این پست به دلیل ناراحت کردن احتمالی عزیزی حذف شد!
۱۳۹۰ خرداد ۱۳, جمعه
۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه
و شما که به سالیانی چنین دوردست به دنیا آمدهاید
و شما که به سالیانی چنین دوردست به دنیا آمدهاید
ــ خود اگر هنوز «دنیایی» به جای ماندهباشد
و «کتابی» که شعرِ مرا در آن بخوانید ــ !
خفّتِ ارواحِ ما را به لعنت و دشنامی افزون مکنید
اگر مبداءِ خرابآبادی هستیم
که نامش دنیاست!
ما بسی کوشیدهایم
که چکشِ خود را
بر ناقوسها و به دیگچهها فرودآریم،
بر خروسقندیِ بچهها
و بر جمجمهی پوکِ سیاستمداری
که لباسِ رسمی بر تن آراسته باشد. ــ
ما بسی کوشیدهایم
که از دهلیزِ بیروزنِ خویش
دریچهیی به دنیا بگشاییم. ــ
ما آبستنِ امیدِ فراوان بودهایم،
دریغا که به روزگارِ ما
کودکان
مُرده به دنیا میآیند!
اگر دیگر پای رفتنِمان نیست،
باری
قلعهبانان
این حجت با ما تمام کردهاند
که اگر میخواهیم در این سرزمین اقامت گزینیم
میباید با ابلیس قراری ببندیم.
احمد شاملو
عصرِ عظمت هایِ غول آسایِ عمارت ها
عصرِ عظمت هایِ غول آسایِ عمارت ها
و دروغ.
عصر رمه هایِ عظیمِ گرسنه گی
و وحشت بارترینِ سکوت ها
هنگامی که گله هایِ عظیمِ انسانی به دهانِ کوره ها می رفت
[ و حالا اگه دلت بخواد
می تونی با یه فریاد
گلوتو پاره کنی:
دیوارا از بِتُنِ مُسلحن.]!
عصری که شرم و حق
حساب اش جداست،
و عشق
سوءِتفاهمی ست
که با « متأسف ام » گفتنی فراموش می شود
[ وقتی که با ادب
کلاتو ورمی داری
و با اتیکت
لب خند می زنی،
و پُشت شمشادا
اشکتو پاک می کنی
با پوشتت.]
عصری که
فرصتی شورانگیز است
تماشایِ محکومی که بر دار می کنند؛
سپیده یِ ارزانِ ابتذال و سقوط نیست
مبداءِ بسیاری خاطره هاست:
[ هیفده روزِ بعدش بود
که اول دفعه
تو رو دیدم، عشقِ من! ]
وهنِ عظیم و اوجِ رسوائی نیست
سیاحتی ست با تلاش ها و دست و پا کردن ها
بر سرِ جائی بهتر:
[ از رو تاقِ ماشین
جون کندن شو بهتر می شه دید
تا از تو غرفه هایِ شهرداری] ؛
و غیبت ها و تخمه شکستن
به انتظارِ پرده که بالا رود
هم راهِ جنازه ئی
که تهمتِ زیستن بر خود بسته بود
از آن پیش تر که بمیرد.
عصرِ کثیف ترینِ دندان ها
در خنده ئی
و مستأصل ترینِ ناله ها
در نومیدی.
عصری که دست ها
سرنوشت را نمی سازد
و اراده
به جایی ت نمی رساند.
عصری که ضمانِ کام کاری یِ تو
پولِ چایی ست که به جیب می زنی
به پشتوانه یِ قدرت ات
از سمسارها
و رئیسه گان؛
و یک دستی یِ مضامینی از این گونه است
که شهر را به هیأتِ غزلی می آراید
با قافیه ها و ردیف
و مصراع ها همه هم ساز
و نمایِ نردبانی یِ ظاهرش ـ که خود، شعارِ تعالی ست ـ .
…
عصری که مردانِ دانش
اندوه و پلشتی را
با موشک ها
به اعماقِ خدا می فرستند
و نانِ شبانه یِ فرزندانِ خود را
از سربازخانه ها
گدائی می کنند،
و زندان ها انباشته از مغزهائی ست
که اونیفورم ها را وهنی به شمار آورده اند،
چرا که رسالتِ انسان
هرگز این نبوده است
هرگز این نبوده است!
عصر توهین آمیزی که آدمی
مرده ئی ست
با اندک فرصتی از برایِ جان کندن،
و به شایستگی هایِ خویش
از همه ی ِ افق ها
دورتر است.
عصری چنان عظیم، چنان عظیم، که سفر را
در سفره یِ نان نیز
هم بدان دشواری به پیش می باید بُرد
که در پهنه یِ نام.
احمد شاملو
میلاد آن که عاشقانه بر خاک مرد
نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می گسترد
آنکه نهال نازک دستانش
از عشق
خداست
و پیش عصیانش
بالای جهنم
پست است
آن کو به یکی آری می میرد
نه به زخم صد خنجر،
مگر آنکه از تب وهن
دق کند.
قلعه ای عظیم
که طلسم دروازه اش
کلام کوچک دوستی است
انکار ِ عشق را
چنین که بر سر سختی پا سفت کرده ای
دشنه مگر
به آستین اندر
نهان کرده باشی
که عاشق
اعتراف را چنان به فریاد آمد
که وجودش همه
بانگی شد
نگاه کن
چه فروتنانه بر در گاه نجابت
به خاک می شکند
رخساره ای که توفانش
مسخ نیارست کرد
چه فروتنانه بر آستانه ي تو به خاک می افتد
آنکه در کمرگاه دریا
دست
حلقه توانست کرد
نگاه کن
چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد
آنکه مرگش
میلاد پرهیاهوی هزار شهرزاده بود
نگاه کن!
احمد شاملو
1352
و حالا خرداد 1390 ، و هاله ای که از میان ما رفت…