‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

وقتی ایکس رفت

ایکس رفت...

ایکس بدون هیچ حسی رفت...

ایکس حتی با خوشحالی از او جدا می شد.او ناباورانه نگاه می کرد .ایکس حتی تظاهر نمی کرد از رفتن ناراحت است.ایکس حتی سعی نکرد با محن گرمی خداحافظی کند!مثل دو آدم که فقط با هم آشنا بودند از هم خداحافظی کردند!ایکس گفت مطمئن هست که او به آرزوهایش می رسد.ایکس او را می ستود اما او دیگر باور نمی کرد.نسبت به ایکس کاملا بدگمان بود!حس کرد بازی خورده...بله ایکس او را به بازی گرفته بود.از رنج دادن او لذت می برد ایکس وحشیانه او را با رفتارش شکنجه می کرد.اما لحظه آخر انگار یکباره همه چیز عوض شد...ایکس لحظه ای از خودش و کارهایش متنفر شد.انگار او هم فکر می کرد همه کارهایش حتی رفتنش فقط برای آزار او بوده... در حالی که بین گفتن و نگفتن گیر کرده بود با صدایی دورگه گفت: تو بی نظیر بودی یعنی هستی...

در آن لحظه اسرار آمیز او دوباره همان ایکس را دید...کسی که به نظرش بهترین آدم روی زمین بود...اما این فقط چند لحظه بود.صدایی گفت ایکس مرده.خیلی سرد پاسخ داد: ممنونم! ایکس هم تلاشی نکرد و شاید سرد تر خداحافظی کرد!

بعد از آن او خود را مدام بابت لحنش ملامت می کرد.چرا انقدر سرد و کشنده به آن تغییر معجزه آمیز رفتار جواب داده بود!

ایکس رفت.به سادگی به سرعت ،ناباورانه.او به دنبال آثارش بود هنوز.هنوز با دوستان ایکس بود،هنوز کتاب هایی که ایکس دوست داشت را می خواند،هنوز شاید به یاد او به تئاتر می رفت و حتی فیلم می دید!

ایکس نبود اما به طرز عجیبی حضور داشت.انگار هنوز هم با هم در حال بحث بودند.بخشی از ایکس برای همیشه در او ماندگار شد.

۱۳۸۷ دی ۱۷, سه‌شنبه

7

واقعا از چه زمانی Y عاشق شد؟پاسخ به نظر سخت میاد.اما میشه گفت وقتی که ایکس به او گفت من می خواهم بروم اون شدیدا به او وابسته بود.آیا از زمانی که بینشان آن خنده ی اسرار آمیز پیش آمد این حس هم در دلش به وجود آمد؟یا از زمانی که شخصیت دیگر ایکس رو دید عاشقش شد.یا از زمانی که ایکس بهش گفت باید تنهایی این پروژه رو انجام بدی؟

موضوع پیچیده تر به نظر میاد.حقیقت اینه که از زمانی که اون ایکس رو دید می خواست با اون بحث و کل کل کنه...!اون قبل از این که از ایکس خوشش بیاد جذب مدل لباس پوشیدن و فرکانس صداش شده بود.ولی چرا با اون بحث کرد؟ پاسخ سادست... قصد داشت توجه اونو به خودش جلب کنه!وقتی اون باهاش شروع به صحبت کرد به خودش گفت:«پسر چه اعتماد به نفسی داره این بشر!» بحث رو ادامه می داد چون می خواست ببینه ایکس تا کجا میاد جلو... اما وقتی دید اون با شنیدن جمله:"تو هیچی نیستی !" خیلی خونسرد لبخند زد بسیار متعجب شد!بعد ها به خودش گفت احتمالا در اون لحظه من براش یک آدم کوچک محسوب می شدم.اما اون از هر فرصتی برای جنگیدن با ایکس استفاده کرد.همه این عمل را جنگیدن با ایکس می دیدند اما این عمل در واقع جنگیدن برای ایکس بود!!

حقیقت این بود که وقتی این دو نفربعد از سه سال هم دیگر رو دیدند Y کاملا ایکس رو فراموش کرده بود.او که کسی رو فراموش نمی کرد؟شاید بیان بهترش این باشه که مسائل زیادی در ذهنش داشت که باعث می شد کاملا X و اون خاطره در گوشه ی دوری از مغزش وجود داشته باشه.اما روزی که دوباره خاطرات اون روز براش زنده شدند بدون اختیار داد زد : نه!!!! و به پهنای صورتش خندید.هرچقدر بیشتر فکر می کرد اطلاعات و نتیجه گیری های بیشتری به ذهنش هجوم می آوردند و در بین همه نتیجه گیری ها یکی باعث شد که بار دیگر بگوید: نه!! "اون منو یادش مونده!" در اون لحظه به این نتیجه رسید جنگی رو که سه سال پیش انجام داده رو برده!

آیا Y چون به ایکس علاقه مند بود جذب کارهاش می شد یا این که رفتار های اون واقعا براش جذاب بودند یعنی اگر کسی دیگری جز او این کار رو می کرد Y جذب اون فردم می شد؟مطمئنا خود Y هیچ وقت نمی تونه به این سوال جواب بده اما پاسخ اینه که تا قبل از این که Y عاشق بشه و فقط به ایکس علاقه مند بود،اون فقط رفتار ها و کارها رو دوست داشت.اما زمانی که عاشق شد... هرچه ایکس می کرد رو دوست می داشت!

شاید تغییر سلیقه ناگهانی Y بتونه این مطلب رو تایید کنه!قبل از این که Y ایکس رو برای بار دوم ببینه از punk rock متنفر بود،نمی رقصید و به نوع خاصی از اونم علاقه نداشت،اصلا به تئاتر نمی رفت،هیچ علاقه ای به نقاشی نداشت و... اما زمانی که به ایکس نزدیک شد تنفرش از punk جای خودشو به علاقه داد!به رقص باله علاقه مند شد!به تئاتر می رفت و به گالری های نقاشی سر می زد انگار بخض هنر زندگیش بعد از دیدن ایکس شروع به کار کردن کرده بود!

ایکس هم ظاهرش Y رو جذب می کرد اما رفتاراش برای Y جذاب بودند.اما واقعا از کی این اتفاق افتاد؟

یک روز Y گرم صحبت با یک دوست قدیمی بود و اون آدم که من اسمش رو "ه" می گذارم در مورد ایکس از Y پرسید.Y که تازه وبلاگ اسرار آمیز ایکس رو خونده بود شروع کرد از گفتن از عقاید عجیب ایکس از موفقیت هایش و از استعداد بی نظیرش توی برنامه نوشتن و مسئله حل کردن و ادامه داد:کلیم از هنر حالیشه!فقط حیف که طرفدار فوتبال انگلیسه!

بعد از تمام شدن گفتگو حرف های خودش توی ذهنش تکرار می شدند... انگار هیچ وقت همه این داده ها کنار هم قرار نگرفته بودند!بعد اون لحظه بدون این که خودش بدونه تصویر آرمانی ذهنش ایکس شده بود!

۱۳۸۷ دی ۱۴, شنبه

6

وقتی ایکس دید Y سیگاری روشن کرد و به اون تعارف کرد،میخکوب شد!

اصلا انتظار نداشت اون سیگار بکشه.وقتی خیلی جدی به اون سیگار تعارف کرد بیشتر تعجب کرد.

بعد با نگاهی متعجب به Y نگاه کرد و گفت:

-خیلی ممنون من سیگار نمی کشم!

-جدا؟ تاحالا امتحان کردی؟

ایکس یاد آخرین تجربه سیگار کشیدنش افتاد... اونم جز سلسله اتفاقاتی بود که مصمم بود Y اونا رو ندونه!

-آره.معلومه! ولی حس می کنم مستعدم که بهش معتاد شم.می دونی من از اعتیاد و علاقه زیاد به چیزی اصلا خوشم نمیاد.

وقتی ایکس به سیگار کشیدن Y نگاه می کرد حس می کرد Y لذتی از سیگار کشیدنش نمی بره.براش عجیب بود.پس برای چی اون سیگار می کشید؟! چون از این ژست لذت می برد؟چون برچسب دیگه ای بود که سبب تفاوتش می شد؟!

اما ایکس جور دیگری نگاه کرد: به نظر او Y چیز بیشتری رو می خواست نشون بده... یک جوری می خواست استقلال خودش رو به ایکس نشون بده... این فکر موجب خنده ایکس شد... خنده ی ایکس باعث شد Y به خنده بیافتد.و ایکس به خنده خنده دار Y خندید و این دور تا مدت ها ادامه داشت.چیزی در این بین وجود آمد.جدا شدن از زمان و مکان!ایکس می خندید اما موضوع خنده سیگار کشیدن Y نبود! مسخره بودن خنده Y هم نبود! خود Y بود... اما دلیل خنده خنده دار بودن یا مسخره بودن اون نبود.دلیل خنده هم صدا شدن با Y و خندیدن با او بود!

شاید Y اون لحظه دقیق متوجه اتفاقی که می افتاد نبود اما می دانست این خندیدن ها فقط یک خنده نیست...

--

این خاطره ای است که مدام در ذهن Y تکرار می شود.شاید بسیار کم اهمیت باشد اما این رویداد کم اهمیت بانی رویداد های بعدی بود.بعد این اتفاق این Y بود که به ایکس نزدیک می شد.Y فهمید با این که ایکس به نظر کاملا راحت و رو زندگی می کند اما اصلا این طوری نبوده! بار ها دیده بود که وقتی راجع به خصوصی ترین مسائل از ایکس سوال می شد اون خیلی راحت جواب می داد و انگار اینا براش کاملا عادی بودند.هر کسی که اونو می دید احساس می کرد یک آدمیه که توی یک خونه شیشه ای زندگی می کنه و یا حاضره یک دوربین کار بگذاره توی خونش و فیلمش رو برای همه پخش بکنه.اما این اشتباه ترین فکریه که میشه راجع به ایکس کرد که حدود 80 درصد آدم هایی که باهاش این برخورد رو داشتند می کردند.درواقع ایکس هیچ وقت در مورد این مسائل صادق نبود!جوابهایی که میداد اندکی به واقعیت نزدیک نبود.بعدها فکر کرد علت نزدیک شدن این دو نفر به هم این بود که Y از ایکس سوالی نکرد که اون مجبور باشه که دروغ بگه و شاید ایکس اونو به این خاطر تحسین می کرد و یا شاید به خاطر این که کمتر دروغ گفته وجدانش راحت تره بوده!

Y این تناقضات رو توی وبلاگ ایکس خونده بود!شاید وجود داشتن همین وبلاگ هم Y رو شکه کرد.چرا؟چون ایکس به اسم خودش وبلاگ داشت و تقریبا هر کسی براش کامنت می گذاشت و جوری می نوشت که به نظر می اومد.اما وبلاگی که Y چند ماه بعد دیده بود کاملا متفاوت بود... اسم نویسنده وبلاگ:spaceman

Y این وبلاگ رو کاملا تصادفی دیده بود...یعنی زمانی که نیاز مبرم به اینترنت داشت و مجبور شد بدون اجازه پشت لب تاپ ایکس بشینه اونو پیدا کرد.اولش فکر کرد حتما وبلاگ کس دیگه ای هست اما وقتی که دید با اکانت spaceman لاگین شده نتونست این فرضیه رو بپذیره.بعد از اون همیشه به اون وبلاگ می رفت و نوشته های ایکس رو می خوند.آدم های زیادی براش کامنت می گذاشتند.به نظر می رسید که اونا هم فقط بخشی از ایکس رو دیدند.ایکس جدید برای Y از ایکس قدیمی جالب تر شده بود! و اون با سرعت سر سام آوری شروع به خواندن آرشیو های ایکس کرد... این منبع اطلاعاتی برای Y یک بهشت محسوب می شد چون شامل نوشته های ایکس در 5 سال بود... انگار یک جورایی رشد و نمو و تغییراتش رو هم می تونست منعکس کنه.گاهی احساس می کرد که این کار خلاف قوانین اخلاقی است و یک جور تجاوز به حریم شخصی محسوب می شه اما کنجکاوی اش مانع از این می شد که این فکر بتونه جلوشو بگیره.

۱۳۸۷ دی ۱, یکشنبه

خداحافظ!


Y مدام می گفت که از ایکس متنفر هست.همیشه باهاش بحث می کرد و ساز مخالف می زد.پس اگه این طور باشه Y نباید از ندیدن ایکس ناراحت بشه! حتی باید خوشحالم بشه! اما وقتی ایکس بهش گفت که من واسه ادامه تحصیل کانادا می رم.Y تنها مبهوت نگاهش کرد.لبخند زد و گفت "تو هر جا که بری خیلی راحت زندگیتو می کنی احتمالا رفتن برات سخت نیست ".و ایکس خیلی راحت گفت "من عاشق رفتن و تجربه کردنم"!بعد با شور و شوق راجع به کارهایی که می خواد تا 5 سال دیگه انجام بده حرف می زد.اما Y اصلا نمی تونست به حرفا گوش کنه... ایکس می رفت... "بعد تموم شدن درست برمی گردی؟" "چی شد فکر کردی ممکنه برگردم؟" "گفتم شاید خانواده ای چیزی باشه که بخوای برگردی پیششون..." "آهان.تو خانواده منو ندیدی!حالا برات یک روز ازشون می گم.اما خوب ما تقریبا بیشتر خانوادمون رفتن یعنی عمه هام که ایتالیا هستن و عموم هم انگلیس هست و..." Y دیگه نمی تونست گوش کنه! "یعنی 3-4 ماه دیگه رفتی؟!" و ایکس به تکان دادن سر و گفتن"اوهوم" بسنده کرد!

Yنمی دونست چرا انقدر دپرس شده.شاید بهتره که گفت می دونست اما خودش رو به کوچه علی چپ می زد!سعی کرد منطقی فکر کنه... خوب دلیلی نداره که من از رفتنش ناراحت بشم!تازه این درجهت پیشرفتشه! اصلا مگه چه تحفه ای هست که من از رفتنش ناراحت شم! ما هم که مدام با هم دعوا می کنیم و کل کل می کنیم دیگه دعوا هم نداریم...

آیا Y تاحالا از خودش سوال نکرده بود که چرا انقدر نظر این آدم براش مهم هست که حاضره برای تغییر اون بشینه 2 ساعت باهاش بحث کنه؟! و چرا با این که وانمود می کرد حرفاشو گوش نمی کنه اما از توصیه هاش استفاده می کرد؟! آیا کسی متوجه نشده بود که Y نحوه حرف زدنش عوض شده؟ آیا متوجه نشده بود از اصطلاحات ایکس استفاده می کند؟!

مدت ها بود که Y نخواسته بود به هیچ کدوم از این سوال ها حتی توجه بکنه چه برسه که براشون پاسخی پیدا بکنه!

اما ناظر سومی که این واقعه رو با دقت نگاه می کرد دختری رو می دید که با غرور بیش از حدی که داره در پی جلب توجه ایکس هست!

ایکس می دونست چه اتفاقی داره می افته؟!

ایکس خودش این بازی رو شروع کرده بود!هدفش کاملا رسیدن به این جا بود... اما... هرچقدر به ایکس بیشتر نزدیک می شد چیزهایی رو می دید که براش دیدنش سخت بود!باور کردنی نبود!! مگه می شد یکی انقدر غیر عادی باشه؟! کسی که برای کل کل با ایکس چند ساعت مسافرکشی کرد!مثل دلقک ادای همه آدم ها رو در میاره! سیگار می کشه!در عین این که سعی می کنه بگه من با شما پسر ها هیچ فرقی ندارم تکرار می کنه خوشحالم که یک زنم و معنای واقعی عشق رو می تونم بفهمم!

ایکس یک موجود خیلی راحته و می خواد همه چیز رو ساده بکنه.اما وجود همچین آدمی براش هزاران سوال پرسش و تناقض ایجاد می کرد.حرف های قلنبه سلنبه ای که Y تحویلش می داد معجونی بود از کتاب های بیشماری که خونده و پیچوندن اونا.احساس می کرد خود Y نیست.گاهی حرفاش به نظرش منطقی نبود.سوال هایی که Y ازش می پرسید در عین سادگی جوابی نداشتند.انگار اون دقیقا سوال های بی جواب ایکس رو می دونست.کم کم شخصیت Y انقدر برای ایکس پیچیده شد که نخواست بهش فکر بکنه و ازش بیشتر بدونه!احساس می کرد اعصابش خورد می شه!کم کم اون کنجکاوی دیوانه وار جاش رو به بی توجهی داد.به طوری که خیلی راحت به Y گفت می خواد بره!

--

برخلاف ایکس Y تحت تاثیر ظاهر خوب قرار نمی گیره!تن صدا هست که Y رو در برخورد اول جذب آدمی می کنه.صدای ایکس بسیار صاف و در عین حال محکم و با اعتماد به نفس بود.هیچ وقت لحن حمله توی صدای ایکس وجود نداره اما توی بحث با همین لحنش خیلی راحت مخاطبش رو زیر سوال می بره و مخالفتش رو ابراز می کنه!همیشه یک مثال دم دست داره برای باز کردن یک موضوع و متقاعد کردن آدم های دورش که Y همیشه آدم هایی که انقدر online هستند رو تحسین می کرد.

ایکس با سوالاش می تونست ذهن آشفته Y رو طبقه بندی بکنه.Yنمی دونست اون چه شکلی می تونه انقدر راحت ذهنش رو از آشفتگی در بیاره کاری که Y 20 سال از انجامش عاجز بوده.

انگار ایکس دقیقا می دونست چه شکلی باید Y رو به انجام یک کار علاقه مند بکنه.اون دقیقا می دونست با چه حرف هایی نظر Y رو برگردونه و حتی از کاری منصرف بکنه.انگار دقیقا از ارزش های Y خبر داشت.انگار دقیقا می دونست رگ خواب Y چی هست...

Y در ناخودآگاه ذهنش به ایکس علاقه مند بود.حداقل به عنوان جالبترین و دلپذیر ترین آدم زندگیش ازش یاد می کرد.با این که این فکر هیچ وقت به خداآگاهش نیامده بود اما دوست نداشت این آدم رو تحت هیچ شرایطی از دست بده.این آدم رو عاملی برای رشد و پیشرفتش می دونست... و وقتی که ایکس بهش خیلی جدی گفت که می رم و نمی خوام برگردم شاید بزرگترین ضربه رو به Y زد...

قسمت چهارم


هیچ وقت ایکس فکر نمی کرد که کنجکاوی زیادش نسبت به یک موجود وادارش بکنه که همچین کاری بکنه!اما به نظر تنها راه بود برای پاسخ دادن به خیلی از چرا های ذهنش!

ایکس تصمیم گرفته بود کلاس ها رو تبدیل به Workshop بکنه و از شاگرداش بخواد دو تا دو تا گروه بشند و هر گروه روی یک طرح که پیشنهاد ایکس(!) هست کار کنند.این نقشه ماهرانه به این دلیل بود که تعداد دانش آموزان فرد بود! و یک نفر باید تک می افتاد و ایکس در صدد این بود که این یک نفر Y باشه!

وقتی همه یار شدند طبق پیش بینیش فردی که باقی موند Y نبود اما این قابل حل بود...:

-Y! جاتو با F عوض کن! تو تنها هم باشی مشکلی برات پیش نمیاد!

-خوب چه کاریه! یک گروه نمی تونه 3 نفره بشه؟!

-من قراره نمره بدم که در اون صورت نمره به اون گروه تعلق نمی گیره!به هر حال اگه در حد نمره کامل هم بهم کار بدین من کسر می کنم نمره ازش.

-خوب من اگه تک باشم که بی انصافیه!

-تو برات فرقی نداره دو نفر باشی یا تک باشی! کار خودتو می کنی...!

-خوب تقسیم بندی رو سه تایی کنید!

-خوب مشخص شدند گروه ها!حالا کنار هم بشینید.

-اما شما نمی تونید که...

-Y ! تو رو میز که Label سی داره بشین.

چند دقیقه بعد یعنی زمانی که Y مثل برج زهرمار روی میز سی نشسته بود و سعی می کرد به ایکس نگاه نکنه.ایکس وارد بخش دوم ایدش شد:

-من به هر گروهی چندتا پروژه پیشنهاد می کنم که انتظار میره برای پایان ترم انجام بدند .یعنی این برگه رو می خونین و هر پروژه رو که می خواین رو بر می دارین.البته می تونین ببینید که یکی نیست نمره های این پروژه ها.یعنی نمره کامل بعضی پروژه ها بیشتره.

Y داشت به این فکر می کرد که خیلی کارهای دیگه رو هم تکی انجام داده و این کار هم عاقبت خوبی در پیش داره.اما نمی تونست مغزشو از فکر این که ایکس پدرکشتگی خاصی باهاش داره منحرف کنه!!

بالاخره برگه ها به دستش رسید.یکی برگه ای که اسامی گروه ها و پروژه ای که برداشتن روش بود و یکی لیست پروژه ها! همون طور که حدس می زد ایکس وقت گیر ترین و اعصاب خورد کن ترین چیزها رو انتخاب کرده بود.با شناختی که از ایکس داشت می دونست که با search کردن هم نمی تونه همچین چیزایی رو پیدا بکنه! با تمام نفرتی که در وجود داشت به ایکس نگاه کرد! سعی می کرد که به این فکر نکنه که همه این کارها به خاطر گرفتن حال اون هست!

-خوب تو پروژتو انتخاب کردی؟

-فرقی نداره واسه من!من وقت ندارم این ترم که همه اینا وقت گیرند!هیچ کدوم احتمالا تموم نمیشه!

-ببین چون تو تنها افتادی وضعت یکم فرق داره.ببین یکی باید تک می افتاد بعد من فکر می کنم که تو خیلی آدمی نیستی که گروهی کار کردن رو بخوای.وضعتم که خوبه.حالا مشکلی داشتی من هستم می تونم بت کمک کنم.

-مرسی.یکی از اینا رو بر می دارم.

--

کار ایکس این بود که بین گروه ها بچرخه و بهشون جواب بده!کار جالبی بود اما مدتی بعد سوالات کمتر و کمتر شد و اون به بهانه کمک کردن به Y بقل اون می شست!و چون Y همیشه غرق در فکر کردن بود هیچ وقت متوجه نشد که ایکس با چه دقتی زیر نظرش گرفته.ایکس از این که کنجکاویش رو نشون بده هیچ ابایی نداشت! و خیلی راحت وقتی دلیل کار Y رو نمی فهمید ازش می پرسید:

-الان این متد رو واسه چی گذاشتی این جا؟!

-چرا پوینترش کردی؟!

و با دقت به جوابای Y گوش می کرد.خیلی زود متوجه چیز عجیبی شد!Y خیلی از شلوغ بازی خوشش می اومد! چه شلوغ بازی توی کلاس چه توی برنامه نوشتن!ایکس یک برنامه رو مثل سناریو می دید که هر کدوم از اجزا نقشی دارند و نویسنده و کارگردان همون برنامه نویسه!وقتی Y برنامه می نوشت یاد فیلم های پر زرق و برق هالیوودی می افتاد!خیلی از متد ها بودند ولی می تونستند نباشند!وسواس عجیب Y برای استفاده کردن از پوینتر و ریفرنس قضیه رو جالب تر می کرد!همه سعی می کنند از اینا فرار کنند اما Y انگار می خواست بگه من خیلی واردم و می تونم راحت کنترلشون کنم من فرق می کنم !

ایکس تصمیم گرفت با Y بحث کنه!وقتی کارای Y قانعش نمی کرد و دلیلش هم به نظر محکم نبود کارش رو زیر سوال می برد.دقیقا به هدف زده بود!چون Y تحمل این رو نداشت که کسی بگه من با تو مخالفم و کلی وقت صرف این می کرد و برای ایکس توضیح بده و قانعش کنه و گاهی بحث های این دو نفر به خارج از کلاس هم کشیده می شد! همه بین این دو نفر جنگی می دیدند!همه می خواستند بدونند که چه کسی این جنگ رو می بره؟! Y طوری راجع به ایکس حرف می زد که انگار در مورد اعصاب خورد کن ترین آدم جهان و منفور ترین فردی که دیده داره حرف میزنه!هیچ کسی تردید نداشت که حال Y از ایکس بهم می خوره! اما ...

۱۳۸۷ آذر ۲۰, چهارشنبه

X و Y

از نظر ایکس “Y” فراتر از عجیب بود.حالات Y ایکس رو سردرگم می کرد.قاطعیتی در صداش بود که گاهی ایکس رو می ترسوند! قاطعیتی براش شکستن همه مرزهای موجود! برای بی نظم بودن...
ایکس نمی تونست اونو بفهمه.چهره بسیار ظریف Y و رفتارهایی که در آنها هیچ نشانی از ظرافت های یک دختر نبود یک تناقض بزرگ بود..نمی تونست اون لحن حرف زدن و فرنکانس خاص صدا رو همراه با یک چهره ظریف در یک آدم ببینه.حتی براش غریب بود که یک دختر با این تبحر الکترونیک گیتار بزنه!
هیچ وقت خاطره اولین برخوردش با y رو فراموش نمی کنه... تعدادی دختر دور هم جمع شده بودند و داشتند به حرف های فردی که X اونو نمی تونست ببینه گوش می کردند.نحوه لباس پوشیدن یکی از دخترها نظرش رو جلب کرد... یک رنگ بندی خیلی زیبا.به سمت دختر رفت تا قیافه اش رو ببینه.کسی رو تا به حال شبیه اون ندیده بود قیافه ای کاملا بچگانه و معصوم و بسیار ظریف.طرز لباس پوشیدن و چهره دختر باعث شد که بی اختیار لبخندی بهش بزنه.تو دلش گفت چقدر بچه مثبت بود!
---
مطمئنا ایکس هیچ وقت فکر نمی کرد قیافه معصومی که می دید در چند ماه آینده تبدیل به یک رقیب بشه واسش!
-فکر کردی چون الان دانشجویی و جز نخبگانی شق القمر کردی؟! نه آقا این جا تحویلت می گرین چون که یک عده آدم کوتاه فکر تر از خودت شدند مسئول! بیا منطقی نگاه کنیم...شما با تقریب خوبی هیچ حرف و ایده جدیدی نگفتید یا بهتر بگم هیچ کاری نکردین و فقط تنها چیزی که دارین اسم و ادعاست !
گرچه این حرف ها با لحن بسیار عصبانی و بریده بریده گفته شدند ولی همین حرف ها برای حیرت زده کردن ایکس کافی بود.چون هیچ آدمی جرئت نکرده بود تو روش وایسه و اینو بگم چه برسه به این که چند سالم کوچکتر باشه و حتی دانشجو هم نباشه!
متاسفانه داورها هم با اون موافق بودند و جایزه رو اون گرفت!
نمی دونست زمانی که Y رفت بالای سن که جایزه رو بگیره دقیقا چه حسی داشت!با همه پرو بازی های این دختر ازش بدش نیومده بود اما به نظر یک بازی بین این دونفر شروع شده بود... فقط به خودش گفت: "من که یک روزی تو رو می بینم!"
---
با این که ایکس با اطمینان گفته بود :"یک روزی تو رو می بینم!" اما این یک روز انقدر زود فرا نرسید... و ایکس تقریبا همچین آدمی رو فراموش کرد... کلا ایکس خیلی زود آدم ها رو فراموش می کنه. اما اطمینان ایکس درست بود! این دو نفر پس از سه سال باز هم به هم برخوردند... حالا همه چیز به نفع ایکس بود که این بازی رو اون جوری که دوست داره ادامه بده.
اولین تجربه تدریس ایکس بود ولی به طرز عجیبی حس خوبی داشت.مطمئن بود مثل بقیه چیزا واسش ساده خواهد بود.وقتی که وارد کلاس شد بر خلاف تصورش با جمعیت زیادی رو به رو شد.اصلا تصورشم نکرده بود باید با این همه آدم رو به رو بشه... انقدر حول شده بود که وقتی خواست خودش رو معرفی بکنه به جای فامیلش اسم کوچیکش رو گفت و در این بین صدای خنده ایی بلند شد... به سمت صدا برگشت و Y رو دید!
شاید 10 دقیقه گذشت تا یادش بیفته این قیافه بسیار آشنا چه کسی می تونه باشه اما پس از چند دقیقه مات شدن تمام وقایع سه سال قبل مثل فیلم از جلو چشمش رد شدند!!
اشتیاق زیادی داشت تا حال این آدم رو بگیره... چیزی نگذشت که کلاس تبدیل شد به یک بازی تنیس.و همه سر ها از سمت X به Y و از Y به X می چرخید.برای همه عجیب بود این همه کل کل و تیکه و کنایه...!
---
مدتی بعد Y تبدیل شد به شخصیت مورد علاقه X! واقعا می تونست فکر X رو بخونه! دقیقا جواب هایی رو به X تحویل می داد که X توی اون لحظه می خواست بشنوه.می تونست حدس بزنه X از طرح هر مسئله چه هدف آموزشی ای داره و اصلا می خواد چی بگه...
اون اصلا نمی خواست که Y اینا رو بفهمه... اما اون بلد بود به روش های خودش به آدم ها نزدیک بشه.از Y هم در کنترل کردن مکالمه ها خبره تر بود.
---
همیشه معتقد بود جسارت زیاد و هیجان بالای Y یک روز کار دستش می ده.به ظاهر این حدس ایکسم به واقعیت پیوست.حالا دختر فرز و حاضر جواب تبدیل شده به یک موجود چوماله و افسرده.و ایکس باطنا خودش رو بابت این اتفاق مقصر می دونه...

۱۳۸۷ آذر ۱۰, یکشنبه

دختری که شبیه هیچ کس نیست



“Y” از زمانی که خیلی یادش می اومد مورد توجه همه بود.چه از نظر این که خیلی عجیب غریب بود چه از نظر این که زیبا بود.اون کاملا می دونست چقدر زیباست و در عین حال می دونست که می تونه آدم خیلی تاثیر گذاری باشه پس از همون بچگی سعی کرد برای این که همیشه حرف حرف اون باشه از قیافش هم استفاده کنه!در واقع اون هیچ وقت به مرحله ای نرسید که سعی کنه از قیافش استفاده کنه! چون به طور خودکار هرکسی اونو می دید جذب قیافش می شد و تقریبا هرکاری که “Y” می خواست انجام می داد!

شاید سیاستی که Y هنگام برخورد با آدم ها در پیش می گرفت کاملا انگلیسی بود!با همه خیلی در نگاه اول خیلی خوب برخورد می کرد بسیار حساب شده حرف می زد و تبدیل به یک موجود بسیار مثبت می شد این طوری فرصتی براش درست می شد که از یک سری امکانات استفاده بکنه.مثلا با وجو این که مدرسه رو بهم می ریزه و کلی خراب کاری انجام می ده همواره در دید ناظم یک کوچولی شیطون باشه و انضباطش از 20 کمتر نشه!در صورتی که تکالیفش رو انجام نداد مواخذه نشه چون حتما دلیلی داشته که این کوچولی درس خون مشق ها رو ننوشته و ...

تخیل کردن و تصور کردن و تحقق خواسته ها و تخیل ها زندگی این آدم بود! خودش رو موجودی بسیار توانا پیدا کرده بود که ناممکن براش وجود نداشت.از این توانایی کمال لذت رو می برد و از این که چقدر آدم های دورش برای این که کمی مثل اون باشند زحمت می کشند لبخند رضایت می زد!واقعیت این بود که اون باورش نمی شد چقدر برای رسیدن به ایده آلش تلاش می کنه.فکر می کرد کم کار می کنه در حالی که وقتی به دنبال چیزی هست انقدر این مسیر براش زیبا می شه که فقط ازش لذت می بره و خسته نمی شه...

هیچ وقت نمی خواست باور کنه که در یک زمینه خیلی مستعد هست! همیشه می گفت در هر زمینه ای حرفی برای گفتن دارم.این کارش باعث شد خیلی از استعدادهاش که می تونست بسیار شکوفا بشند بهش هیچ توجهی نشه...

در برخورد با آدم جدید Y بسیار هیجان زده می شه می خواد سریع طرفشو بشناسه به این ترتیب کلی وقت صرف شناختنش می کنه ... یک ماه بعد به دنبال آدم تازه ای میگرده!! دلیل رفتارش این نیست که اون آدم براش تکراری شده ...اون به طرز عجیبی ذهن اون آدم رو می تونه بخونه... در واقع هر گفتگویی باهاش رو می تونه پیش بینی کنه.جواب های اون آدم رو و حتی نوع نگاه ها ولوم صدا و تیکه کلام های اون آدم به طور دقیقی توی ذهنش وجود داشت... Y در ذهنش به دنبال موجودی می گشت که پیچیده و غیرقابل پیش بینی باشه.

چون از آدم های یک دیتا بیس قوی توی ذهنش داشت خیلیا رو متعجب می کرد: تاریخ تولد هر آدم علاقی هر آدم شغل پدر و مادر شماره تلفن و مبایل و... در این دیتابیس بود! هروقت دلش برای کسی تنگ می شد می تونست خیلی دقیق اونو تصور کنه و باهاش حرف بزنه و البته جوابای اون آدم رو هم حدس بزنه... این کار خیلی براش در ابتدا جالب بود اما در پایان به یک فاجعه تبدیل شد...! دیگه بودن یا نبودن خیلیا براش مهم نبود آدم ها هر لحظه که اراده می کرد در کنارش بودند...

۱۳۸۷ آذر ۷, پنجشنبه

دختری که نمی خواهد مثل هیچ کسی باشد...



دوست داره همه چیزش عجیب غریب باشه! چون دوست داره متفاوت باشه.دوست نداره خودش رو با آدم هایی که دورش رو گرفتند یکی فرض کنه.به نظرش از اونا خیلی باهوش تره و بسیار منطقی تر فکر می کنه.دوست داره پیچیده باشه و حرکاتش قابل پیش بینی نباشه.و همیشه دوست داشت اسمی داشته باشه که شخصیت خودش رو نشون بده! آدم عجیب غریب قانون شکن که تابع هیچ زوری نیست! یک اسمی که تفاوت زیادش رو نشون بده... اما من اصلا به این خواسته اش توجه نکردم و اسم “y” رو روش گذاشتم.

“y” از دختر بودنش راضی نبود! نمی خواست روسری سرش کنه! از این که دوستای بزرگترش رو می دید که روسری سرشون می کردند هی نگران افتادنش بودند اعصابش خورد می شد.و وقتی مامان بزرگش بهش گفت که نباید با یک سری آدم بازی کنه داشت کلافه می شد.دلیلی واسه این حرفا نمی دید و خیلی اینا واسش بی اساس بود.

تصور y از خدا چیز جالب تری بود. Y این جوری فکر می کرد:خدا یکیه مثل یک آدم و داره زندگیه اونو از توی تلوزیون نگاه می کنه و زندگی اون مثل یک فیلمه.بقل خدا یک سری دکمه هست که باهاش زندگی اشخاص رو کنترل می کنه.y گاهی فکر می کرد که خدا حتما از REW استفاده می کنه! حتما باید این دکمه وجود داشته باشه اما نمی تونست بفهمه که چرا ما متوجه نمی شیم!

اما y هیچ تصوری از مهربون بودن خدا یا ترسناک بودنش نداشت.می گفتند خدا می بخشه اما خدا کسایی رو که دروغ بگند،مامان باباشونو اذیت کنند،دزدی کنند،روسری نگذارند(مامان بزرگش بهش گفته بود!) و ... رو عذاب می ده!فکر کرد اگه این جوریه که همه باید برند جهنم!

Y خیلی دوست داشت با کسی حرف بزنه اما مشکل این بود که کسی وقتشو نداشت که باهاش سروکله بزنه! Y دوتا کار کرد.دست دوستی با خدای قدرتمند و عجیب و غریب دراز کرد و باهاش حرف زد به خودش گفت احتمالا خدا یکی از فرشته هاش رو به اون قرض میده و این شکلی همیشه موجود خیلی زیبایی به اسم فرشته رو بقل خودش فرض می کرد که با اون حرف می زد یا بازی می کرد!

Yهمیشه دوست داشت فوتبال بازی کنه اما هیچ کس بقلش نبود که نقش همبازی رو ایفا کنه با یک توپ پلاستیکی ور می رفت اما جالب اینه که اصلا حوصله اش سر نمی رفت و هیچی نمی تونست خسته اش کنه.بعد از فوتبال بازی کردن دعوا کردن با پسر های مهدکودک رو دوست داشت.دوست اشت ثابت کنه هیچی از اونا کم نداره حتی اگه به قیمت سیاه شدن چشمش تموم می شد!

عاشق حفظ کردن بود.حافظه بسیار قوی و در دسترسی داشت شعر های مهدکوک با یک بار در خاطرش می موند و الان هم اگه ازش بپرسی حاضره بپرسه واسه کدوم مناسبت می خوای برات شعر بخونم؟!

از این که کسی رو شگفت زده کنه از بچگی لذت می برد شاید این تعجب آدم ها رو یک جور تحسینم حساب می کرد.خیلی لذت می برد که با حافظه اش دیگران رو مبهوت کرده.وقتی 12 ساله بود انقدر یک واقعه رو که توی 2 سالگی افتاده بود با جزئیات تعریف کرد که مامان باباش نمی دونستند باید در اون لحظه چی بگند...

اگه بشه شخصیت اونو در چند کلمه خلاصه کرد باید گفت احساساتی برون گرا نابغه بیش فعال متفاوت و قانون شکن.


ادامه دارد...