۱۴۰۵ فروردین ۱۱, سه‌شنبه

من که هستم و چه می‌خواهم باشم؟

این پرسش که من که هستم و چه میخواهم باشم  را سال‌هاست با خودم حمل می‌کنم. نه به شکل انتزاعی، بلکه در مواجهه با تصمیم‌های مشخص، آدم‌های مشخص، و لحظه‌هایی که در آن‌ها ناگزیر شدم انتخاب کنم که کجا بایستم.

در ۲۷ سالگی بود که تشخیص دادم آنچه می‌خواهم باشم در ایران ممکن نیست. نه به خاطر کمبود استعداد یا فرصت، بلکه به این دلیل ساده که مسائلی که ذهنم را مشغول می‌کردند، در آن جغرافیا گفتن‌شان بهایی داشت: زندان، حذف، سکوت اجباری.

مهم‌ترین این مسائل برایم سوءاستفاده از دین بود: تبدیل باور مذهبی به ابزار اقتصادی و توجیه نظامی. حضور ایران در سوریه و کشورهای همسایه برایم یک خبر نبود؛ یک پرسش بود که جواب می‌خواست. می‌خواستم بودجه دولت را تحلیل کنم: چه نسبتی از منابع عمومی به ماشین نظامی تخصیص یافته؟ آیا می‌توان نشان داد که بودجه نظامی مستقیماً از دل بودجه‌های آموزشی و بهداشتی بیرون کشیده شده؟ این پرسش‌ها برایم نه صرفاً سیاسی، بلکه اخلاقی بود. تصمیم گرفتم بمانم، گزینه‌های داخل را بسنجم. اما هر چه بیشتر نگاه کردم، کمتر دیدم.

در همان سال‌ها دو دیدار مسیرم را ساختند.

اول کسرا بود، در شریف. نوزده ساله بودم و آن روزها دریافته بودم که مهندسی جذاب‌ترین چیزی نیست که می‌توانم تصورش کنم؛ ذهنم به سمت علوم انسانی کشیده می‌شد، اما هنوز نمی‌دانستم دقیقاً به چه. دیدار با کسرا همه‌چیز را عوض کرد. ناگهان علوم انسانی دیگر فقط یک گزینه مبهم نبود؛ تبدیل به زنده‌ترین و جذاب‌ترین چیزی شده بود که می‌توانستم تصورش کنم. نه به این معنا که در مهندسی ناتوان بودم، بلکه به این معنا که چیزی در من از همان روز اول در برابر آن طرز فکر مقاومت می‌کرد.

بعد دن بود. مثل بسیاری از آشنایی‌های مهم زندگیم، این دیدار هم ترکیبی بود از احساس عاطفی و جستجوی خانواده‌ای که هرگز کامل نداشتم، و در عین حال دریچه‌ای به دنیایی که نمی‌دانستم وجود دارد. دن از جایی می‌آمد که در آن مشاغلی ممکن بودند که من حتی نامشان را نشنیده بودم: فعال حقوق کارگران جنسی، پژوهشگر سیاست‌های جنسیتی، کسی که می‌توانست هم‌زمان محقق باشد و هم مبارز. مدت‌ها طول کشید تا بفهمم در کجای این دنیای تازه ایستاده‌ام.

هر دو، کسرا و دن، یک چیز مشترک به من دادند: این که می‌شود به شکل دیگری در دنیا بود. که لزوماً نباید میان «عمل‌گرایی» و «فهمیدن» یکی را انتخاب کرد.

حالا، سال‌ها بعد از آن دیدارها، بعد از مهاجرت و دکترا، تصویر روشن‌تر است: من هرگز برای مهندس شدن ساخته نشده بودم. این سرپیچی از سر ضعف نبود؛ از سر نوعی توجه متفاوت به دنیا بود.

در لینکدین این تفاوت هر روز خودش را نشان می‌دهد. دوستان مهندس و کارآفرینم با افتخار از همکاری با والمارت می‌نویسند، از هوش مصنوعی در تشخیص سرطان. من می‌خوانم و به لایه زیرین فکر می‌کنم: تسلط کورپوریت‌های بزرگ بر تصمیم‌های روزمره مردم، الگوریتمی که جای قضاوت انسانی را می‌گیرد. این دیدنِ لایه زیرین، این ناتوانی در پذیرفتن پیشرفت بدون پرسش از هزینه‌اش، بخشی از من است که نمی‌توانم و نمی‌خواهم از آن جدا شوم.

این سرپیچی مرا به بحثی می‌رساند که این روزها بیش از پیش با آن دست و پنجه نرم می‌کنم.

جریان نخبه‌گرای ملی‌گرای ایرانی، همان‌ها که از دانشگاه‌های برتر آمده‌اند، در شرکت‌های بزرگ کار می‌کنند، و در شبکه‌های اجتماعی از آینده ایران می‌نویسند، اخیراً رهبری هم برای خود یافته است: رضا پهلوی و روایتی از گذشته‌ای شکوهمند که هر روز بازتولید می‌شود. روزانه درخواست‌هایی از دوستان سابقاً شریفی‌ام می‌رسد که می‌خواهند نام دانشگاه به «آریامهر» بازگردانده شود و البته که من هم همین نام را در پروفایلم بنویسم. این درخواست‌ها دقیقاً در روزهایی می‌رسند که ایران زیر حملات آمریکا و اسرائیل است. بازپس‌گیری نامی از پنجاه سال پیش، در میان آوار، ظاهراً فوری‌ترین کار ممکن است.

اما مسئله عمیق‌تر از یک نام است. این جریان از فاصله‌ای عمیق با مفهوم عدالت می‌آید؛ نه به این دلیل که بدخواه است، بلکه به این دلیل که بستر عدالت، یعنی همدلی واقعی با افراد تحت ستم، در منطق نخبه‌گرایی جایی ندارد. اگر هم وجود دارد، در خدمت خودِ آن منطق است: یک راه‌حل کارآفرینانه، یک استارتاپ، محصولی که «مشکل را حل می‌کند.» عمل مدام، حرکت مدام، و هرگز مکثی برای دیدن تصویر بزرگ‌تر.

در چنین فضایی، صحبت از جان غیرنظامیانِ زیر بمب وارد شدن به عرصه‌ای خطرناک است. پاسخ‌ها قابل پیش‌بینی‌اند و به ترتیب می‌آیند:

نخست: همه‌چیز تقصیر جمهوری اسلامی است، حتی وقتی بمب را کسی دیگر می‌اندازد. اگر در این استدلال مکث کنی، به سمپاتی با رژیم یا ترویج پروپاگاندا متهم می‌شوی. و اگر از این مرحله هم گذر کردی، پاسخ آخر منتظرت است: این خواسته مردم است، مردم می‌خواهند سرشان بمب بیفتد تا رژیم زودتر سقوط کند. پس پرسش نباید کرد.

این زنجیره برای فهمیدن طراحی نشده. برای خاموش کردن طراحی شده است.

شاید تیزترین نقطه همین‌جاست: ایران در این روزها به آزمایشگاهی تبدیل شده برای چیزی که در تاریخ جنگ سابقه نداشته. برای اولین بار، سیستم‌های مسلح مبتنی بر هوش مصنوعی تمام چرخه هدف‌گیری را، از انتخاب هدف تا شلیک، بدون مداخله انسان طی می‌کنند. در دنیایی که می‌دانیم هوش مصنوعی اشتباه می‌کند، که خودروهای خودران حادثه می‌آفرینند، این فناوری روی جمعیت یک کشور آزمایش می‌شود.

و دقیقاً همان‌هایی که در لینکدین با شوق از هوش مصنوعی و نوآوری می‌نویسند، همان‌هایی که کاربرد AI در تشخیص سرطان را با افتخار اعلام می‌کنند، نه میلی به این بحث دارند و نه ضرورتی در آن می‌بینند.

این سکوت انتخابی چیزی است. نشانه همان چیزی است که در ابتدا گفتم: ذهنیتی که هرگز مکث نمی‌کند، مگر آنکه در تصویر بزرگ‌تر، خودش در مرکز ایستاده باشد.

https://t.me/LifeGoesOnBlog/6

هیچ نظری موجود نیست: