۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه
۱۳۸۸ شهریور ۱۶, دوشنبه
شاید کمی عجیب ولی...
در ازای از دست دادن چیزهایی که داشتم هیچ به دست نیاوردم...
اما برای داشتن چیزهایی که نداشتم باید آنها را از دست می دادم...!
۱۳۸۸ شهریور ۱۳, جمعه
خط بکش
وقتی 7-8 ساله بودم این آهنگ از ستار آهنگ مورد علاقه ام بود.
حالا بعد 10-11 سال دوباره این آهنگ رو گوش می کنم.این آهنگ من رو یاد پژو 504 قراضه پدرم می اندازد،یاد سقفش که باز می شد... پدرم سقفش را باز می کرد و من روی صندلی عقب می ایستادم و سرم را از ماشین بیرون می آوردم.
یاد جاده چالوس می افتم... چقدر می ترسیدم از گردنه ها! یاد ماشین هل دادن حتی! یاد این که پدرم برای این که من این آهنگ را کامل گوش کنم مسیرش را طولانی می کرد.یاد ممنوع بودن آهنگ های لوس آنجلسی می افتم...
یاد زمانی می افتم که من خورشید خانم/شازده خانم پدر مادرم بودم.
زمانی که پدرم برای من می خواند... همه چیز برای من بود.انگار همه شعر ها برای من سروده شده بودند...
رو اسم من خط بکش
عکس منو بد بکش
بین منو عشق من
دیوار نکش سد بکش
مثل یه حرف ساده
که نقطه هاش افتاده
عشقمو از من جدا
شکل منو بد بکش
........................
.......................
وقتی که خط کشیدی
عکسمو بد کشیدی
من واسه خط کشی هات
می میرم و زنده میشم
با همه سرکشی هات
یه روز برنده می شم!
حالا این آهنگ به جز زنده کردن آن روز ها معنی دیگری برایم دارد ...
آره ...
با همه سرکشی هات
یه روز برنده می شم!
(اسم این آهنگ خط بکش از آلبوم کوچه هست)
۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه
For love or money?!
نگاهی به انتخاب رشته دانشگاه سراسری من!
دقایقی بعد از کنکور در کنار دانشکده ادبیات:
بچه ها من 3000 هم نمی شم!
این جمله رو با حالت ناباورانه گفتم و فکر کردم که چقدر وحشتناک کنکور دادم! اما ناگهان افکار خوشایند و پلیدانه ای از ذهنم گذشت... "می تونم علوم پایه بخونم!!" و با حالت خیلی شیرینی فکر کردم مثلا "علوم کامپیوتر"یا "شیمی محض" بخوانم! شعف ویژه ای وجودم را فراگرفت!!! و فکر کردم شاید تقدیر این بوده که بالاخره من به معشوق ازلی و ابدی برسم!!
همان روز در راه بازگشت از خانه و گفتگو با پدر!
به نظرم تو باید شیمی بخونی... خیلی کاربردی تر از علوم کامپیوتر هست.
ساعتی بعد در گفتگو با مادر:
خوب یک سال دیگه کنکور می دی!!
در این لحظه اشک در چشمانم جمع شد.فکر کردن به یک سال دیگر تمام وجودم رو بهم ریخت!حس تهوع...کلافگی...زندانی بودن...
ساعت 2 بعدازظهر با صمیمی:
تو که با این چیزایی که میگی مطمئنم سه رقمی میشی... حالا به عمومیات بسته هست زیر 500 شدن.اما خوب کامپیوتر شریف نشد چه بهتر! تهران کامپیوترش بهتره!
نه من یا کامپیوتر شریف می خوام یا علوم پایه(!!!)
خوب مهندسی شیمی بخون!
نههههه!
یک هفته بعد:
من علوم پایه می خوام!!!
2هفته بعد:
مادرم: تو غلط می کنی علوم پایه بخونی!!بد شد سال دیگه بخون!
من از لج مامانم دارم شیمی آلی می خوانم و جزوه می نویسم واسه خودم.یک دفتر بزرگ خریدم که فقط توش شیمی آلی بنویسم!!
3هفته بعد:
پس از تحقیقات و پرس و جو و دانشگاه رفتن: یا کامپیوتر یا مهندسی شیمی...
دو روز بعد:
به مامانم هنوز نگفتم 3000 نمی شم!و چون خیلی بد حرف می زنه بهش می گم من دورو بر 500 میشم...
اعلام نتایج:
مادرم:من ااصلا ناراضی نیستم.با این رتبت هرچی می خوای قبول میشی!
پدر:از 3000 که خیلی بهتره! یک پنجمشه!
یک روز بعد:
من به این فکر می کنم که از بین کامپیوتر تهران یا امیر کبیر و مهندسی شیمی شریف کدام را برگزینم!
مادر:الان همه همکارام ناراحتند! می گند یکی که میتونه برق بخونه و امیرکبیر هم باشه چرا داره این کارو می کنه...؟!
پدر:این که فکر نداره مهندسی شیمی! پول داره توش!کامپیوتر چیه؟یه مشت بدبخت!
انتخاب رشته :
مادر:برق امیرکبیر رو بالا می زنی!
مامان من بدم میاد از امیرکبیر!!! برقم اونقدر دوس ندارم!
مادر:کی بهت گفته امیرکبیر بده؟کی این اراجیفو گفته؟ من که می دونم تو تحت تاثیر اون [...] !
من:آخه اون چه به این حرفا!!!
.....
پدر:مهندسی شیمی بزن و تموم کن این بحثو!
این آینده منه و من دوست ندارم که برق بخونم!
مامان:چون تو الان نمی فهمی 2 سال که بگذره می فهمی که چه اشتباهی کردی و ...
مامان:فکر می کنی من نمی فهمم که چرا می خوای شریف یا تهران بری؟!؟!؟!؟!
من:بابا چه ربطی داره؟!!؟!
اصلا می زنم الزهرا که خیالت راحت باشه!
مادر:تو عمران فنی رو میاری ها! اصلا حواسم نبود!بزن عمران! رشته پول ساز و با پرستیژی هست...!
من:من رو چه به عمران!اصلا هیچ ربطی بهم نداره!همون برق شرف داره !
مامان:خاک بر سرت که هنوز نمی فهمی این آینده ات هست! بهت گفتم تجربی بخون که نخوندی بهت 100 بار گفتم پزشکی خوبه گوش نکردی اومدی ریاضی حالا هم داری دستی دستی خودتو بدبخت می کنی!
کنکورتم که خراب کردی حالا می خوای انتخاب رشته هم این جوری کنی!!؟؟
من:بابا من فقط کامپیوتر یا شیمی می خوام!
مامان:شیمی هم اولش دوست نداشتی رفتی توش که المپیادی باشی!
بله باز هم جر و بحث و دعوا!
روز موعود برای انتخاب رشته:
مامان :گند زدی به کنکورت!
برقا رو بالا بزن!
کامپیوتر به درد نمی خوره!
عمران هم بالا می زنی!
مهندسی شیمی و پلی مرم دوست داشتی زیر عمران و برق و ... می زنی!!!
حیف که هنری نیستی اگه بودی اون معماری رو هم می زدی!
---
به خودم لعنت می گویم که انقدر اختیار نداشتم که برای آینده ام خودم تصمیم بگیرم...
ولی اگر چیزی را بیاورم که دوست داشتمش به شدت خوشحال می شوم! هنوز امیدوارم ...
۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه
Spirit of the dawn
and the world was full of grace
the wind would whisper of miracles
and a secret magic place
but the sun went down and the first night fell
like a shadow upon my life
and though all the colours slowly turned to grey
i never lost my faith
in the spirit of the dawn
in the twilight of your soul
there's a voice that guides me home
to the spirit of the dawn
for all the pain in my heart
all the bruises and scars
i'll become the one I was
in the spirit of the dawn
and here I'm wandering through a city of sin
with the creatures of the night
and we shared the suffering and the tears
and the war machines are roaring loud
in this neverending fight
and in a world of broken promises
with a sky that's cracked
ripped and torn
we'll die just to be reborn
in the spirit of the dawn
in the twilight of your soul
there's a voice that calls me home
to the spirit of the dawn
for all the pain in my heart
all the bruises and scars
i'll become the one I was
in the spirit of the dawn
and I will never lose my faith
in the truth behind my prayers
i keep searching for the desert rain
'cause I know that it will wash away my pain
download track from here!