۱۳۹۲ مهر ۵, جمعه

امان از این ناظر بودن

وقتی آدم سریال درمانی می کند یعنی مدت خوبی را در روز اختصاص می دهد به ناظر بودن وقتی بلند می شود و به کارهایش می رسد حس می کند فاصله ای بین خودش و زندگی ای که دارد وجود دارد. حتی اگه حواسش نباشد متوجه می شد که جوری داره رفتار می کنه انگار که "واقعی نیست" این زندگی.
بچه که بودم تلوزیون زیاد می دیدم و همیشه نسبت به "زندگی کردن" حس عجیبی داشتم. همیشه شک می کردم به مفهوم زندگی. راحت تر بود که فکر کنم یک سریال تماشا می کنم. فکر کنم وقتی با مردن آشنا شدم این شک بیشتر شد. چون منی که زندگی را نمی فهمم چطور مردن را درک خواهم کرد؟ چطور مردن خودم را می فهمم؟
این چند روز دوباره حس عجیبی به زندگی پیدا کردم و متعجب می شوم وقتی به این فکر می کنم که واقعا این "زندگی" است و "وجود" دارد. 

۱۳۹۲ مهر ۲, سه‌شنبه

"Because in the end, when you lose somebody; every candle, every prayer is not gonna make up for the fact that the only thing you have left is a hole in your life where that somebody that you cared about used to be. And a rock, with a birthday carved into it that I'm pretty sure is wrong."
همیشه فکر می کردم و شاید الان هم فکر کنم به دوستانم ، اطرافیانم و هرکسی که برایم مهم است مقدار خوبی فضا می دهم که خودش باشد. فیلم برایم بازی نکند ، دروغ نگوید و به این طریق به گدایی محبتم بپردازم. سرویس بدهم به امید این که مرا دوست خواهد داشت و من تنها چیزی که دریافت کردم بی توجهی بوده است. در واقع اگر بیشتر دقت کنم متوجه می شوم دقیقا کسانی که بیشترین تلاش را کرده ام که برایشان اوقات خوشی را بسازم کسانی هستند که رهایم کردند.
نمی خواهم افسانه ببافم از فلک بوقلمون و آدم های بد که همه از بدشانسی به من خورده اند. نه دیگر مطمئن شدم چیزی که مشکل دارد من هستم. شاید این چیزی که اسمش را می گذارم فضا برای آدم ها ، چیزی که اسمش را می گذارم گوش دادن و خوشحال کردن دیگران در نهایت مانند آلیوشای برادران کارامازوف از من "یک دیوار" ساخته است. کسی که فقط می شنود ، مشت می خورد ، لگد می خورد ، اما تکان نمی خورد . تغییری نمی کند. دیگر مطمئن هستم که من باعث می شوم آدم ها ترکم کنند حتی وقتی در دریای توجه من شنا می کنند.

۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه

پدر هم مثل معشوق از چیزایی هست که خیالیش بهتره

قبلنا این طوری نبودش . من یک عشق بسیار شدید به بابام داشتم. هر روز صبح باید صحبت می کردیم. از علم ، فلسفه ، دین. حرفها خیلی یادم نیست اما یادم هست که قهرمان من بود. هر روز یک کتاب جدید برایم می خرید. هر وقت از انقلاب رد می شد چیزی در جیب داشت. از کتابهای عملی گرفته تا داستان های جیبی. اصولا هم دسته دوم.  عادت داشت فروشگاه های دسته دوم را بگردد. کتاب ها را آرام آرام پیدا می کرد و کتاب خانه اش را کامل می کرد. ادبیات و شعر بسیار دوست داشت. از کتابهایی که در هر کتابخانه ای یافت می شود مانند دیوان های سعدی و حافظ گرفته تا شرح گلشن راز ،دیوان خواجو، دیوان عراقی ، دوره تاریخ ادبی ایران ، کتاب های فروزانفر ، دهخدا و... همه چیز در این کتابخانه بود.کتابهایی هم بودند که می گفت در انباری است مثل رمانهایش و کتاب هایی که می گفت "چپ" طور هستند.
بابا برای من همه فیلم های هری پاتر را می خرید ، بازی های مختلف می خرید ، بابا کسی بود که همیشه به من اطمینان داشت
نمی دونم چی شد که یک روز پا شدم و دیدم با کسی زندگی می کنم که دیگر بابا نیست. خشک مذهب شده ، ذوب شده شده ، کتاب نمی خواند یا اگر بخواند می شود کتاب دعا ، قرآن و... از تفریحاتش می شود نماز شب خواندن. و وقتی حرف می زنی نمی شوند و یک حدیث یا یک آیه بی ربط وسط حرفت می گوید.
قصد نداشتم از بابا بنویسم. مسئله این بود که س را وقتی می بینم یاد بابا می افتم. شاید به خاطر ماشینش باشد یا شاید به خاطر این که مثل بابا خوش اخلاق است یا این که از هر دری حرف می زند. مدت ها بابا را گم کرده بودم و به طرز احمقانه ای در س می بینمش. می دانم که وقتی نزدیک تر شوم این حس نابود می شود برای همین نمی خواهم نزدیک شوم. دوست دارم فکر کنم که بابا برگشته. به من اطمینان دارد و محکم پشتم ایستاده. حتی اگر از او نخواهم هیچ کاری برایم بکند دوست دارم این توهم را داشته باشم که مواظبم است

۱۳۹۲ شهریور ۸, جمعه

پیش به سوی زندگی مسالمت امیز با افسردگی

گفتم که جای مورد علاقه ام جای شلوغ و پر از آدم است. حرفی نزد . احتمالا فکر می کرد این هم مانند 100 تفاوت دیگرمان باشد دیگر چیز عجیبی نیستند این تفاوت ها. از هوای پاییز متنفر هستم. فکر می کنم که زمانی در وصف پاییز چه انشاهایی که نمی نوشتم. بله پاییز "پادشاه فصل ها"ی من بود و همیشه رنگ بندی اش را تحسین می کردم. برای سین هم گفتم من پارک پرواز را در پاییز دوست دارم حتی با کثیفی بیشتر هوایش! با این حال وقتی فکر می کنم به زودی پاییز می آید نگران می شوم. این نگرانی از جنس نگرانی ای هست که در کودکی بعد از ساعت سه بعد از ظهر به آن دچار می شدم است. نگرانی از این که تا دو ساعت دیگر مادر به خانه برمی گردد. پاییز سرد اگر هم نباشد هوای گرفته اش می تواند من را از زندگی صد بار پشیمان کند همان طور که سکوت مطلق و آرامش باعث می شود بیشتر به این فکر کنم که چرا زنده هستم.

اما بدن من به طور طبیعی نمی تواند شلوغی و نور را تحمل کند! خنده دار است... من از هر طرف محکومم به رنج کشیدن. نور باعث سر درد می شود. حدودا دو سال است که فهمیدم میگرن دارم. البته دکتر نرفتم فقط چون سرم بی وقفه درد می گرفت و به نور حساس بودم و همین طور مادرم میگرن داشت فکر کردم / می کنم که میگرن دارم. به درد سرم عادت کردم ولی به افسردگی نه. حاضرم از شدت راه رفتن زیر آفتاب یک هفته سردرد بگیرم اما وضعیت داخل سرم عادی باشد... می دانم حتی اگر افسردگی هم از حدی بیشتر شود و با گریه همراه باشد میگرن شروع می شود پس دلیل دیگری دارم که از افسردگی فرار کنم...در رویاهایم خودم را در جایی مثل نیویورک می بینم که پر از آدم های جورواجور و پارتی های رنگاوارنگ است. شب ها نمی خوابم و به خیابان می آیم و از این بار به آن بار می روم انقدر که خسته شوم و سرم را تا بگذارم خوابی بدون رویا ببینم.هیچ نبینم در واقع. انقدر در گیر آدم ها و خوشحالی و بدبختی شان باشم که خودم را فراموش کنم...متاسفانه یا خوشبختانه به دلیل میگرن و همین طور بی علاقگی به الکل مست شدن هیچ وقت نمی تواند وسیله ای شود برای فکر نکردن پس تنها راه فکر نکردن برای من درگیر شدن با چیزهایی است که دوست دارم. من چیزهای پیچیده و سخت را دوست دارم و انسان ها اکثرا برای من چیزهای سخت و پیچیده ای بودند. لااقل می توانستند توجه مرا جلب کنند و ساعتی با این بگذرانم که فلانی چطور آدمی است. اگرچه الان که فکر می کنم می بینم مدت زیادی از زمانی که انقدر آدم ها مهم و جذاب بودند هم گذشته است و من هنوز نتوانستم جز چند کتاب و کاغذ پاره چیز بهتری برای وصل کردنم به زندگی و فرار از افسردگی پیدا کنم. می دانم طناب ها در حال پاره شدن است و بعدی نیست حتی شهر شلوغم نتواند مرا نجات دهد... شاید من هم باید مثل او به "یک هم زیستی مسالمت آمیز با افسردگی برسم."