۱۴۰۵ خرداد ۱۶, شنبه

دیوار، و جهانی دیگر

نمی‌دانم چرا باز هم این‌جا را برای نوشتن برگزیدم. شاید چون می‌خواهم کسی بخواند؛ پس این کلمات تماماً حرفِ دل نیستند. نوشتن، این روزها، برای من شکلی از مواجهه شده است.

مواجهه با نیمه‌ی تاریکم. با آن بخش از من که سرزنش می‌کند، همیشه ناراضی است و در همان حال بی‌تاب و عجول. بخشی که چشم و گوشش را بسته، در جهانِ خودش غرق شده، و هیچ زبانی به او نمی‌رسد.

می‌گویم: من تو را دوست دارم. گوش می‌دهی؟

و او، مثل همیشه، عبور می‌کند؛ به سخره می‌گیرد، می‌خندد، و می‌گذرد.

لحظه‌ای تصمیم می‌گیرم از این مواجهه‌ی دردناک فاصله بگیرم. اما قلبم هنوز کنارِ توست — آن بالا، در آسمان‌هایی که جاذبه در آن‌ها کار نمی‌کند. این پایین اما، زیرِ حکمِ جاذبه، ما دیگر دوست نیستیم.

و من، که اتفاقاً یک ماتریالیستِ تاریخی‌ام، باور ندارم که قوانینِ جاذبه وحیِ منزل باشند. هنوز امید دارم که روزی این دیوار فرو بریزد و در جهانی دیگر بتوانیم دست در دستِ هم بگذاریم.

اما حالا، در سوگِ این مواجهه نشسته‌ام؛ در سوگِ این تغییر، و این فاصله.

هیچ نظری موجود نیست: