

۱۳۸۸ دی ۵, شنبه

I never meant to make you cry REFIGH

من فقط سعی کردم که اشتباه نکنم.سعی کردم که کاری نکنم که یک روز یکی با من کرده بود.سعی کردم اصول و ارزش های اخلاقی رو حفظ کنم....

اما مثل این که باز هم یک دوست دیگه رو هم از دست دادم...

می تونستم راحت دروغ بگم.می تونستم ... ولش کن... تموم شد...

California calling 20 miles to go…I don’t I don’t know…should I turn around should I leave you alone? I don’t know…

۱۳۸۸ آبان ۲۰, چهارشنبه

بترکد چشم حسود !

۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

و افتخاری دیگر!

قرار بود از وبلاگم قهر کنم و نویسم اما خوب اتفاق فرخنده ای افتاد که باید از آن می گفتم...

خانم شادی فرخزادی کسب مدال نقره جهانی شما را در سومین المپیاد جهانی نجوم تبریک و تهییت می گوییم!!

(اما خوب ما طلا می خواستیم...اشکال نداره حالا! مهم اون نهار است که قراره بهمون بدی!)

۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه

Tomorrow May Not Be

"Dance like no one's watching. Sing like no one's listening. Work like you don't need the money. Love like you've never been hurt before. Live like there's no tomorrow .

۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه

دوستش دارم

آره...دوسش دارم! رتبه امو می گم! خیلی دوسش دارم! هر کدوم از رقم هاش یک دنیا رو برام زنده می کنند... دوسش دارم...
تو بگو اه! این چیه! برام مهم نیست! رشته ام هم دوست دارم...
به درک که خوب نشدم... اصلا کی گفته این بده؟!

Sanjesh !!

Sanjesh,into your soul !!!
این جمله قصار از Yahoo status دوستی گرفته شده است!

۱۳۸۸ شهریور ۱۶, دوشنبه

شاید کمی عجیب ولی...

در ازای از دست دادن چیزهایی که داشتم هیچ به دست نیاوردم...

اما برای داشتن چیزهایی که نداشتم باید آنها را از دست می دادم...!

۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه

همیشه

"من برای همشه می رم آنا!"

"همیشه تو ذهن من هستی"

برای همیشه به پایان رسید!

"من همیشه به تو فکر می کنم!"

"من همیشه تو رو یک آدم فعال و اکتیو حساب می کنم!"

"همیشه می تونی رو کمک من حساب کنی..."

چیزی در این جملات هست که من را آزار می دهد.لفظ همیشه...

بار سنگینی به جملات می دهد.زمانی که می گویی برای همیشه تمام شد برای همیشه می روم برای همیشه خداحافظ من از رفتن تو ناراحت نمی شوم چیزی که مرا عذاب می دهد استفاده از همیشه است... لحظه ای تجسم می کنم که این آخری باری هست که تو را می بینم بی اختیار ترسی عظیم سرتاسر وجودم را فرا می گیرد... بی اختیار فکر می کنم اگر روزی برایت دلتنگ شوم باید چه کنم ؟!

وقتی می گویی برای همیشه به من فکر می کنی،همیشه به من ارادت داری همیشه مرا دوست داشتی بی اختیار نگران می شوم!می ترسم انقدر خوب نبوده باشم که لایق این باشم که همیشه به من فکر کنی و...

وقتی که می گویی همیشه دوستم می داری می ترسم!!! می ترسم روزی برسد که تو را نخواهم / دوست نداشته باشم و تو هنوز مرا دوست داشته باشی ...

وقتی می گویی همیشه پیش من می مانی وحشت می کنم! حس می کنم مرا یک جور زندانی می کنی و همه حرکاتم را زیر نظر خواهی گرفت ... همیشه من در بند تو خواهم ماند!

گرچه می دانم که هیچ تضمینی نه برای تنفر همیشگی توست نه برای عشق همیشگی است .همین طور برای دوستی ات هم تضمینی نیست.تغییر می کنی و من هم تغییر می کنم و احساستمان هم.مدت ها بود که کسانی که مدام از همیشه استفاده می کنند را ریا کار می دانستم اما الان پذیرفتم که در یک لحظه خاص انسان انقدر احساساتی می شود که بی اختیار آن را به کار می برد.شاید برای این که تاثیرگذاری حرفش را افزایش دهد.

اما صرفا به کار بردن همیشه مرا می ترساند... جدا می ترساند!

اما جدا انقدر مفهوم همیشه سنگین هست؟

(مخاطب این پست هر کسی است که آن را می خواند! به شخص خاصی اشاره نمی کنم )

۱۳۸۸ مرداد ۲۳, جمعه

Enjoy!

ساده بگیر زندگی رو...

حال کن...

لذت ببر...

خودتو دست کم نگیر

و همیشه یادت باشه یک بار میشه زندگی کرد...

انقدر چیز برای امتحان داری که اگه این نشد اشکالی نداره

دیگری هست!

تو نیروی جادویی داری...

همه چیز دست توست و باید باورش کنی تا لذت ببری...

This is your show
You're playing all by yourself

۱۳۸۸ تیر ۹, سه‌شنبه

It's MY WAY!

لیمپ بیزکیتوMay Way
Check, check, check check... out my melody

Special
You think you're special
You do
I can see it in your eyes
I can see it when you laugh at me
Look down on me
You walk around on me
Just one more fight
About your leadership
And I will straight up
Leave your shit
Cause I've had enough of this
And now I'm pissed

Yeah
This time I'm 'a let it all come out
This time I'm 'a stand up and shout
I'm 'a do things my way
It's my way
My way, or the highway

Check out, check check... out my melody

Just one more fight
About a lot of things
And I will give up everything
To be on my own again
Free again

Yeah
This time I'm 'a let it all come out
This time I'm 'a stand up and shout
I'm 'a do things my way
It's my way
My way, or the highway

Some day you'll see things my way
Cause you never know
Where, you never know
Where you're gonna go

Check out, check check... out my melody

Just one more fight
And I'll be history
Yes I will straight up
Leave your shit
And you'll be the one who's left
Missing me

Yeah
This time I'm 'a let it all come out
This time I'm 'a stand up and shout
I'm 'a do things my way
It's my way
My way, or the highway

Some day you'll see things my way
Cause you never know
Where, you never know
Where you're gonna go

Check out, check check... out my melody