‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته های شخصی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته های شخصی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ تیر ۳, جمعه

ادعا،تظاهر،حرف بی عمل

قبل تر ، بهت هیچ حسی نداشتم.یعنی بی انصافیه بگم هیچی . مثل یک دوست.البته چون خیلی بزرگتر بودی ازت خیلی می خواستم یادبگیرم.بگذارم فقط تو حرف بزنی و من گوش بدم.خیلی حرفها برای گفتن داشتی.از فیلم ، سریال ، کتاب ها ، آدم ها ، آینده ، فلسفه ، تنها زندگی کردن توی این شهر بی در و پیکر.من خوشحال از این که دوستی پیدا کردم که حرف های زیادی برای گفتن دارد و چیزهای زیادی برای یادگرفتن از او دارم.

همه چیز خوب بود.تو ناگهان به من گفتی دوستم داری!! چرا این کار رو کردی؟ حس کردم به طور ناگهانی اون اعتماد و دوستی بهم ریخت!چرا این حس را کردم؟چون همواره فکر می کردم که تو با بقیه فرق داری ، بزرگ تری و کمتر اسیر احساسات می شوی و هیچ وقت به من فکر نخواهی کرد ، چرا که من بسیار از نظر روحی خراب بودم و فقط نیاز به یک دوست داشتم در آن مدت نه چیز بیشتر و نه کمتر. با این حال بسیار قابل احترام بودی و من اندکی خوشحال شدم که چنین فردی مرا دوست دارد.هرچند هیچ حسی بیشتر از یک دوست به تو نداشتم.

من حسی نداشتم . بهت گفتم ، فکر می کردم ناراحتت می کنم ، گرچه گفتی نکرد و آدم باید واقع بین باشد و انتظارت از من هم بیش از این نبوده … تو هر روز به صد روش در سمس ، چت ،فیس بوک و هزار کوفت و زهرمار دیگر این حس را ابراز می کردی. اما مسئله این جا بود که من هر بار بیشتر بالا می آوردم.اول هیچ حسی نداشتم اما این بی حسی به حس بد تبدیل می شد.برایم عجیب بود که کسی مرا دوست بدارد و من به سمت بی حسی بیشتر و ندیدن و یا حتی عصبانی شدن از دستش حرکت کنم.

بیشتر فکر کردم که چرا ؟ چرایش خیلی ساده بود.متعجب شدم که چرا انقدر دیر فهمیدم! تو به شدت از دید من متظاهری.نه شاید متظاهر لفظ قشنگی نیست.به نظرم در رفتار تو یک چیزی اشکال دارد.تو جوری با من صحبت می کنی که هیچ فرقی بین خودم و یک فرد دیگر احساس نمی کنم.تو جوری به من نگاه می کنی که من فرقی نه تنها بین خودم و بقیه نمی بینم ، بین خودم و کتابی که مشغول خواندنش هستی تفاوتی نمی بینم.تو انقدر در گیر ابراز لفظی هستی که هیچ چیز را جز آن نمی بینی و من متنفرم از این که تنها ابراز لفظی کنم و کسی چنین کند.تو هیچ وقت وقتی نیاز به کمکی داشتم که توانایی انجامش را داشتی به کمکم نیامدی هیچ وقت از تو تقاضایی گرچه نکردم اما خوب وقتی یک بار از روی ناچار کاری خیلی مهم را خواستم تو خیلی راحت انجامش ندادی در حالی که می دانستی… حالم خراب شد!

سمس هایت را چیزی جز تظاهر و دروغ گویی نمی بینم…تو مرا نمی بینی و دوست نداری.این برایم مسلم است .گرچه نمی توانم دوستت بدارم اما حالا می توانم دلیل بی حسی یا شاید اشمئزازم را بیابم.در واقع انگار تو هیچ چیز جز خودت را دوست نداری…

۱۳۸۹ دی ۲۹, چهارشنبه

بگو بگو..

ترانه «بگو بگو» از محسن نامجو یکی از بهترین کارهایی بود که من از نامجو شنیده بودم.به نظرم غزل های انتخابی بسیار استادانه بوده و همین طور نبوغ نامجو و شناختش از دستگاه های موسیقی ایرانی و البته صدای خوبش این اثر رو خیلی خاص کرده.

البته در اکثر وبلاگ ها ترانه این آهنگ موجود بود اما من فقط به ترانه بسنده نکردم و چون انتخاب غزل های حافظش بسیار استادانه بود سه تا غزل خافظ هم گذاشتم که به آنها اشاره شده بود.

بگو بگو
که چه کارت کنم بگو
که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را
بگو بگو
که شکارت کنم بگو
که شکارت کنم به غمزه مویم و آه
ببین ببین
که فغانت کنم ببین
که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را
ببین ببین
که نشان‌ت کنم ببین
که نشان‌ت کنم ز فتنه کین‌م و آه

(1)نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه‌های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم

بیا بیا
که نگارت شوم بیا
که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را
بیا بیا
به زیارت شوم بیا
به زیارت شوم چو خسته‌ پایم و آه


(2)همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه‌ی دولت به نام ما افتد

شکن شکن
که شیارت کنم شکن
که شیارت کنم ز شرح شاهد و شور آه
شکن شکن
چه شرارت کنم شکن
چه شرارت کنم ز شمس شاهد و شور

بیا بیا
که نگارت شوم بیا
که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را
بیا بیا
به زیارت شوم بیا
به زیارت شوم چو خسته ‌پایم و آه

ببین ببین
که فغانت کنم ببین
که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را
ببین ببین
که نشانت کنم ببین
که نشانت کنم ز فتتنه کین‌م و آه

(3)بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
به نیمه‌شب اگرت آفتاب می‌باید
ز روی دختر گل‌چهر رز نقاب انداز

(2)به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه دولت به نام ما افتد

بگو بگو
که چه کارت کنم بگو
که چه کارت ک

(1)

نماز شام غریبان چو گریه آغازم

به مویه‌های غریبانه قصه پردازم

به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار

که از جهان ره و رسم سفر براندازم

من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب

مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم

خدای را مددی ای رفیق ره تا من

به کوی میکده دیگر علم برافرازم

خرد ز پیری من کی حساب برگیرد

که باز با صنمی طفل عشق می‌بازم

بجز صبا و شمالم نمی‌شناسد کس

عزیز من که بجز باد نیست دمسازم

هوای منزل یار آب زندگانی ماست

صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم

سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی

شکایت از که کنم خانگیست غمازم

ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می‌گفت

غلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم

(2)

هُمایِ اوجِ سعادت به دام ما افتد

اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

حباب‌وار براندازم از نشاط کلاه

اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

شبی که ماهِ مُراد از افق شود طالع

بُوَد که پرتو نوری به بام ما افتد

به بارگاه تو چون باد را نباشد بار

کِی اتفاق مجال سلام ما افتد؟

چو جان فدای لبش شد خیال می‌بستم

که قطره‌ای ز زلالش به کام ما افتد

خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز

کز این شکار فراوان به دام ما افتد

به ناامیدی از این در مرو؛ بزن فالی

بُوَد که قرعه دولت به نام ما افتد

ز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظ

نسیم گلشن جان در مشام ما افتد

(3)

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز

خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز

مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی

که گفته‌اند نکویی کن و در آب انداز

ز کوی میکده برگشته‌ام ز راه خطا

مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز

بیار زان می گلرنگ مشک بو جامی

شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز

اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفی کن

نظر بر این دل سرگشته خراب انداز

به نیم شب اگرت آفتاب می‌باید

ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز

مهل که روز وفاتم به خاک بسپارند

مرا به میکده بر در خم شراب انداز

ز جور چرخ چو حافظ به جان رسید دلت

به سوی دیو محن ناوک شهاب انداز

لینک دانلود


۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

می گن امیر عاشق "..." شده!به من چه!؟

یه عده آدم هستند که دانشگاه رو با پارک اشتباه گرفتند!!! عده ای شاید با پارک اشتباه نگرفته باشند اما خوب تو رو با رفیق سبزی پاککنشون اشتباه گرفتن!! اون وقت بهم می گن چرا کم پیدایی!!به من چه که فلانی چطور نگات کرد؟!؟!؟به من چه که ...بیخیال...در شان من نیست بگم...اما خوب آدم بالاخره کاسه نه! تانکر صبرش سر ریز میکنه...

۱۳۸۹ فروردین ۵, پنجشنبه

باید رفت...یک جبره!

باید مدتی برم سفر.علی رغم میل باطنی البته!امیدوارم زنده برگردم تا بتونم بقیه کارهای ناتمام را تمام کنم...امیدوارم بتونم درست فکر کنم و راه حلی واسه مشکلاتم بیابم.

پی اس بی ربط:آدما کلا دو دستن یا مثل منن یا که نیستند!اونایی که مثل من نیستند اصلا آدم نیستند! پی اس شماره 2: واقعا متاسفم بابت کارم.اما منم مثل تو فکر می کنم کافی نیست!

۱۳۸۸ اسفند ۲۲, شنبه

مرد کلاس!

-می دونی بچه ها بهت سر کلاس چی می گن ؟!
-چی؟
-مرد کلاس ! (ها ها!)
-بابت چی ؟
-صدات یه خورده کلفته آخه!
من در حالی که صفحه ی دیسپلی ایمیج یاهو رو دارم با انزجار نگاه می کنم و بالاخره تسلیم می شوم و می بندم سعی می کنم حرفی راجع به چهره 6 در 4 طرف مقابل نزنم!
-ناراحت که نشدی؟
من در حالی که دارم بالا میارم می گم نه و می گویم:
-جرا باید ناراحت بشم؟صدامو خیلیم دوست دارم!
-البته به نظر من یک تجدید نظری باید تو صدات بکنی.مخصوصا این که خیلی حاضر جوابی سر کلاس!البته ببخشید که انقدر روکم!
من هر جور که دلم بخواد حرف می زنم هرچقدرم که دلم بخواد حاضر جوابی می کنم.چون به خودم مربوطه که چطور باشم تا وقتی که برای دیگران مزاحمت ایجاد نکردم.
من در حالی که از شدت اعتماد به نفس و بی شرمی و بی خردی طرف مقابل کپ کردم در دل می گنویم حداقل من اگر خفه شم مثلا تو نمی خندی تو باید چه کنی که من با دیدن قیافت بالا نیارم ؟!
به زور بحثو می بندم و اونم می گه می خواد بره و منم خوشحال می شم و می گم!
-خیلی خوشحال شدم!
در دلم از این گفته بالا میارم!
-------
آره حالم از این جمعیت بهم می خوره.من هیچ وقت قیافه و چیزای موروثی رو ارزش ندونستم چرا که به نظرم فرد هیچ تلاشی برای بدست اوردنش نکرده.حالا اگه ما بشینیم به قیافه یکی بخندیم به طبع کار درستی نیست.خود من هم می دونم و سعی می کنم به این ویژگیم افتخار نکنم اگه داشته باشمش.اما افرادی رو در اطرافم می بینم که با افتخار میان اینو می گن.
به هر حال چون که باید 4 سال تموم قیافه نحس و نکبت این آدم رو حداقل تحمل کنم بش نگفتم که از شدت غیرقابل تحمل بودن عکست هایدش کردم!

پی اس : انصافا با صدام حال می کنم !
پی اس 2:به طور قطع خیلیا حالشون ازم بهم می خوره و من نباید ناراحت باشم چون به همون قدر دوستان خوب دارم!(جهت یادآوری به خودم نوشتم!)
پی اس 3:وقتی این پستو نوشتم حس غریبی کردم.اما الان یاد کسانی افتادم که منو اونجوری که هستم می پذیرند
پی اس 4:چقدر پی اس قبلی لوس بود!
پی اس 5: بسه دیگه :دی

۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سه‌شنبه

I sing to life to its tragic beauty.

On the ground I lay
Motionless in pain
I can see my life flashing before my eyes
Did I fall asleep
Is this all a dream
Wake me up, I'm living a nightmare
On this bed I lay
Losing everything
I can see my life passing me by
Was it all too much
Or just not enough
Wake me up, I'm living a nightmare

So here I go again
Chasing you down again
Why do I do this?
Over and over, over and over
I fall for you
Over and over, over and over
I try not to

This was my worst love
You'll be the first to go
And when she leaves you for dead
You'll be the last to know

If you want to get out alive
Hold on for your life
If you want to get out alive
Hold on for your life

The time has come
For me to talk to you
And I don't mean
To hurt your pride
But everybody needs a friend sometimes
To make you see the light


If you need me
You know I'll come running
Right to you
Just give me a sign
I won't leave you
We'll make it together.

And take it to the end of time

I hate to see you fall down
I'll pick you up off of the ground
I've watched the weight of your world come down
And now it's your chance to move on
Change the way you've lived for so long
You find the strength you've had inside all along.

I will not die, I'll wait here for you
I feel alive, when you're beside me


Nothing is sacred and everything's wrong
But you and I keep holding on

I have escaped the bitter taste of you.

Holding on to you like broken glass
Every touch cuts deeper than the last
I know I should leave
But it feels so good to bleed

I walk alone
Think of home
Memories of long ago
No one knows I lost my soul long ago

۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

...

مدت ها بود که قدر چیزهایی که داشتم رو نمی دونستم.مدت ها بود که همه چیز برام تکراری شده بود.یک جور روزمرگی تمام وجودم رو گرفته بود.یک جور جدی نگرفتن زندگیم.نمی دونم چطور بگم اما فراموش کرده بودم که من برای یک بار زندگی می کنم.

دو سال و نیم قبل خواب دیدم که دارم می میرم.یادمه وقتی که از خواب بیدار شدم حس عجیبی داشتم.حس می کردم که می خوام فقط نفس بکشم ... لذت نفس کشیدن رو مدت ها بود فراموش کرده بودم.اما اون موقع با تمام اشتیاقم این کار رو می کردم!دوست داشتم که همه دوستامو در آغوش بگیرم و بهشون بگم که چقدر دوسشون دارم.اون موقع به خودم قول دادم از تک تک نفس هام استفاده کنم و قدرشونو بدونم.قول دادم که زندگیم رو اگه فقط یک باره فقط صرف دوست داشتن بکنم ... می دونستم که خیلی سخته اما خوب گفتم من تا آخرین لحظه تلاشمو می کنم.

من 6ماه موفق بودم. تا مدت ها از کسی نفرت نداشتم.از بودن با دوستانم لذت می بردم و تلاش می کردم.امید داشتم به اهدافم برسم و زندگی خیلی خوبی داشتم.اما کم کم این رویه کم رنگ شد...ناپدید شد شاید.از من چیزی جز غر غر و شکوه و شکست برجای نموند.دوستانم هم رها شدند.نسبت به اون ها غفلت شد بی احترامی شد و شاید زیاده روی شد.بعضیاشون تبدیل شدن به کسانی که ازشون منزجرم،بعضی دیگه هم تبدیل به کسانی که اصلا براشون ارزشی قائل نیستم.فهمیدم دیگه از دست دادن اون ها و رفتنشون عادی شده برام.همین طور بی هدف زندگی کردنم و تنبلیم.حس می کردم تا مدت ها توی این دنیام.شاید الانم که اینو می نویسم فکر می کنم همیشه هستم...

تا این که ...سارا واسه همیشه رفت از دنیا.باور کردنی نبود به جد.من سردرگم و گیجم هنوز ...سارا دوست صمیمیم نبود.سارا دوست نزدیکم هم نبود.اما رفتنش به من ضربه بزرگی زد.وقتی از خودم می پرسیدم که چرا گریه می کنی نمی تونستم تشخیص بدم چرا!!آیا گریه می کردم چون دوستی رو از دست داده بودم؟!کسی رو که شاید نتونسته بودم زیاد از فرصت بودن باهاش استفاده کنم؟گریه می کردم چون که اون توی اول راه زندگیش....موقعی که شاید نفهمیده بود زندگی چیه رفته بود؟!گریه می کردم چون که یادم میومد اون چه اندیشه هایی برای اینده داشت؟گریه می کردم چون یادم می افتاد که برای اونم مثل من مسلم بود که 10 سال دیگه زنده هس؟یا گریه می کردم چون که حس می کردم مرگ انقدر نزدیکمه و منم ممکنه بمیرم؟!

سارا رفت و یادآوری شد که منم ممکنه برم یا شاید کسانی برند که من دوسشون داشتم و دوستشون بودم.متاسفم اگه ناراحتتون کردم یا براتون دوست خوبی نبودم یا شاید بهتر بگم دوستتون نبودم.

۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

Till The End

وقتی روزهای سختی در زندگی داشتم به خودم می گفتم:I will keep on fighting till THE END

الان فهمیدم در 80%مواقع من با خودم جنگیدم...

۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه

دشنام مدرن!

مرتیکه گیاهخوار

پدرسوخته لیبرال

مزدور قلم به دست

خس و خاشاک خوشه یکی !

۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

نهار در خانه کوچک

این خاطره یکی از خاطرات قشنگ زندگیمه و مربوط به 26 دی 87 میشه !

آدمایی که در این خاطره شرکت داشتند: شادی،شکیبا،ثمره ٍخودم !

روز آخر امتحانای ترم 1 پیش بود و پنج شنبه میشد که شادی اومد مدرسه و شکیبا اعلام کرد که می خوایم بریم بیرون !خلاصه منم که آماده بودم که خودم رو بندازم گفتم منم میام!به این ترتیب راه افتادیم که بریم.یهو ثمره گفت بریم موزه هنر های معاصر!ما هم که پایه بودیم گفتیم باشه.رسیدم اونجا ساعت 12 بود و من گشنه به طرز ناجوری اما گفتم چیزی نگم تا بقیه نگفتن!گویا همه این فکرو می کردن!خلاصه شروع کردیم به موزه گردی و غرق شدن در نقاشی ها و مجسمه ها،آثار کته کلویتز و ارنست بارلاخ بودیم و کلی داشتیم با هم بررسیشون می کردیم!به طوری که مثلا من می پرسیدم:شادی این بهت چه حسیو میده؟! بعد مثلا سر هر نقاشی با هم بحث می کردیم !!

این باعث شد که هر تالار دیدنش کلی طول بکشه ! تا این که ساعت 2 شد و بابام زنگ زد که ناهار چی خوردی؟! و داغ دلم تازه شد!به بچه ها گفتم و اونا راضی شدن تالار آخر رو نبینند.گفتیم کجا بریم چیز بخوریم؟دیدم کلی سمبوسه فروشی و ... نزدیکه اما من یهو گفتم:اه! اینجا چیه!کثیفه!با کمال تعجب دیدم همه موافقن! خلاصه رفتیم توی یک فست فود و من گفتم:ببخشید آقا این جا کجا یک رستوران یا فست فود "مطمئن"میشه پیدا کرد؟!طرف مدتی با عصبانیت به من و قیافم(با مانتو یا بهتر بگم گونیه مدرسه!) زل زد ! و گفت این جا رستوران خانه کوچک هست که خیلی مطمئنه!منم یهو یادم افتاد که خانه کوچک اینجاس و با خوشحالی بچه ها رو بردم و گفتم من می دونم کجا بریم ! مسافت 500 مترو پیاده کشوندمشون(!) به اونجا که رسیدیم با شعف پریدم توی رستوران و نگهبان نگذاشت برم تو و به جاش پرسید:شما میز رزرو کردین؟! منم خیلی بی خیال گفتم نه! گفت پس برین رزرو کنین! منم به سمت جایی که رزرو می کردن حرکت کردم و داشتم غذا سفارش می دادم که شادی گفت:قیمتا رو ببین که یک وقت نگن باید ظرف بشورین ! من گفتم نه بابا! مگه چقدر میشه؟! اما شادی راضی نشود و منو رو درورد ! گفت می خوای چی سفارش بدی؟ گفتم پیتزا و اعلام کرد همه پیتزا خانواده ها از 14 تومن به بالاس و جمع پول همه ما میشد 17 تومن!حالا منم با بیخیالی گفتم خوب یک چیز دیگه ! اما خوب بقیه غذا ها هم وضعیتی این چنینی داشتن !خلاصه نوبت ما شد و یارو گفت چی می خواین؟شادی گفت:ببین چطوره تا فست فوده بودوییم؟!

و من دقیقا همین کارو کردم منو رو گذاشتم رو میز و به چهره مات نگهبان و مسئولای اونجا نگاه نکردم و به همراه شادی در رفتم ! شکیبا و ثمره بیرون منتظر بودن که ما رو دیدن که داریم فرار می کنیم!شادی گفت :تا فست فود بدویین!!

و نگهبان ها به ما مثل تروریست ها نگاه می کردن ....!15 دقیقه بعد 4 گشنه به فست فود رسیدند!صاحاب اونجا به پهنای صورتش می خندید!گویا بهترین اتفاق عمرش رو دیده بود ...!

ما 4 تا پیتزا سفارش دادیم (2تا مخلوط 2 تا پپرونی) همین طور که منتظر پیتزا بودیم مشاهده کردیم که یک سوسک از روی من عبور کرد ولی ما به هیچ وجه واکنش نشون ندادیم!دهنمون رو بستیم و اون آشغالی که بهمون دادن رو خوردیم!(هر سه بعد خوردن مسموم شدیم مثل این که!)

نتیجه اخلاقی:همیشه وقتی قرار هست جایی بری پول با خودت داشته باش!(مثل یکی با 500 تومن نیا!)

همیشه به قیافه جایی که می خوای بری توش غذا بخوری نگاه کن بعد به قیافه خودت! بعد پاتو بگذار توش!

با اعصاب مردم بازی نکن!

هیچ رستوران مطمئنی وجود نداره!

همون قدر که پول میدی پیتزا می خوری!

خاطره(من و سولومونز)

این خاطره ای که می نویسم مال سال سوم هست.الان از یادآوریش تا حدودی شرمگین هستم ولی خوب جونیو جاهلیو خوشگلی(!!) !توی امتحان های ترم اول بود که به فکر این افتادم که برای خریدن یک کتاب شیمی آلی به اسم شیمی آلی سلمونز که توی ایران ترجمه اش نایاب بود و کتاب خیلی قشنگی بود پول جمع کنم و تکست اونو بخرم.هانیه بهم گفته بود که کتاب فروشی آکادمی داردش با قیمت 30 تومن.منم شروع کردم به جمع کردن 3 تومن.یک روز با کمال شادی دیدم که بععله پولام جمع شده و فرصت مناسبی هست واسه این که کتابه رو بخرم!یادم نمیاد اون روز چه امتحانی داشتیم اما خوب اگه یادتون باشه همین جوری نمی شد که بریم بیرون قبل از اومدن سرویس ها و خوردن زنگ مدرسه که اونم ساعت 10:30 می خورد و من ساعت 9 طالب رفتن بودم!(احتمالا امتحان زبان بوده ،چون دینی رو من ندادم چون از خونه نتونستم خارج شم از شدت برف،بعید می دونم ادبیات یا زبان فارسی باشه امتحانه!تاریخم که آخرین امتحانمون و عمرا انقد زود تموم نمیشد!عربی هم عمرا اگه زود بدم انقدر) خلاصه من باید 9 خارج می شدم از مدرسه اما هیچ اجازه خروجی وجود نداشت!چون سرویسی بودم.منم که به شدت عجله داشتم و نمی تونستم صبر کنم و هرچه زودتر می خواستم برم کتابه رو بگیرم.یک جور به معشوق ازلی و ابدی می رسیدم با خریدن اون کتاب.نمی دونم چی شد که یهو نازنین اومد به من گفتش که من برگه خروج دارم تو با برگه من برو !منم خیلی راحت گفتم باشه و با دلی شاد به همراه مهرو ازون فیلتر دم در و اون خانومه که فقط استخدام شده بود گیر بده رد شدم.در حال خروج بودم که یهو خانومه گفت که :تو نازنین یاوری هستی؟ منم با طیب خاطر گفتم آره و داشتم پامو می ذاشتم بیرون که بلند شد از صندلیش و گفت:نه! تو نازنین نیستی!!!! من سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم و گفتم :یعنی چی؟!یعنی باید شناسنامم بیارم که رد شم؟البته اونم قبول نمی کنین لابد!آخه عکس دار نیست! مهرو هم کم نیورد که گفت:حالا نازی ناراحت نباش...! و ادامه داد:یعنی چی این نازنین یاوری نیست؟! اما خانومه اصلا گوشش بدهکار نبود و در یک آن گفت:معلوم میشه حالا!(اصلا حرف زدن ازش بعید بود!!خیلی اسکول بود طرف!) و زنگ زد.به کی فک می کنین؟!؟!؟ بععلله!!! به خانم اکبری!!-خانم اکبری یکی با برگه خروج نازنین یاوری اومده می خواد بره بیرون! من صدای نعره های اکبری رو از پشت تلفن می شنیدم!و وسه شادی روحم دعا می کردم...!از پشت تلفن شنیدم که گفت:گوشیو بده دستش! من نفهمیدم چی شد فقط یک سری چرت بافتم که انقدر وحشت کرده بودم که حرف زدن هم یادم رفته بود ...!بعد من متوجه شدم چه اتفاقی افتاده ! اون خانوم دم در منو به هر دو اسمم می شناخته و مسلما من نازنین نبودم.اما خوب من نمی دونم از کجا می شناخته!چون من حتی یک بارم بش سلام نکرده بودم!وحشتناک تر این بود که به اکبری هم گفته بود اسمو فامیلمو و اکبری با نعره به من فهموند که بیام دفترش... خلاصه من کلی با خودم کار کردم!به این نتیجه رسیدم که هیچ چیزی نمی تونه که ازم دفاع کنه...!من آماده بودم که اکبری منو بکشه پس با چهره ای عاشق شهادت رفتم دفترش ولی در کمال ناباوری دیدم که اکبری و جولایی با آرامش نشستن:

اکبری: مریم....تو وواقعا این کارو کردی؟

من:من واقعا می دونم کار خیلی ناجوری کردم و این که اصلا قابل توجیه نیستش و واقعا متاسفم .تقصیر خودمه می دونم!

اکبری: مریم من باورم نمی شد.یعنی انتظار هر اسمی داشتم جز تو!(با لحن مهربان!!)

من سنگ کپ کرده بودم از اکبری!

منم براشون گفتم چرا می خواستم زود برم بیرون و دلم می خواست اون کتابو داشته باشم و ... ! و جولایی گفت:

نازنین کار بدتری کرده که این پیشنهادو به آناهیتا داده! اکری:آره باید با اونم صحبت کنم.مریم من می خواستم به مامانت زنگ بزنم و بش بگم چه اتفاقی افتاده اما چون شناخت خوبی ازت دارم زنگ نمی زنم بش و نگرانش نمی کنم.من:من واقعا متاسفم که این کارو کردم.ببینین نازنین تقصیر نداره منم که... جولایی:نه الان بش می گم بیاد بگه چرا این کارو کرده!شاید برگه خروجشو ازش بگیرم!خیلی کار بدی کرده!

خلاصه نازنین به طرز عجیبی شد خطاکار و منو ول کردن که برم!

شاید وقتی فهمیدن که انقدر عاشقم که برای دیدن معشوق انقدر بی تابم درکم کردند ..!

خلاصه من ساعت 10:30 از مدرسه به مقصد کتاب فروشی آکادمی حرکت کردم و با شعف هر چه تمام تر وارد شدم و کتاب هارو گشتم و با کمال تعجب دیدم نیست.از فروشنده پرسیدم که سلومونز کجاس؟اونم گفت:چی؟! با رد و بدل شدن چند جمله دیگر فهمیدم این کتاب رو ندارن ازشون پرسیدم کی میارن گفتن سفارش اینترنتی بدین ما براتون واردش می کنیم من گفتم مگه قبلا این کتاب اینجا نبوده؟! اونم گفت هیچ وقت این کتاب رو نداشته این کتاب فروشی!گرچه هانیه هزاران بار گفت که "فک می کرده" آکادمی این کتابو داره اما من مطمئنم که اون از فعل "دیدم" استفاده کرده بود !


۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

Tree Days Grace-Someone Who Cares

Every street in this city
is the same to me
everyone’s got a place to be
but there's no room for me
Am I to blame?
When the guilt and the shame hang over me
Like a dark cloud,
That chases you down in the pouring rain.

It's so hard to find someone
who cares about you,
but it's easy enough to find someone
who looks down on you

why is it so hard to find someone
who cares about you?
When it's easy enough to find someone
who looks down on you

It's not what it seems
when you're not on the scene
There's a chill in the air
But there's people like me
That nobody sees so nobody cares

Why is it so hard to find someone
who cares about you?
When it's easy enough to find someone
who looks down on you
why is it so hard to find someone
who can keep it together
when you've come undone?
Why is it so hard to find someone
who cares about you?

I swear this time it won't turn out
the same 'cause now I've got myself to blame
And you'll know where we'll end up
on the streets that is easy enough
to find someone who looks down on you

Why is it so hard to find someone
who cares about you?
When it's easy enough to find someone
who looks down on you
why is it so hard to find someone
who can keep it together
when you've come undone?
Why is it so hard to find someone
who cares about you?

۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه

من یک دخترم !

همه چیز از لحظه ی تولد شروع می شود...یک لباس صورتی یا گلدار یا چیزهایی که به آن «دخترانه» گفته می شود تنت می کنند،عروسک دستت می دهند،به تو خاله بازی یاد میدهند....وقتی ماشین بازی کردن را دوست داری می گویند :مگه تو پسری؟! از تو می خواهند زار زار گریه کنی اما اگر پسر هم سن تو گریه کند می گویند:مرد که گریه نمی کنه!10-11 ساله که می شوی کم کم تو را از پسر های هم سنت جدا می کنند(گاهی ناگهان!)...توی یک جعبه به اسم دبیرستان و راهنمایی می روی جوری به تو روابط اجتماعی یاد داده می شود که انگار هیچ جنس مخالفی وجود ندارد و کمی بعد تر می فهمی باید ازدواج کنی که دینت را کامل کنی و بعد تر می فهمی باید بچه دار بشوی،بچه بزرگ کنی و تنها وظیفه ات این است....کلی می گویند که خانه داری و مادر بودن خیلی وظیفه سنگینی است و خیلی مهم است که به خوبی انجام شود!می گویند جامعه ی آینده در دست دستان شما مادران فرداست !! به تو می گویند که کل معضلات این اجتماع و فساد و این حرف ها به خاطر این است که موهایت را نمی پوشانی!به نامحرم نگاه می کنی!می گویند چه باید بپوشی!وقتی لباس می خری انگار باید چندین بار از فیلتر مادر پدر رد شوند...بعد ها همسرت این فیلتر را ایجاد می کند!سرپرست تو هم پدرت است و جز دارایی های او محسوب می شوی بعد ز این تو را معامله می کنند...می گویند که ناموس پرستند...و تو به این فکر می کنی که تو آبرو یک مرد هستی!پس نباید کار زشتی بکنی!!انگار مایه ی شرمی!

مثل این که کسی از تو نمی پرسد که تو چی دوست داری؟!اگر هم بپرسد نمی توانی راحت بگویی چه می خواهی!باید جوابی در محدوده جامعه و خانواده ات بدهی!

انگار واژه ی دختر تعریفی خاص دارد که تو باید خود را با آن تعریف تطبیق دهی....انگار تو در بند عرف ها و سنت ها هستی!انگار هیچ اختیاری نداری...

متین،آروم،زیبا،ناز،صورتی!!

کم کم گفتن:من رفتارم مثل پسراست! توی دختر ها بسیار مد می شود....«من هیچیم به دخترا نرفته!»

داشتم به این فکر می کردم که بین دخترا ادعای این را کردن که مثل پسر هایم نوعی متفاوت بودن و روشن فکری محسوب می شود!!!اما چه کسی گفته یک دختر این است که جامعه می خواهد؟!چه کسی دختر بودن را تعریف کرده؟! گاهی فکر می کنم این تعریف دستاورد آقایان است...

اما ....من دخترم!من هیچ ناز و اطواری توی کارهایم ندارم!من هیچ وقت به قیابه ام توجه نمی کنم،همه ی عروسک هایم را در بچگی نابود کردم!چون از عروسک بازی خوشم نمی آمد،از خرید کردن خوشم نمی آید،ترجیح می دهم کار کنم و دستم در جیب خودم باشد!،به حجاب اعتقادی ندارم(داشتم اما دیگر ندارم!)،در دانشگاه مسخره بازی در می آورم!قهقهه می زنم!روی چمن ها یا روی زمین می شینم برایم مهم نیست چه اتفاقی برای لباس هایم می افتد...برایم مهم نیست که تو می گویی چقدر جلفی!س

من نمی گویم متین بودن،عفیف بودن(!)،ناز داشتن!؛به سروضع رسیدن بد است تنها می گویم باید حق انتخابی وجود داشته باشد.باید انسان ها آزاد باشند و انقدر در قید سنت ها و عرف های بی مورد نباشند.می گویم قبل از این که ما دختر یا پسر (زن یا مرد)باشیم انسانیم!

چون این جوری بودنم را دوست دارم...چون فقط یک بار حق دارم که زندگی کنم!

۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

ما هم تصمیم داریم از ننه مان قهر کنیم!

1.اتفاقاتی دارند می افتند که دوست دارم خوشایند ببینمشان و دلم را پاک بگیرم.(امیدوارم که آن چیزی که می خواهم "بالاخره!" اتفاق بیفتد...

2.با این که غذای دانشگاه را نمی خورم اما تاثیرش را می بینم!دارم به این فکر می کنم که شاید دیدن غذای کافوری هم تاثیر داشته باشد!!!!!! شاید هم یکی از تاثیرات پارازیت باشد...!!کسی چه می داند!

3.this could be a start of s.th new!

4.به وبلاگم شدیدا وابسته هستم...نمی خواهم این وابستگی پایدار بماند پس برای مدتی ترکش می کنم.... نمی دانم چقدر ترک کردن طول می کشد اما تجربه من ثابت کرده بعد 2-3 هفته همه چیز عادی می شود...حداقل 4 بار ترک کردم و باز معتاد شدم به وبلاگم!!

5.معشوقه دیروز عبارت قصار جدیدی به کار برد:هر کسی از ننه اش قهر می کند کتاب شیمی عمومی می نویسد!!! این جمله درست زمانی گفته شد که من به جای پیدا کردن کتاب شیمی فیزیک "هی!"شیمی عمومی می دیدم!

6.خیلی بد هست که دانشگاه آدم نزدیک باشد!چرا که تو وسوسه می شوی سر ناهار برگردی خانه !! گاهی همچین غلطی را مرتکب می شوی و نتیجه اخلاقی آن می شود که تمام انرژی اون ناهاری را که لومباندی در راه بازگشت به دانشگاه مصرف می شود و هنوز گشنه ای!احمقانه تر این است که دست به کار می شوی و یک ساندویچ یا پیتزا هم می خری !!!! -à این طوری هر روز 200 گرم چاق می شوی!حالا در مدت 4 سالش را حساب کنید!

7.معشوق می گوید حاج آقا این روز ها نماز را به جماعت می خوانند...!! ای کاش ما هم اندازه حاج آقا متحول می شدیم...فقط نگرانم که اگر حاجی رفتنی شد، در بلاد شرک و کفر چگونه نماز را به جماعت می خواهند به جا بیاورند؟