۱۴۰۴ دی ۱۶, سه‌شنبه

پیش به سوی اقتدار شخصی و بودن فراسوی زخم

 آنچه در رفتار امید و یاسی می‌بینم، برایم یادآور الگوی آشنایی در سیاست است: الگویی شبیه به اپوزیسیون ایرانی و حتی اپوزیسیون ونزوئلا. گفتارشان پر از واژه‌هایی مثل اخلاق، تغییر و پیشرفت است و از «درجا زدن» وحشت دارند؛ اما اگر دقیق‌تر نگاه کنیم، نخستین بی‌اخلاقی را در حق خودشان مرتکب شده‌اند. آن‌ها حاضر نیستند درماندگی خود را بپذیرند، اما از دیگران انتظار پذیرش دارند. این تناقض، سیاست را از معنا تهی می‌کند.


نمونه‌ی روشن آن، اپوزیسیون به‌اصطلاح پیشروی ونزوئلاست که با وجود تمام دستاوردهای حقوق بشری و بین‌المللی، به ترامپ متوسل می‌شود و با زبان او سخن می‌گوید؛ حتی جایزه صلح نوبل را به او تقدیم می‌کند، فقط به این امید که دیده شود. گویی در جهان، هیچ‌کس جز ترامپ قرار نیست ونزوئلا برایش اهمیتی داشته باشد. منظورم ماریا کورینا ماچادو، برنده‌ی جایزه نوبل صلح است. اما پاسخ ترامپ چه بود؟ حتی نامش را هم نیاورد؛ فقط گفت «زن خوبی است» اما به‌اندازه‌ی کافی در ونزوئلا مورد احترام نیست—با وجود آن‌که توانسته بود ۹۰ درصد آرا را به کمپینش اختصاص دهد.


این همان تراژدیِ اپوزیسیون‌های معاصر است: آن‌ها از اخلاق می‌گویند اما زبان قدرت را بی‌واسطه تکرار می‌کنند؛ از تغییر حرف می‌زنند اما خودشان نخستین قربانیِ بی‌احترامی به خویشتن‌اند. شاید به همین دلیل است که در جهانی پر از انسان‌های توانمند اما اسیر، ترامپ‌ها و خامنه‌ای‌ها امکان حکومت پیدا می‌کنند.


امید هم کم‌وبیش در همین مسیر حرکت می‌کند؛ فقط سیاستمداری «شایسته‌تر» برای عبادت یافته است: نتانیاهو. این واقعاً غم‌انگیز است که کسی پس از سال‌ها فلسفه خواندن، تبدیل شود به بلندگوی نتانیاهو—انگار خود او دستگاه تبلیغاتی و پروپاگاندا ندارد.

از این‌که امید و یاسی از من جدا شدند، ناراحت نیستم یا بهتر بگویم عذاب وجدان ندارم. شاید حتی خوشحال باشم که بالاخره یاد گرفتم پای حرفم بایستم و این ایستادن را با غرور اشتباه نگیرم؛ بلکه آن را بخشی از شرافت و وجود خودم بدانم. از این که دیگر خودم را پنهان نمیکنم و به قضاوتم بعد از ماه‌ها اعتماد کردم خوشحالم. از این که بیشتر خودم را رنج نمیدهم تا با افرادی که من را متشنج میکنند معاشرت کنم از خودم سپاسگزارم.


من می‌بینم که هر دوی آن‌ها به‌شدت زخمی‌اند. زخم‌هایی که خشم و درماندگی را هم‌زمان در آن‌ها تولید کرده است. آن‌ها از درماندگی خود خشمگین‌اند، اما حاضر نیستند آن را بپذیرند. این وضعیت برای من آشناست و دردناک.


یاسی بارها از من پرسید چرا آدیشن می‌روم و یک پیشنهاد «ثابت» نمی‌گیرد. من نمی‌خواستم درسی را که خودم تازه دارم یاد می‌گیرم به او بدهم: این‌که تا وقتی خودت را دوست نداشته باشی و برای خودت احترام قائل نشوی، دیگران تو را بازی خواهند داد. و او هنوز خود را دوست ندارد. کسی که برای رضا پهلوی و گذشته‌های دور تبلیغ می‌کند، درواقع دارد از فقدان احترام به اکنونِ خودش حرف می‌زند. نوشتن این جمله‌ها دردناک است، چون می‌دانم ظرفیت‌های بزرگی در او وجود دارد که اسیر مانده‌اند.


من نمی‌دانم در گذشته‌ی امید و یاسی چه گذشته است، اما می‌دانم آن‌ها به کدام نیروی درونیِ من متصل می‌شوند. آن‌ها مرا به تجربه‌های منفی‌ام از مادرم و ترس‌های پدرم پیوند می‌دهند؛ به حس ترس، تجاوز و فقدان اقتدار. در آن اتصال، همه‌چیز هست جز ایستادن با سینه‌ی سپرکرده. درست مثل مادرم، در آن‌ها ادعا بیش از هر چیز دیگری دیده می‌شود—ادعایی که جای اقتدار واقعی را گرفته است. یا شاید همگی آنها به این بلوغ نرسیدند که اقتدار را از زور جدا کنند و بدانند پشت اقتدار ترس نیست بلکه اعتماد به نفس و ایمان است.

https://t.me/LifeGoesOnBlog/5

۱۴۰۴ دی ۱, دوشنبه

ارزشمندیِ مصادره‌شده

اول از همه باید اعتراف کنم نوشتن این متن بدون اینکه کمی اذیت شوم ممکن نبود. با این حال، تازه دارم می‌فهمم که آزار دادنِ خودم ــ حتی در قالب کندوکاو، تحلیل، یا صداقتِ بی‌رحمانه ــ الزاماً نشانهٔ شجاعت یا عمق نیست. دست‌کم دیگر با آن باوری که حالا به ارزشمندیِ خودم دارم هم‌راستا نیست.
این را می‌نویسم چون حس می‌کنم شبیه رسیدن به یک مانیفست است؛ آن هم در شب یلدا، وقتی تاریکی به اوج می‌رسد.

من هم مثل بسیاری از هم‌نسلانم، سال‌هاست با مسئلهٔ «ارزش» و «ارزشمندی» درگیرم. شاید حتی بتوان گفت این درگیری بخشی از پیش‌فرض‌های زیستهٔ من بوده است. اما امسال، این مسئله با شدتی بی‌سابقه خودش را نشان داد.
پس سؤال را باید از نو پرسید: اصلاً ارزشمندی یعنی چه؟

تجربهٔ من از ارزشمندی این است: در محیطی بزرگ شوی که آنچه هستی را نفی می‌کند. محیطی که گویی مأموریتش تخریب است؛ خراب کردن، مستهلک کردن، شکستن، نابود کردن آنچه داری، تا بتواند به‌جایش آنچه «درست» می‌داند بسازد. محیطی که تو را نه به‌عنوان یک وجود، بلکه به‌عنوان پروژه‌ای ناقص می‌بیند؛ پروژه‌ای که فقط اگر به چیزی تبدیل شوی که از تو می‌خواهد، قابل پذیرش است.
در چنین فضایی، نه حق داری و نه حتی وجودت به رسمیت شناخته می‌شود.
نجس. زشت. کثیف. با ذاتِ خراب.

این‌ها واژه‌هایی است که در سال‌های ابتدایی زندگی‌ام بارها شنیده‌ام. صداهایی که بعدها فهمیدم فقط بیرونی نبودند؛ درون من هم خانه کرده بودند. تنها زمانی شدتشان کمتر شد که مهاجرت کردم و تنها زندگی کردم. فاصله به من اجازه داد این روایت‌ها را از بیرون ببینم، یا دست‌کم تشخیص بدهم که این صداها، صدای من نیستند؛ صدای ناخودآگاهِ زخمی‌شده‌اند.

کتک خوردن، داغ شدن دست یا بدن، فحش و تحقیر، بخشی از امر عادی بود. بعدتر یاد گرفتم از خودم دفاع کنم. اما حتی وقتی دیگر نمی‌شد کتک زد، کلمات هنوز کار می‌کردند. تهدید، تحقیر، فحش. زبان هنوز در اختیار قدرت بود.

استراتژی من در برابر این زبان چه بود؟
باورش کردم.
باور کردم که مشکل از من است. که باید خودم را پاک کنم، از «ننگ» خالی شوم، و اگر لازم است، هویتم را پاک کنم و از نو بسازم؛ این بار مطابق میل دیگران.

با این حال، یک سؤال رهایم نمی‌کرد: چرا هیچ‌وقت نمی‌توانستم هویت خودم را بالا بکشم؟ چرا هر بار که فکر می‌کردم «شده‌ام»، گیر می‌افتادم؟

گیر کجا؟
هر بار که تصمیم می‌گرفتم «کسی» بشوم و آن نقش را بازی کنم، ابتدا موفق به نظر می‌رسیدم. اما کمی جلوتر، جایی در مسیر، بدنم می‌ایستاد. قفل می‌کردم.

برنامه‌نویسی اولین عشق من نبود. اما وقتی فهمیدم این حوزه اعتبار دارد، تکریم می‌شود، به آن چنگ زدم. کنجکاوی داشتم، انگیزه داشتم، حتی موفقیت‌های اولیه. اما با اولین شکست، فرو می‌ریختم و دیگر نمی‌توانستم ادامه بدهم.

همین الگو در شیمی، به‌ویژه شیمی آلی، تکرار شد. خوب بودم، تشویق می‌شدم، و وقتی خودم را شیمیست یا مهندس شیمی تصور می‌کردم، به نظر می‌رسید طرح برنده‌ای در دست دارم.
اما با اولین مواجههٔ جدی با واقعیت ــ دانشگاه شریف ــ از پا افتادم و از آن آیندهٔ خیالی عقب کشیدم.

آن زمان هنوز نمی‌دانستم مسئله عمیق‌تر از «باهوش بودن یا نبودن» است. مسئله را ساده‌سازی می‌کردم: یا به خودم می‌گفتم باهوش نیستم، یا برعکس، زیادی باهوشم اما بی‌نظم و بی‌پشتکار.
بعدها فهمیدم این دو، دو سوی یک سکه‌اند. هر دو واکنش به یک چیز: بی‌ارزش شدن.

واکنش من یا تسلیم بود یا طغیان کودکانه. اما هیچ‌کدام کمک نمی‌کرد که چیزی را در بلندمدت بخواهم، یا مسیری را واقعاً ادامه بدهم.

وقتی علوم سیاسی خواندم، اوضاع تغییر کرد. برای اولین بار حس کردم به خانه‌ای نزدیک شده‌ام؛ خانهٔ روح. علوم سیاسی را نه از سر برنامه‌ریزی، بلکه از لابه‌لای کتاب‌ها و دفتر مطالعات کشف کردم. مفاهیمی مثل قدرت، اراده، اقتدار و مشروعیت برایم آشنا بودند. شاید چون نداشتمشان. شاید چون همیشه در برابرشان سجده کرده بودم.

همین منطق را در روابط دوستانه‌ام هم می‌شود دید. میان سجده کردن و میل به به‌رسمیت‌شناخته‌شدن. تصور می‌کردم اگر به اندازهٔ کافی خودم را تطبیق بدهم، بالاخره مساواتی شکل می‌گیرد. اما هرگز نرسید.
نه چون دیگران الزاماً بد بودند، بلکه چون من خودم را در رابطه‌ای بازتولید می‌کردم که منطقش همان منطق کودکی بود.

سال‌ها تلاش کردم ارزشمندی‌ام را ثابت کنم: با دانستنِ زندگی دیگران، با درخشش در کلاس‌ها، با موفقیت‌های آکادمیک. همه برای گرفتن تأیید.

پذیرفتن اینکه به تأیید نیاز دارم، برایم دردناک بود. به‌جایش، این نیاز را به دیتینگ و جذب مردان منتقل کردم؛ به‌ویژه مردانی که قدرت داشتند. دیر فهمیدم که دارم تأیید را می‌خرم، و بهایش سنگین است.

در نهایت پذیرفتم:
بله، من مسئلهٔ تأیید دارم.
بله، نیاز دارم کسی بگوید «تو برگزیده‌ای».

سال‌ها طول کشید تا بفهمم این الزاماً خودشیفتگی نیست. یا اگر هست، شاید علامت است، نه ریشه.
و بالاخره توانستم از رابطه‌ای درمانی بیرون بیایم که خودش بازتولید همان سلسله‌مراتب بود.

این بار، به‌جای مرد سفید، به زنی رنگین‌پوست در کانادا مراجعه کردم. مسئلهٔ اولیه مصرف وید بود. فکر می‌کردم مشکل اصلی اعتیاد است. اما در جلسات فهمیدم اعتیاد اغلب به چیز عمیق‌تری گره خورده: نداشتن خانهٔ امن، و زندگی با حس مزمن بی‌ارزشی.

وقتی ارزش را از بیرون می‌گیری، مدام در نوسان احساسی هستی. محیط تو را کنترل می‌کند. حتی طغیانت هم قابل پیش‌بینی و قابل مصرف می‌شود.

در این مسیر، خاطراتی برگشتند: چپ‌دست بودن و منع شدن از نوشتن با آن، علاقه به موسیقی اما منع شدن از تحصیل آن، علاقه به رقص اما تمسخر بی‌پایان مادرم و تلاش برای پیدا کردن زمانی که او در خانه نباشد تا برقصم، آرایش کردن و ترس از مادرم، و نوشتن. عرصه‌هایی که باید پاک می‌شدند چون با «ننگ وجود من» گره خورده بودند.

بعد از مهاجرت هم قفل ادامه داشت. حتی در علوم سیاسی. حتی در زن، زندگی، آزادی. بدنم قفل می‌شد، با وجود میل شدید به نوشتن و بودن.

تازه در دکتری فهمیدم فلسفه دوست دارم. بعدتر فهمیدم ادبیات، نمایش، نوشتن. و حالا می‌دانم هنر بخشی از من است. هرچقدر تلاش کردم پاکش کنم، نشد.

من از تمام کسراها و محبوبه‌ها ممنونم؛ چون نشانم دادند مسیر من مسیر آن‌ها نیست. نه از سر نفرت، بلکه برای بقا.
من نمی‌توانم گذشته‌ام یا مادرم را عوض کنم،
اما می‌توانم دوستانم را عوض کنم.

و حالا که تاریکی در اوج است،
در برابرش می‌ایستم و می‌گویم:
من دیگر ارزشم را از بیرون قرض نمی‌گیرم.
نه از آدم‌ها، نه از قدرت، نه از مواد، نه از تأیید.
من پروژهٔ اصلاح‌پذیر هیچ‌کس نیستم.
در بلندترین شب سال،
با همان چیزی که همیشه بوده‌ام می‌ایستم
و اعلام می‌کنم:
زندگی من از این‌جا، با خودم، شروع می‌شود.

https://t.me/LifeGoesOnBlog/4

۱۴۰۴ آذر ۳, دوشنبه

آدرس کانال تلگرامی

 ازین به بعد پست‌های وبلاگ را هم در کانال تلگرام همزمان پست می‌کنم تا دسترسی راحت‌تر شود.

آدرس کانال تلگرامی:

@LifeGoesOnBlog


پوست‌اندازی: درس‌های من و آنچه هنوز مرا به جهان وبلاگ متصل نگه داشته

مهم‌ترین سوال این روزهایم این است که آیا پیر شده‌ام یا برعکس، نوزادی تازه‌متولد؟ این را در یکی از خواب‌هایم هم دیدم: نوزادی که بعدتر فهمیدم پیر فرتوت است، چون به‌جای عَرعَر کردن فحش می‌داد. هنوز نمی‌دانم کدامم—شاید پیر شده‌ام، شاید کودک شده‌ام—اما می‌دانم در حال تغییرم؛ در حال پوست‌اندازی.

دیگر نمی‌توانم سوزش قلبم را تحمل کنم. سوزشی که در اسکرول کردن شبکه‌های اجتماعی سر و کله‌اش پیدا می‌شود. در نگه داشتن روابطی که مرا مصرف می‌کنند. در دست‌وپا زدن برای تعلق داشتن. دیگر نمی‌توانم هرچیزی را مصرف کنم: محتوای دیگران، سیب‌زمینی سرخ‌کرده غرق در پنیر، یا بدن فردی خواستنی در یک هم‌آغوشی یک‌شبه.
دیگر نمی‌توانم خودم را صرفاً یک مصرف‌کننده ببینم.
شاید به همین دلیل است که وبلاگ نویسی هنوز مرا به خود می‌کشد—آن فضای کند و قدیمی که در آن می‌نویسی نه برای الگوریتم یا تحریک هیجانات بقیه، بلکه برای اینکه چیزی بیافرینی که از تو بماند. جایی که مصرف نمی‌شوی، بلکه می‌سازی. جایی که آزادی یعنی نه بداهه‌ی پرسروصدا، بلکه حضوری آرام و آگاهانه با کلمات و گاهی تصاویر.
زمانی دوست داشتم بداهه و آزاد باشم. آزادیم را در وید کشیدن، ابراز خشم، و جستجوی تابو—یا حتی اندیشیدن به آن—می‌دیدم. اما دیگر دوست ندارم به این شیوه آزاد باشم. حالا، بعد از یک دهه یا بیشتر، می‌فهمم این مدل آزادی دوباره مرا در بند می‌کند و خودش یک الگوست که باید از آن عبور کرد؛ بداهه‌ای که دیگر بداهه نیست، بلکه ساختاری روزمره و سنگین و تحمیل‌شونده است.
روزگاری آدم کمیت بودم. خوشبختی را در داشتن دوستان زیاد و متنوع می‌دیدم؛ آزادی را در انتخاب‌های زیاد. اما حالا به انتخاب‌ها با تردید نگاه می‌کنم—شاید توهمی که باید از آن عبور کرد. این را همین چند ماه پیش فهمیدم: دیگر سنخیتی با خیلی از دوستان دوران مدرسه‌ام ندارم. همان‌هایی که با ولع در دوران دانشگاه نگهشان داشتم و فکر می‌کردم بدون آنها بخشی از هویت و گذشته‌ام از دست می‌رود.
اما حالا می‌پرسم: خب از دست برود؟ مگر چه هویت درخشانی بود؟ جز ترس از ناشناخته‌ها و چسبیدن به گذشته‌ای آرمانی که—با تشکر از تمام سیاست‌مداران راست‌گرا—متوجه پوچی‌اش شده‌ام؟ جز ترس از آینده و از دست دادن امروزم؟ جز سوگ و اندوهی که در قلبم متمرکز شده و به گردن و سرم می‌رود؟ سوگی که هیچ‌وقت برایش ننشستم؟
من برای پایان این روابط سوگواری نکردم، چون انکار کردم. فکر می‌کردم می‌توانم آنها را نگه دارم. حتی نتوانستم پیکر این روابط را مومیایی کنم. روزی بالاخره بوی تعفن آن‌قدر بالا زد که هزاران لایه انکار نتوانست مرا از واقعیت منحرف کند: این روابط سال‌ها پیش، شاید یک دهه قبل، تمام شده بودند. من دوستان زیادی ندارم؛ من اجساد زیادی را با خود حمل می‌کنم.
مسئله دیگر، زمان‌مندی بود. همیشه آن را زیر سوال می‌بردم چون فکر می‌کردم این‌طور آزادترم. یا شاید فکر می‌کردم با انکار زمان، زمان هم گم می‌شود. اما برعکس، من زمانم را از دست می‌دادم. به‌جای اکنون، به گذشته و آینده پرتاب می‌شدم و ترس، وجودم را آن‌قدر آکنده می‌کرد که سایر احساساتم را نمی‌توانستم لمس کنم.
اما حالا می‌فهمم من بازنده انکار زمان بودم. احمقانه است که زمان را انکار کنم یا فکر کنم با انکار آن بیشتر زندگی می‌کنم. این هم توهمی است، نه آزادی. انکار زمان مرا در بند کرده است.
بنابراین حالا با برنامه‌ریزی کنار آمده‌ام. در دهه‌ی سی درباره‌ی توانایی‌های بدنی‌ام متواضع شده‌ام. متوجه شدم من در بدنم هستم و بدنم دیگر بدنِ دهه‌ی بیستم نیست. اگر خوش‌شانس باشم می‌توانم یک سده عمر کنم، و حالا بیش از پیش می‌دانم یک سده مدت زمان بسیار کمی است برای تحقق آرزوهای دور و درازم. اگر بخواهم به چیزی دست یابم باید روی آن تمرکز کنم و به‌جای دشمنی با زمان، با آن آشتی کنم.
به‌جز زمان، با مرز هم درگیر بودم و آن را بخشی از رنج‌هایم می‌دانستم. مرزها همیشه علیه من بودند. می‌خواستم فرامرزی باشم، فراسوی مرز، و چه‌بسا بودم. اما حالا متوجه شدم دیگر فرامرزی بودن به آزادیم نمی‌انجامد؛ برعکس، مرا در سلطه‌ی افراد، عادت‌ها و الگوهایی می‌اندازد که شیره‌ام را می‌مکند.
حالا می‌توانم بگویم دیگر مثل دهه‌ی گذشته به تجربه‌ها و آدم‌ها باز نیستم. و راستش از این تغییر دلخور هم نیستم. این تغییر را درس روحم می‌دانم. این تجربه یکی دیگر از معماهای فلسفی‌ام را حل کرد؛ رابطه‌ی ستیزه‌جویانه‌ای که با مرز داشتم و اکثر اوقات خودم بابتش آسیب می‌خوردم و آن را انکار می‌کردم.


۱۴۰۴ اردیبهشت ۲, سه‌شنبه

مونولوگ: "صدای زخم"

(نور موضعی روی یک زن. فضای تاریک، فقط نور اندکی روی چهره‌اش. او ایستاده یا روی صندلی نشسته، اما چشمانش مستقیم به جایی خیره نیست—در خودش است.)

فکر می‌کردم...
اگر یک‌بار فقط فریاد بزنم، اگر صدایم را بالا ببرم و به محبوبه بگویم که چه کرده با من، همه‌چیز تغییر می‌کند.
و راستش، تغییر هم کرد—
اما نه آن‌طور که فکر می‌کردم.

من...
من با فریاد، صدای خودم را پیدا کردم، اما هم‌زمان... صدای خیانتی را هم شنیدم—
نه خیانتِ او،
بلکه خیانتی که خودم، در حقِ خودم کرده بودم.
سال‌ها با او کنار آمدم.
سال‌ها سکوت کردم.
و حالا می‌فهمم این سکوت، این سرکوب،
خودِ من بودم که اجازه‌اش دادم.

دیگر خودم را سرزنش نمی‌کنم.
نه چون بی‌تقصیرم—
بلکه چون فهمیدم همین خودسرزنشی،
همان صدای لعنتی که مدام در گوشم می‌پیچد،
دلیلِ اصلیِ گیر افتادنم بود
در این روابطِ مرده،
در این عشق‌های مسموم.

(مکث. نفس عمیق.)

می‌پرسی چرا ترکش نکردم؟
چون همیشه تصویری از کودکی خندان و شاد از او در ذهنم مانده بود—کودکی که آرام می‌خندید و با چشمانی پُر از شگفتی به زندگی نگاه می‌کرد.
و من...
من باور کرده بودم آن کودک هنوز جایی هست.

اما نه—
حقیقت این بود که کور شده بودم.
نمی‌دیدم که آن کودک سال‌هاست مُرده،
و حالا، درون او زنی زندگی می‌کند
که از همه طلبکار است،
پر از خشم، حسادت، تکبر...

(مکث. تغییر لحن—شک‌انگیز، اما قطعی.)

می‌دانی؟
محبوبه عاشق قارچ جادویی‌ست.
همان مجیک ماشروم.
چون روی آن احساس کرختیِ مرگ را عمیق‌تر تجربه می‌کند.
من سال‌ها این «زیست در مرگ» را—
این زندگی‌ای که بیشتر شبیه مردن بود—
به‌سان یک تجربه متعالی می‌دیدم.
چقدر احمق بودم.

نه، او زنده نیست.
او مثل قارچ‌ها و باکتری‌هاست.
مثل آغازیان یا ویروس‌ها.
اما نه هر قارچی—
او یک قارچ فرصت‌طلب است؛
می‌چسبد به کسانی که سیستم ایمنی‌شان ضعیف است،
و شیره‌ی حیات‌شان را می‌مکد.

نه فقط من—
از سجاد هم همین را گرفت.
او از زخم تغذیه می‌کند.
از عفونت.
و کافی‌ست فقط باشد،
تا مطمئن شوی هیچ زخمی هیچ‌وقت خوب نخواهد شد.
چون سرنوشتِ او،
به زخمی که همیشه باز است گره خورده.

(نفس عمیق. دوباره با صدای پایین اما محکم.)

این همان زخم آشنا بود...
همان زخمی که با کسرا هم تجربه‌اش کردم—
زخمِ رها شدن،
زخمِ خیانت.

و من،
باز هم برگشتم سر همان نقطه.
همان درد.
همان تکرار لعنتی.
تا وقتی درمان را شروع نکردم،
نمی‌فهمیدم چیزی که فکر می‌کردم عشق است،
در واقع ردِ یک زخم است.
جای یک داغ.

(صدایش پایین می‌آید. آرام، اما خشمگین.)

آنها هرگز مرا دوست نداشتند.
آنها فقط فکر می‌کردند من احمقم—
که بی‌دلیل محبت می‌کند.
برایشان یک "رباتِ عشق‌ورز" بودم؛ ماشینی از میل، بدون گوشت و استخوان، بی‌قلب—
یا شاید با قلبی که هیچ‌کس جدی‌اش نمی‌گیرد.

هر وقت اعتراض کردم،
یا فرار کردند،
یا ناپدید شدند.
هر وقت شکایت کردم،
مرا مقصر جلوه دادند—
یا تهدیدم کردند به ترک.

و من؟
من که عشق را همیشه در نداشتن فهمیده بودم،
فکر می‌کردم این، خودِ عشق است.
عشق متعالی.
عشقِ دردمند.

(مکث طولانی. آهسته.)

اما حالا می‌دانم...
این فقط سندرم استکهلم بود.
همان کاری که مادرم در کودکی با من کرد،
حالا تکرار شده،
در لباس‌های دیگر،
با چهره‌های دیگر.

(سرش را بالا می‌گیرد. با قدرت.)

ولی حالا،
صدایم را دارم.
حتی اگر هنوز گاهی بلرزد—
دیگر خاموش نخواهد شد.