‏نمایش پست‌ها با برچسب چرت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب چرت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ خرداد ۹, دوشنبه

چه باید کرد با تو،ای پادشه خوبان؟

این عشق های زنجیری حالم را بهم می زند،من تو را دوست دارم، تو خودت را،نه ببخشید! تو هدفت را! هدف؟! حالا بگذریم ، اصل این است که تو جهان منهای من را دوست داری،دیگری مرا دوست می دارد و ای امان!امان! دردیست! من هییییچچچچ حسی ندارم! هیچ! و فقط غصه می خورم…اینجا حس می کنم خیلی خوشبختم!چرا که تو حداقل از من متنفری و بالاخره حسی داری! ولی من دیگری را هیچچ…. بیخیال ! کلا این حرف مبتذل هست ، اصولا حرف هایم مبتذل هستند….

خوب است که هیچ وقت نمی خوانی، و چون تنها آدم مهم من هستی، راحت توی وبلاگم این اراجیفو می ذارم،ترسی ندارم از خواندن بقیه ، یا حتی آن دیگران، این ابتذال را می دانند قطعا… تا تو نخوانی و ندانی این ابتذال را من راحتم…چرا که تا بخوانی سریع! باید قضاوت کنی! لعنت!

می دانم من یک آشغالم ، تا کنون با 5 استدلال به این نتیجه رسیدی که من آشغالم … منم کم کم باور می کنم.یعنی باور کردم

۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

همایش سالانه اساتید شریف...!

بینندگان عزیز دانشجویان سرآمد کشور،فراریان آینده!(اپلایی!!) هم اکنون در همایش اساتید شریف که به مناسبت پایان سال تحصیلی 88-89 برگزار شده هستم و گزارشی از این همایش را به سمع و نظر شما می رسانم.این نشست 6 ساعته با اهداف بررسی دستاورد های اموزشی فرهنگی هنری و سیاسی دانشگاه شریف با حضور جمعی از اساتید دانشگاه در سالن جابرابن حیان در جریان است.در بخش آموزشی چند تن از اساتید از موفقیت های آموزشی خود می گویند من شما را به شنیدن گوشه ای از حرف های اساتید دعوت می کنم:

-امسال توانستیم میانگین درس گلابی ش.ع.2 را از 14-15 به 10 برسانیم

(تشویق و هورای اساتید سالن را به لرزه در میاورد!!)

-در این جا از تی ای هام تشکر می کنم که با ندادن نمره های حل تمرین به بچه ها من رو به هدفم نزدیک کردم!!

-البته این میانگین هنوز با روزهای اوج دانشگاه یعنی دهه هفتاد فاصله زیادی داره اما خوب در 5 سال اخیر میانگین مثال زدنی و بی نظیری هست...امثال افتاده ها در این درس به 20 رسیده که نسبت به ترم های گذشته خوب پیشترفت قابل ملاحظه ای داشتیم....که خوب من توی اسلایدام با مقایسه کردن آمار این درس با سالهای گذشته حرف هامو تموم می کنم...

(تشویق اساتید در سالن طنین می افکند!!)

-خوب فکر کنم من تونستم یک حماسه بیافرینم...در درس عمومی که ارائه دادم چند افتاده داشتم....!

(نعره و جیغ توام!!!)

-در امتحان پایان ترم م.م2 با طرح یک سوال جنجالی که چندتن از اساتید همکار قادر به حل آن نبودم جهنمی را آقریدم...!(صدای تشویق

-دانشکده ما در ترم دوم با استفاده از تی ای های مجرب در تصحیح تونست به رکورد دادن 0/35 برسه که باید در نظر بگیرید که دانشجو توانسته بود اندازه 10 نمره بنویسه...!

-دانشکده ما هم تونسته به میانگین 2/6 برسه در امتحان نیم ترم که کاملا گویای جهنمی که ساختیم برای دانشجو بوده!کلا دانشکده ما عادت داره در یکی از امتحانات یعنی میان ترم یا پایان ترم دانشجو را غافل گیر کند و به مرز سکته و سرانجام حذف برساند...در صورت راحت بودن امتحان هم ما به تی ای ها می سپاریم که از خجالت بچه ها در بیایم!!

-من خودم در درس م.س.د نمودار معکوس زدم!!دیدم میانگین داره بالا میشه و به 16 میرسه از همه دانشجویان یک نمره کسر کردم....!

-من یک ایده جدید زدم،ترم دوم در ارائه درس ش.آ.م ابتدا به دانشجو گفتم امتحان کلا از جزوه هست و 10 نمره میانترم 10 نمره پایان ترم،امتحان میان ترم رو همون طور که گفته بودم گرفتم اما پایان ترم دانشجو را با یک امتحان سخت و نوشته 14نمره پایانی 4 نمره میان ترم 2 نمره حل تمرین غافل گیر یا بهتر بگم زمین گیر کردم!البته باید اشاره کنم همکار گرامی من در ترم گذشته کاری کرد که بالاترین نمره از این درس 16 باشه که من متاسفانه نتونستم به این مهم برسم همین جا از دکتر س تقدیر به عمل میارم!!

.

.

.

....

به این ترتیب نشست آموزشی با نتیجه این که ما چقدر باحالیم و شریف چه دانشگاه سخت گیریه به پایان رسید باز هم دکتر ر.آ برای ورودی های جدید از این خواهد گفت که : شریف شبیه ام آی تی طراحی شده هسته آموزشی و پژوهشیش و ....

و ادامه خواهد داد که :

ما تست هایی از دانشجویان یک دوره گرفتیم که عبارت بوده از تست فشار خون کلسترول استرس و ... به این نتیجه رسیدیم که این دانشگاه سبب می شه که جسم و روان دانشجو فرسوده بشه...ما نمی تونیم کاری بکنیم!شریف این طوریه که هر چقدر که دانشجو بیاد بالا سطح انتظارشم بالا میره...پس واسه عده ای نمیاد سطح انتظارشو بیاره پایین...همینه که هست!!

و ورودی های جدید به طور بره وار دکتر را تشویق می کنند و می بالند که شریفی هستند...

۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه

I Love U

دوستان بالاخره من (ما!) هم قاطی مرغا شدیم و ....بللله!! ما هم داریم ازدواج می کنیم!!
وقعا با کتاب سوم دبیرتان مواققم که می گفت:«یکی از حساس ترین و زیباترین انتخاب ها انتخاب همسر هست!»واقعا اون لحظه که به معشوقه ابراز عشق کردم را هیچ گاه فراموش نمی کنم!یا زمانی که در دل حس کردم عشق سوزانی نسبت به او دارم... بله معشوق خیلی آشناس... ما یکدیگر را به خدت 7-8 سال می شناسیم اما سوالی که پیش می آید این است که چرا من انقدر دیر به این فکر بس پسندیده افتادم و تصمیم گرفتم نیم دینم را کامل کنم.پاسخ این است که معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار !! بله ما هم مثل اون قومی بودیم که به حج می رفتیم و معشوق را نمی دیدیم!!!!
چه شد که من متوجه علاقه و عشق خویش شدم؟وقتی معشوق از بدبختی های زندگیش می گفت و از معشوقه اش می گفت که چه ستمی در حقش روا می کند ناگهان حس می کردم که چه موجود با شعور و با فرهنگ و انسانی در مقابل خویشتن دارم! به این شکل مخم زده شد و هورمن عشق در من ترشح شد!!اما ما مثل همه ی انسان های مدرن حدودا دو سال با هم دوست بودیم(نه اون جوری که شما فکر می کنید!!!)اما هیچ وقت به ازدواج فکر نکرده بودیم چرا که من قصد اپلای و خارج رفتن را داشتم و او خارج بیا نبود!!تا این که دو روز پیش یعنی سه شنبه 21 مهر ماه پس از این که او مرا به خاطر خیانت مواخذه کرد و به من گفت او را به فردی موسوم به "م. م فر" فروخته ام حس کردم چیزی مانند پتک بر سرم خورده است... هیچ وقت حتی فکر خیانت به او به ذهنم خطور نکرده بود!این طور شد که من از خود بی خود شدم و به سمت"م.م فر" هجوم بردم و او را با شکوه ها و فحش های خویش آزردم پس به سمت معشوق برگشتم و او را در آغوش گرفتم....حس کردم نمی توانم او را لحظه ای جدا ببینم....پس به آینده فکر کردم...زمانی که من یک مهندس پتروشیمی پولدار می شوم و هزینه های پروژه های شیمی اش را تقبل می کنم،یا برایش یک خانه مجهز می خرم،یا با هم می رویم کانادا و بعد تر که پولدار تر شدم هر چند سال را در یک کشور می گذارنیم!یا یاد این که وقتی خسته شوم او برایم سه تار خواهد زد...
پس از او خواستگاری کردم و او هم....
بله او هم جواب مثبت داد!!!و چه لحظه ی فرح بخشی بود!!
دوستت دارم....:
X:X::X:X:X

PSمن باید یک اعترافی بکنم،من هیچ وقت دختر نبودم...درسته...دخترم نیستم....من آرش هستم!!!(سپاهی مردی آزاده...به تنها تیر سرکش آزمون تلختان را اینک آماده!)

۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه

مسابقه!

با عبارات:وایرلسِ حرم،راکِ بندر،مکدونالد شعبه شریف،هم نوازیِ الکتریک گیتار و سه تار داستانی کوتاه بنویسید! به داستان برگزیده جایزه نفیسی تعلق خواهد گرفت!

۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

خدا ازتون نگذره!!

چقدر من بدبختم که در عین دارایی مثل یک آدم ندارم!!! دو تا کتاب خوف داشتم یکی واسه ترمو دینامیک یکی واسه کووانتوم که جفتشو دوستان خوردند!!من می خوام بعد سال ها کووانتوم بخونم و جدا نیاز دارم که شروع کنم اون وقت حتی یک کتابم ندارم! چون که اتکینزمو خانم نازنین خوردند و لواین هم که نمی دونم کدوم گورستونیه!!اتکینز جلد یک هم باید احتمالا در حلقوم خانم مژده باشه!!

من بالا این کتاب ها خدا تومن پول دادم خوبه! داشتم امروز فکر می کردم باید چه کنم؟!؟! میام طیف سنجی بخونم می بینم همه چیو حفظی و گذرا گفته و نیاز دارم کووانتوم بدونم.حس می کنم شدیدا و به طرز وحشتناکی بی سوادم....!

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳, پنجشنبه

سالها با سرعت نور می گذرند و چه عاید ما می کنند؟


یک سال گذشت...
عجب روزهایی سپری شد... چیزهایی که با تمام وجود دوستشان داشتم را از دست دادم.چیزهایی که آرزو داشتم بشوم را فراموش کردم.و حسرت خوردم و حسرت خوردم و حسرت خوردم برای چیزهایی که از دست دادم.
در دل می گفتم حق من بود که ... بشوم و ... داشته باشم و حق من است که ... !مگر من از ... کمتر هستم؟ چرا نمی توانم؟ اگر باز هم نتوانم؟ اگر اشتباه کنم؟اگر نشود؟اگر و اگر و اگر...
یک سال زندگی را به خود زهرمار کردم!یک سال کنترل احساستم را از دست دادم و یک سال گذاشتم دیگران هر بلایی سرم بیاورند.من پذیرفتم که هیچ نیستم هیچ نمی دانم و هیچ ندارم.من اجازه دادم به دیگران که خیلی راحت مرا هیچ بپندارند...
و یک سال گذشت و ... اشتباه نکن!هیچ گاه نخواهم گفت در این سال هیچ عایدم شد!من یادگرفتم و تجربه کردم و امتحان کردم!کارهایی انجام دادم که در گذشته با فکر به آنها هم می ترسیدم.اما من فقط از ترس هایم "فرار کردم!" من فقط در را به روی مشکلات بستم من فقط خود را سرکوب کردم.چون بلد نبودم باید چه کرد... چون تمام حس خود باوریم را از دست داده بودم.چون حس شکست در "همه چیز" وجود مرا گرفته بود.
شکست در همه چیز... همه چیز ... همه...
این کلمات مانند زهری هنوز هم می توانند مرا از پای درآورند...سال گذشته مرگ روحم را دیدم و کم کم جسمم هم فرسوده شد و فرسوده... نمی توانم این گونه ادامه دهم!زیرا دیگر زنده نخواهم ماند.

پی اس:این تصویر موجودی است که توی یک سال گذشته بهش مدیونم خیلی زیاد!!

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

هیچی نگوووووو

خفه شید لطفا! ببخشید می خوام عفت کلامم رو از دست بدم برای دقایقی!
چرا من انقدر بد شانسم؟ دهنتو باز نکن باشه؟!
داشتم می گفتم چرا من انقدر بیچاره بد شانس بدبخت و... می باشم؟!
سال ما که میشه تاثیر نهایی میشه 25 درصد! المپیاد به این مسخرگی این جوری میشه! سر ما مسابقات میوفته آمریکا و اتفاقا سر اون سال المپیاد فیزیک میوفته و اتفاقا همه قاطی می کنند و ...
چرا سر ما هرچی معلم خوب توی این مدرسه هست می پره؟! نیوشا عمل قلب باز می کنه ! سال قبلش از غیاثی دعوت نمی کنند بیاد مثلثات درس بده و ما مثلثات نداریم!!
نمی خواد بگی مثل من منم همین طور این جوری که می گی احساس می کنم یک جوری حرفامو پاره پاره کردین!
می خوام داد بزنم! نمی دونم چرا اصلا خالی نمی شمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم؟!
-----------------------------------------------------
بهتر شد! جدیدا شروع به نوشتن کردم.یک رمان دارم می نویسم که خیلی سخت هست نوشتنش و یکمم موضوعش غیر متعارفه اما خیلی دوست دارم بخونیدش و نظر بدین! این سری می خوام نظرتونو.احتمالا پست بعدیم همینه

۱۳۸۶ بهمن ۷, یکشنبه

توهمات یک در شرف مرحله اولی!

-...آناهیتا ذهن آشفته ای داره

- تو عجیب ترین مدل مغزو داری! بسیار باهوش اما بسیار شلوغ و به هم ریخته

-به نظر من ذهن تو هیچ مشکلی نداره فقط بعضی از مسئله ها برات حل نشدند...

-تو به هرچیزی که خواستی رسیدی. هرچی خواستی شده...

-هر چیزی که تو بخوای نمیشه! بعضی چیزا دست ما نیستند...

- تو خیلی با استعدادی خیلی سریع یاد می گیری...

- من قبولت دارم به اون چیزی که عمل می کنی هم اعتماد کامل دارم..

-تو فقط تا نوک دماغتومی بینی اصلا آینده نگر نیستی!

-ببین من که می دونم تو نمی تونی! ولش کن! چندبار بهت حرف زدم و بهش عمل نکردی و چوبشو خوردی؟!

- تو خدا رو فراموش کردی!

-تو مثل یک ربات زندگی می کنی! بدون هیچ احساسی!

-lim ehsas/ mantegh =0!

-تو یک ایده آل گرا هستی!

- تو خیلی هیجان زده هستی!

- تو خیلی عجولی! و صبر نداری

- به نظرم قبل از حرف زدن فکر نمی کنی...

- ببین من نمی دونم چه مشکلی داری که همیشه مغزت خیلی خیلی جلوتر از زبونته! و این خیلی بده !



اینا همش منم! از دید شما! و من به نظرم خیلی از وقتمو تلف این کردم که بدونم چرا شما راجع به من این جوری فکر می کنید! واقع من انقدر بدم؟ یا انقدر ستودنی؟

تنها جوابی که می تونم بهتون بدم اینه که خیلی ممنون که اقدر براتون مهم هستم که انقدر بهم فکر می کنید!

نمی خوام دیگه فکر کنم که حرفایی که زده میشه چقدر درسته چقدر نادرسته یا .. خدایا کمکم کن ذهنمو ببندم!و دیگه هیچ چیز مهم نباشه برام...

به قول یک دوست مبارزه به تلاش کردن و ادامه دادن هستش نه تجسم آینده و مقایسه.

اصلا من که می دونم بهترینم و باهوش ترینم چه اهمیتی باید بدم به حرفای شما؟!

۱۳۸۶ دی ۲۲, شنبه

گیر می کنیم!

خیلی جالبه که برای سومین بار من واسه یک امتحان خوندم و تعطیل شدم! اما امروز واقعا رو اعصابم بود! اصلا نمی شه کتاب تاریخ خوند! همش اسمه... اونم اسم چندتا آخوند( احتمالا بلاگم فیلتر میشه!) بعدش یکی یک کار می کنه چنتا آخوند فتوا می دن صد تا میریزن تو کوچه و بازارو می بندند یک عده میرن تظاهرات بعدش 1000 تا با توپ و تانک خفشون می کنند!
دیگه داشتم بالا میوردم. داشتم واسه بار سوم می خوندم که گفتند تعطیله!
نکته : من واسه هر چی خوندم تعطیل شد واسه هر چی نخوندم گفتن بفرمایید!
نکته دوم: احتمالا مرحله 1 هم تعطیله!
نکته ی سوم: حالم از تجزیه داره بهم می خوره!
---------------------------------------------------------------------------------------
از فرط استیصاح دارم بلاگ می نویسم! چون با هیچ چی نمی تونم خودمو خالی کنم!
مغزم داره ولگردی می کنه ... و داره به خاطرات پوسیده بر می گرده!
یادش بخیر که گند می زدیم به اتاق روبوکاپ! یادش بخیر که با طی تمیزش می کردیم! یادش بخیر که همش این عباسی میومد غیبت ما رو به بعضیا می کرد!
یادش بخیر که من سر کلاس ریاضی فهمیدم که لیدرمون میاد و سراسیمه برای در جریان گذاشتن بچه ها به سمت اتاق رهسپار شدم و درو باز کردم و داد زدم"بچه ها توکلی...." و خفه شدم زیرا توکلی رو جلوم مشاهده کردم!
یادش بخیر فوتبال بازی کردن با موژان و مینا و فرشته سرعید!
یادش بخیر فوتبال دیدن(یا شنیدن!) از مدرسه!
یادش بخیر دعوا سر استقلال پرسپولیس!
یادش بخیر رادپور که هیچ وقت نمی تونست اینو به خاطر بسپاره که باید برای وارد شدن به اتاق ابتدا در بزنه!
یادش بخیر آلادینی که اومد سوتی داد و به درخت گفت Drakht!
یادش بخیر که بهش می گفتم غرب زده!
یادش بخیر که یک بار از شدت عصبانیت گفت خفت می کنم!
یادش بخیر مسخره بازی های لئو سر کلاس...
یادش بخیر که به یکی می گفتم "زی"!
یادش بخیر که "زی" با دمپایی در زمستون تو مدرسه راه می رفت!
یادش بخیر من و ریحانه که لپ تاپو توی محوطه ی ایران اپن ول کردیم و با هم قدم زدیم! و پس از حدود 15 دقیقه فهمیدم لپ
تاپ نیست!
یاد اون نقاشی هایی که آلادینی ازمون کشیده بود بخیر!
یاد رئیس هتل ترکیه بخیر که با ورود ما تپش قلب می گرفت و روزی صد بار تهدید به احراج می کرد بخیر!
یاد اون مافیایی که توی ترکیه بازی کردیم بخیر! اولین کسی که هر بار می کشتیم خانم عفاف بود!
یاد اون پازل 1500 تیکه ای بخیر که به خاطر کل گذاشتن درست کردیم
یا اون سوالای احمقانه و میل های احمقانه ترم بخیر!
یاد گم شدنم توی ترکیه بخیر که به طرز جالبی به بچه ها زنگ زدم و گفتم بچه ها من نمی دونم این جا کجاست! و در عین حال انتظار داشتم اونا اینو بفهمند!
--------------------------------------------------------------------
می خواستم بنویسم دلم واسه کیا تنگ شده دیدم بیشتر از 40 تن می شن! پس بی خیالش شدم!