۱۳۹۳ مهر ۴, جمعه

تعریفی که من از مرام ، معرفت ، مسئولیت و... دارم را هیچ یک از اطرافیانم ندارند. حالا شاید بتوان مرام و معرفت را یک طورهایی پیدا کرد و مسئولیت هم با اغماض پذیرفت ولی ترکیبش را عمرا ندیدم.
من از دشمن خودم هم بیشتر خودم را آزار می دهم از بس سخت می گیرم.

چند نفر می توانند در این کره خاکی باشند که وقتی می گویند ناراحتند یا خوشحالند ، خوشحل یا ناراحت بشی؟ انگار سیمی از اعصابشان به اعصابت متصل می شود.
برای من یک نفر و نصفی ...

روایتی بی تحریف از زندگی

یک قسم یا عهدی با خدم هست که حتی یک پست این وبلاگ دیگر پاک نشود. وگرنه چندین نوشته هست توی این وبلاگ که از خواندنشان_ لااقل در این روزها_ فکر می کنم سرم را به نزدیک ترین جسم جامد بکوبم.

بس که همه رد هستن

شاید هم من رد دادم و همه این چیزها که من بهش می گم مثال رد و بی شعوری عادیه!

۱۳۹۳ مهر ۳, پنجشنبه

خنده های بی جا ، گریه های هیستیریک و توقعات بی مورد، همه را بنده ام

چیزی که جلسات روان درمانی به من یاد داد این بود که عادات ، هرچقدر ابلهانه و آزاردهنده باشند نباید دست کم گرفته شوند. وقتی به دکتر گفتم چرا من باید با او که انقدر آزارم می دهد دوست باشم گفت این رابطه کمک می کند که سراپا باشی. شاید این نارضایتی درونی از خودت را روی او خالی می کنی. او کسی است که فکر نمی کند ، نیاز به کمک دارد و... در واقع شاید بخش هایی از خودت است که در او می بینی و حالا می توانی نارضایتی درونی ات را بیرونی کنی. راست می گفت من درونا خودم را این طور می دیدم. شاید کسی باور نکند جز کسانی که لااقل دو سال پیش کنارم بودند، وقتی موقعیت او و خودم را مقایسه می کردم. حالا رابطه ما به سختی تمام شد بهتر بگویم دیگر آن کارکرد را نداشت انگار. چون من هم فهمیدم این رابطه بخشی از ساز و کار دفاعی برای فرار از خودم هست ، هم این که عوص شدم و او هم عوض شد و در این قالب جا نشدیم.
بعد تر فهمیدم که حتی دوست داشتن شدید بعضی آدم ها ، در عین آزار دهنده بودن نوعی کارکرد در روانم داشته : هدفمند بودن ، جاه طلب شدن و میل به ادامه دادن و حیات. چیزهایی که در عین دردناکی و به نظر ضرر کارکردهایی داشتند که وقتی دیگر نبودند مشخص شدن. در واقع عادت ها متضمن نوعی ویژگی تکاملی هستند یا چیزی که ریشه شان را در وجود ما محکم کند.
شاید یکی از دلایل مخالفتم با تجدد آمرانه ، دست کم گرفتن عادات و نهادهای سنتی است و سهم و نقشی که آنها در حیات اجتماعی سیاسی بشر بازی کردند. به این ترتیب هر تغییر سریع در اطراف من محکوم به بی فکری و حتی ارتجاعی بودن در دراز مدت می شود.
به این ترتیب وقتی به من گفت خنده های بیجا می کنم باز هم خنده بی جا تحویلش دادم. چرا که او نمی داند همین خنده بی جا یکی از پایه های من و تاکتیک دفاعی شخصیت من در موقعیت های تنش آمیز است.
همه ی این حرف ها منافاتی با تغییر ندارند بلکه می گویند در لباس منتقد قبل از ایجاد هر تغییر به کارکردهای نظام کهن توجه شود به زبان دیگر انقدر شیفته جهانی که طرحش را در ذهن داریم نشویم که جهان فعلی و واقعیت فعلی را از دست دهیم.
این همه حرف زدم که بگویم تلاش کردم مدتی نخندم : نتیجه فاجعه شد.