چیزی که جلسات روان درمانی به من یاد داد این بود که عادات ، هرچقدر ابلهانه و آزاردهنده باشند نباید دست کم گرفته شوند. وقتی به دکتر گفتم چرا من باید با او که انقدر آزارم می دهد دوست باشم گفت این رابطه کمک می کند که سراپا باشی. شاید این نارضایتی درونی از خودت را روی او خالی می کنی. او کسی است که فکر نمی کند ، نیاز به کمک دارد و... در واقع شاید بخش هایی از خودت است که در او می بینی و حالا می توانی نارضایتی درونی ات را بیرونی کنی. راست می گفت من درونا خودم را این طور می دیدم. شاید کسی باور نکند جز کسانی که لااقل دو سال پیش کنارم بودند، وقتی موقعیت او و خودم را مقایسه می کردم. حالا رابطه ما به سختی تمام شد بهتر بگویم دیگر آن کارکرد را نداشت انگار. چون من هم فهمیدم این رابطه بخشی از ساز و کار دفاعی برای فرار از خودم هست ، هم این که عوص شدم و او هم عوض شد و در این قالب جا نشدیم.
بعد تر فهمیدم که حتی دوست داشتن شدید بعضی آدم ها ، در عین آزار دهنده بودن نوعی کارکرد در روانم داشته : هدفمند بودن ، جاه طلب شدن و میل به ادامه دادن و حیات. چیزهایی که در عین دردناکی و به نظر ضرر کارکردهایی داشتند که وقتی دیگر نبودند مشخص شدن. در واقع عادت ها متضمن نوعی ویژگی تکاملی هستند یا چیزی که ریشه شان را در وجود ما محکم کند.
شاید یکی از دلایل مخالفتم با تجدد آمرانه ، دست کم گرفتن عادات و نهادهای سنتی است و سهم و نقشی که آنها در حیات اجتماعی سیاسی بشر بازی کردند. به این ترتیب هر تغییر سریع در اطراف من محکوم به بی فکری و حتی ارتجاعی بودن در دراز مدت می شود.
به این ترتیب وقتی به من گفت خنده های بیجا می کنم باز هم خنده بی جا تحویلش دادم. چرا که او نمی داند همین خنده بی جا یکی از پایه های من و تاکتیک دفاعی شخصیت من در موقعیت های تنش آمیز است.
همه ی این حرف ها منافاتی با تغییر ندارند بلکه می گویند در لباس منتقد قبل از ایجاد هر تغییر به کارکردهای نظام کهن توجه شود به زبان دیگر انقدر شیفته جهانی که طرحش را در ذهن داریم نشویم که جهان فعلی و واقعیت فعلی را از دست دهیم.
این همه حرف زدم که بگویم تلاش کردم مدتی نخندم : نتیجه فاجعه شد.
۱۳۹۳ مهر ۳, پنجشنبه
خنده های بی جا ، گریه های هیستیریک و توقعات بی مورد، همه را بنده ام
۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه
بی دقتی
۱۳۹۰ خرداد ۱۳, جمعه
۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه
و شما که به سالیانی چنین دوردست به دنیا آمدهاید
و شما که به سالیانی چنین دوردست به دنیا آمدهاید
ــ خود اگر هنوز «دنیایی» به جای ماندهباشد
و «کتابی» که شعرِ مرا در آن بخوانید ــ !
خفّتِ ارواحِ ما را به لعنت و دشنامی افزون مکنید
اگر مبداءِ خرابآبادی هستیم
که نامش دنیاست!
ما بسی کوشیدهایم
که چکشِ خود را
بر ناقوسها و به دیگچهها فرودآریم،
بر خروسقندیِ بچهها
و بر جمجمهی پوکِ سیاستمداری
که لباسِ رسمی بر تن آراسته باشد. ــ
ما بسی کوشیدهایم
که از دهلیزِ بیروزنِ خویش
دریچهیی به دنیا بگشاییم. ــ
ما آبستنِ امیدِ فراوان بودهایم،
دریغا که به روزگارِ ما
کودکان
مُرده به دنیا میآیند!
اگر دیگر پای رفتنِمان نیست،
باری
قلعهبانان
این حجت با ما تمام کردهاند
که اگر میخواهیم در این سرزمین اقامت گزینیم
میباید با ابلیس قراری ببندیم.
احمد شاملو
عصرِ عظمت هایِ غول آسایِ عمارت ها
عصرِ عظمت هایِ غول آسایِ عمارت ها
و دروغ.
عصر رمه هایِ عظیمِ گرسنه گی
و وحشت بارترینِ سکوت ها
هنگامی که گله هایِ عظیمِ انسانی به دهانِ کوره ها می رفت
[ و حالا اگه دلت بخواد
می تونی با یه فریاد
گلوتو پاره کنی:
دیوارا از بِتُنِ مُسلحن.]!
عصری که شرم و حق
حساب اش جداست،
و عشق
سوءِتفاهمی ست
که با « متأسف ام » گفتنی فراموش می شود
[ وقتی که با ادب
کلاتو ورمی داری
و با اتیکت
لب خند می زنی،
و پُشت شمشادا
اشکتو پاک می کنی
با پوشتت.]
عصری که
فرصتی شورانگیز است
تماشایِ محکومی که بر دار می کنند؛
سپیده یِ ارزانِ ابتذال و سقوط نیست
مبداءِ بسیاری خاطره هاست:
[ هیفده روزِ بعدش بود
که اول دفعه
تو رو دیدم، عشقِ من! ]
وهنِ عظیم و اوجِ رسوائی نیست
سیاحتی ست با تلاش ها و دست و پا کردن ها
بر سرِ جائی بهتر:
[ از رو تاقِ ماشین
جون کندن شو بهتر می شه دید
تا از تو غرفه هایِ شهرداری] ؛
و غیبت ها و تخمه شکستن
به انتظارِ پرده که بالا رود
هم راهِ جنازه ئی
که تهمتِ زیستن بر خود بسته بود
از آن پیش تر که بمیرد.
عصرِ کثیف ترینِ دندان ها
در خنده ئی
و مستأصل ترینِ ناله ها
در نومیدی.
عصری که دست ها
سرنوشت را نمی سازد
و اراده
به جایی ت نمی رساند.
عصری که ضمانِ کام کاری یِ تو
پولِ چایی ست که به جیب می زنی
به پشتوانه یِ قدرت ات
از سمسارها
و رئیسه گان؛
و یک دستی یِ مضامینی از این گونه است
که شهر را به هیأتِ غزلی می آراید
با قافیه ها و ردیف
و مصراع ها همه هم ساز
و نمایِ نردبانی یِ ظاهرش ـ که خود، شعارِ تعالی ست ـ .
…
عصری که مردانِ دانش
اندوه و پلشتی را
با موشک ها
به اعماقِ خدا می فرستند
و نانِ شبانه یِ فرزندانِ خود را
از سربازخانه ها
گدائی می کنند،
و زندان ها انباشته از مغزهائی ست
که اونیفورم ها را وهنی به شمار آورده اند،
چرا که رسالتِ انسان
هرگز این نبوده است
هرگز این نبوده است!
عصر توهین آمیزی که آدمی
مرده ئی ست
با اندک فرصتی از برایِ جان کندن،
و به شایستگی هایِ خویش
از همه ی ِ افق ها
دورتر است.
عصری چنان عظیم، چنان عظیم، که سفر را
در سفره یِ نان نیز
هم بدان دشواری به پیش می باید بُرد
که در پهنه یِ نام.
احمد شاملو
۱۳۹۰ خرداد ۹, دوشنبه
چه باید کرد با تو،ای پادشه خوبان؟
این عشق های زنجیری حالم را بهم می زند،من تو را دوست دارم، تو خودت را،نه ببخشید! تو هدفت را! هدف؟! حالا بگذریم ، اصل این است که تو جهان منهای من را دوست داری،دیگری مرا دوست می دارد و ای امان!امان! دردیست! من هییییچچچچ حسی ندارم! هیچ! و فقط غصه می خورم…اینجا حس می کنم خیلی خوشبختم!چرا که تو حداقل از من متنفری و بالاخره حسی داری! ولی من دیگری را هیچچ…. بیخیال ! کلا این حرف مبتذل هست ، اصولا حرف هایم مبتذل هستند….
خوب است که هیچ وقت نمی خوانی، و چون تنها آدم مهم من هستی، راحت توی وبلاگم این اراجیفو می ذارم،ترسی ندارم از خواندن بقیه ، یا حتی آن دیگران، این ابتذال را می دانند قطعا… تا تو نخوانی و ندانی این ابتذال را من راحتم…چرا که تا بخوانی سریع! باید قضاوت کنی! لعنت!
می دانم من یک آشغالم ، تا کنون با 5 استدلال به این نتیجه رسیدی که من آشغالم … منم کم کم باور می کنم.یعنی باور کردم
۱۳۸۹ اسفند ۲۸, شنبه
آنچه شعر نبود و نیست
شعر نیست...
شعرش مخوان!
چرا که نیستش قافیه ای...
هیچش نمانده جز حسی
شاید آن هم نماند و شود نثری
قافیه ه از دست در میروند
نمی دوم دنبالشان!
دربندشان نیستم و نبودم
خود را شاعر نمیخواندم و نمیخوانم
تو هم مخوان
این تنگ نامه شعر نیست
که غلیان احساس است
که عجز است از حرف زدن
که چون دهان باز کنی،
مدعیان همه به صف درآیند
آری عجزش بخوان و پناهگاهی
که در سایه اش
رسته ام از هرآنچه که بود
و
دیگر نیست
۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه
او رفت....
من زمان خیلی زیادی ناراحت بودم.آنقدر که توانایی انجام هیچ کاری در من نبود.اتفاقی که برایم افتاده بود به طور کل غرقم کرده بود.شوکه بودم بعد از یک سال...یک سال که گذشت کم کم فهمیدم که چرا من به این وضع افتادم...بارها فکر کرده بودم که شاید آب و هوای اینجاست که میخوردم شاید برای شریفی بودن هست که زنگ زدم و پوسیده شدم.احساس پیری می کردم.هیچ کار درستی ازم ساخته نبود،حتی نا نداشتم سر کلاس برم.صبح ها برای اینکه مسافت کوتاه خانه تا دانشگاه را بروم آن هم با مترو به نفس نفس می افتادم.آره...مثل سرطان در من بود!ناامیدی ناراحتی خاطرات بد که همه اینها باعث ناکامیهای بیشتر و نتایج بدتر میشد .من بیشتر و بیشتر در این منجلاب فرو میرفتم...تا اینکه بعد از یک سال از ورودم به این جهنم فهمیدم که هنوز چیزهایی هست که دوستشان داشته باشم...چیزهایی که باعث شوند شبها کمتر بخوابم،صبح ها زود پاشم،امید داشته باشم،بخندم از ته دل،نه از روی ناراحتی زیاد و تلاش برای اشک نریختن،تجربه های جدیدی کنم...آنقدر خوشحال بودم که قابل وصف نبود.آدمی را دیدم که عجیب بود...فکرهای عجیب،از دید من سخت،زندگی متفاوت یا بهتر بگویم بسیار متفاوت و ایده آلی مقابل ایدهآل من!من جذبش شدم!چرا؟چرا باید جذب کسی میشدم که سالهای نوری از من دور تر هست؟چرا از وقتی جذبش شدم زندگیم بهتر و آرامتر شد؟نمی دانم...شاید در میان آن همه نومیدی روزنه ای دیدم،باریکه ای نور...گفتم این نور از پشت این دیوار است...باید شکستش...آنجا بهشت من است،دیوار از سنگ بود؟!نه دیوار بخشی از من بود!چرا میخواستم بشکند؟!؟!چرا قصد داشتم بخشی از خود را نابود کنم؟آیا این بخش کمی از من بود؟! من فکر کردم این بخش از من مسبب تمام نتوانستن ها نشدن ها و سنگین شدنها و پرواز نکردن هست.فکر کردم اگر بتوانم خود را عوض کنم،بشکنم آنگاه اوج خواهم گرفت...بالا میروم و جان می گیرم...گفتنش ساده هست،ساده بود.اما من با هر ضربه به دیوار دردی محتمل میشدم و شکی در من می آمد:واقعا اینطور بودن بد بود؟ آیا تغییر که این همه رنج را دارد واقعاً شفایت خواهد داد؟ و صدایی در من که:او تو را نخواهد پذیرفت اگر تغییر نکنی،آیا تو که همواره دوست داشتی در مرکز توجه باشی حاضری کسی را که افکارت را نمیخواهد را تحمل کنی؟چقدر میتوانی بی توجهی ها را پذیرا باشی؟صدایش در گوشم میآمد و میآید هنوز:”من زندگی خودم رو میکنم تو زندگی خودت رو ...” میدانستم که او نمیخواهد در این راه کمکم کند.او کسی را میخواهد که مانند خودش باشد...
برایم سؤال میشود که دوستم دارد؟یا چگونه دوستم دارد وقتی که میگوید از افکار من بدش می آید؟ این سؤال بی جواب اذیتم میکرد .
اما من خوشحال تر از هر زمان دیگر بودم چرا که این سؤالات با اینکه بی جواب ماندند لحظات بسیار خوبی وجود داشتند که من فارغ از جواب این سؤالات خوشحال باشم.لحظاتی که به آینده فکر نکنم جایی باشم که نه در بند گذشته باشم و نه در آینده...متاسفانه این سؤالات بی جواب کار خودشان را کردند...و دیالوگ ماندگار «تو یک انتخاب اشتباه بودی» تمام اعتماد به نفس من و شادی هایم را خورد.دیوار را می شکستم و میگفتم من اشتباه بودم...او با این جمله به من گفت که دوست داشتن من منطقی نیست.سقوط کردم..هر روز بهانهای برای بد بودنم داشت...برای اشتباه بودنم...ضربه ای عظیم تر از قبل خورد انقدر که دیوار شکست...
چیزی از من نماند...من نمیدانستم چه دوست دارم،چه می خواهم،دوست دارم چه شوم و ...من خالی بودم از خواسته...تنها رویایم او بود...به سمت شبیه او شدن رفتم...یک روز حس کردم بخشی از من زنده است...شاید تکهای از دیوار خرد شده بود،شاید یک خرده شیشه نمیدانم چه بود.هرچه بود پوست و گوشتم را درید،ضعیفم کرد.زانو زدم...وقتی که خورشید وجود او انقدر پرنور بود که چشمهایم را کور کرد آنگاه که کورمال کورمال سعی میکردم بلند شوم دستهایم را روی زمین میکشیدم و تکههای دیوار بیشتر در آن فرو می رفتند،نوری دیگر نبود...همش تاریکی بود...کمک خواستم...او نفهمید،نه اینکه نخواهد.همیشه فکر میکرد همیشه افرادی هستند که کمکم کنند.کسی نمیتوانست کمکم کند.گرچه اشتباه میکردم قطعاً اگر صبر میکردم به درد عادت میکردم اما صبر نکردم...فراموش کردم که او نمیخواست که من دیوار را بشکنم...فریاد زدم که من برای تو چنین شدم...او جوابی نمی داد من خشمگین تر فریاد زدم...ناسزا گفتم...فقط برای اینکه لحظهای دردم را ببیند و من چه احمق بودم که فکر میکردم او کمک خواهد کرد...وقتی که ناسزا گفتم به دستهای تکهتکه شده خونین نگاه نکرد...نخواست ببیند،نمی توانست مرا چنین ببیند،نمی خواست من چنین کنم...رفت!رفت که نبیند و زجر نکشد و شاید به خیال خودش من زجر نکشم...آری او رفت...او تنها یک سوم شخص ساده نبود...او تمام آمال من بود که رفت...
۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه
لذت تنها انگیزه برای افعال انسانی ؟
آیا بین کسی که آرایشگر هست و کسی که فلسفه می خواند از نظر کیفیت زندگی تفاوتی هست؟آیا کسی که فلسفه می خواند می تواند خود را فرا تر از یک آرایشگر بداند؟
فکر می کنم برای بحث راجع به این موضوع ابتدا باید نگرش ما نسبت به این جهان روشن شود.آیا ما در دنیایی جبری زندگی می کنیم یا متغیری به نام اختیار تصمیمات ما را پوشش می دهد؟
این طور به نظر می آید که من هر کاری که در این لحظه می خواهم انجام می دهم.سرم را در حین تایپ کردن بالا می برم و سقف را نگاه می کنم و از تبحر خویش در تایپ کردن خشنود می شوم.اما آیا واقعا چنین است؟! به راستی منشا تصمیمات ما چیست؟به زعم من تصمیمات ما ناشی از گذشته و تجربیات کسب شده،حال ما و شرایط زندگی ما می باشد.حال سوالی که مطرح است این است که تفاوت های استعدادی و هوشمندی در کجای این ادعا جا می گیرد؟
به عقیده من هوشمندی در عین این که وراثتی هست اکتسابی هم می باشد.پس هوشمندی تحت عوامل شرایط زندگی و تجربیات کسب شده و گذشته هست.مشابه این استدلال هم برای استعداد و کمیت های این چنینی مد نظر دارم.
حال اگر چنین باشد،یعنی پارامتر مستقلی در ذهن مانند اختیار نباشد مانند این است که اگر در لحظه t0 هر کسی در شرایط و جایگاه من باشد با داده های ذهنی من چنین تصمیمی خواهد گرفت.در نتیجه حرکات انسان ها از روی جبر خواهد بود.پس این طور به نظر می رسد که ما نمی توانیم به افراد بابت انتخاب هایشان خرده بگیریم چرا که اگر ما هم جای آنها بودیم قطعا چنین می کردیم!
اگر چنین باشد برای زندگی نمی توان کیفیتی تعریف کرد زیرا که گرفتار نگاه نسبی شده ایم !اما اگر بپذیریم که حرکات و افعال انسان جبری است آیا می توانیم جهتی برای حرکت انسان در نظر بگیریم؟
می گوییم دنیا در جهت بی نظم شدن پیش می رود،انسان به سمت چه می رود اگر اختیاری پشتش نیست؟
مدت زیادی است که لذت جویی جواب این پرسش مطرح شده است.اما آیا این درست است که انسان ها به سمت لذت حرکت می کنند؟اگر چنین بود چرا خیلی ها در جبهه کشته می شوند خیلی ها خودکشی می کنند و خیلی ها ...
در صورت این سوال یک فرض وجود دارد:آیا کسی که در جبهه کشته می شود از کشته شدن لذت نمی برد؟آیا کسی که خودکشی کرده از این عمل لذت نمی برد؟و...
از دید افرادی که مرگ را بزرگترین ترس بشر و کشته شدن و یا مردن را مهیب ترین اتفاق می دانند قطعا در جبهه مردن یا خودکشی کردن هیچ لذتی ندارد و حتی دلخراش است.مشکل دقیقا اینجاست که ما از سر جای خودمان به بقیه نگاه می کنیم.چه کسی دقیقا می داند کسی که این طور می میرد واقعا چه حسی داشته است؟آیا کسی که در جبهه کشته می شود انقدر از عشق به وطن(که وجودش جای سوال از نظر منطقی دارد!) لبریز نشده است که حاضر است جان بدهد؟آیا آرمانی در سر ندارد که سبب لذت و رضایتش شود؟و یا کسی که خود را می کشد آیا به دنبال یافتن یک زیبایی در دنیای زشت و پلشتی که در آن می زید نیست؟آیا این کشف سبب ایجاد لذت نمی شود؟
عزیزی اندیشه لذت جویی را هم عرض با منفعت خواهی می داند،نه تنها او که خیلی از ما هم چنین برداشتی داریم.اما حظ و لذت بردن از چیزی ما را منفعت نخواهد کرد.من قدم را می خواهم فرا گذارم و بگویم شاید این لذت نتیجه دیدن و یافتن یک زیبایی هست نه سود بردن از چیزی!پس از معشوق از من بپرسد به چه دلیل در خیابان نمی بوسمش جواب خواهم داد نگاه هایی که از حاضرین در ناخودآگاه و خودآگاهم دارم انقدر زشت و زننده در نگاهم هست که مرا از انجام چنین چیزی باز می دارند!و آن وقت وقتی او توجیه اش را باز می گوید مبنی بر این که حریم خصوصی و عمومی دو چیز جدا هستم من به او خلاصه می گویم بوسیدن را در یک مکان عمومی «زشت» می دانی!
کجا می توان عمیق ترین دلیلی را یافت که باعث می شود آدمیان نسبت به هم احساس جاذبه یا دافعه کنند،با هم دوست باشند و یا نباشند؟وقتی کسی را می بینی بدون آن که راجع به عقیده ،مذهب،منافع مشترک و...بدانی از او بدت می آید یا به او علاقه مند می شوی؟اگر دلیل این اتفاق دشوار به نظر می رسد دلیلش عمیق بودن ریشه های زیبایی شناسی در ماست!
زندگی بشر همچون یک قصعه موسیقی ساخته شده است.انسان با پیروی از درک زیبایی،رویداد اتفاقی را پس و پیش می کند تا از آن درونمایه ای برای قطعه موسیقی زندگیش بیابد.انسان این درون مایه را –همانطور که موسیقیدان با زمینه های سونات عمل می کند- تکرار خواهد کرد،تغییر خواهد داد،شرح و بسط خواهد داد و جا به جا خواهد کرد.این طور به نظر می آید که انسان ندانسته حتی در لحظه های عمیق ترین پریشانی ها،زندگیش را طبق قوانین زیبایی می سازد.
۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه
هنوز زنده ام
اینجا برایم بسیار مسخره شده بود چرا که کسی که بودم را دیگر دوست ندارم و این وبلاگ مرا با گذشته ام پیوند می دهد...اما هنوز اینجا می نویسم چرا که تغییرات من را به بهترین نحو نشان می دهد...می گوید من از کجا به کجا رفتم و کجا منحرف شدم و چه کسی شدم در این مسیر