۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه

میلاد آن که عاشقانه بر خاک مرد

نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می گسترد
آنکه نهال نازک دستانش
از عشق
خداست
و پیش عصیانش
بالای جهنم
پست است
آن کو به یکی آری می میرد
نه به زخم صد خنجر،
مگر آنکه از تب وهن
دق کند.

قلعه ای عظیم
که طلسم دروازه اش
کلام کوچک دوستی است

انکار ِ عشق را
چنین که بر سر سختی پا سفت کرده ای
دشنه مگر
به آستین اندر
نهان کرده باشی
که عاشق
اعتراف را چنان به فریاد آمد
که وجودش همه
بانگی شد

نگاه کن
چه فروتنانه بر در گاه نجابت
به خاک می شکند
رخساره ای که توفانش
مسخ نیارست کرد
چه فروتنانه بر آستانه ي تو به خاک می افتد
آنکه در کمرگاه دریا
دست
حلقه توانست کرد
نگاه کن
چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد
آنکه مرگش
میلاد پرهیاهوی هزار شهرزاده بود

نگاه کن!

احمد شاملو

1352

و حالا خرداد 1390 ، و هاله ای که از میان ما رفت…

۱۳۹۰ خرداد ۱۰, سه‌شنبه

تمامش کن ! جان من!

حالمان را بهم نزن لطفا ! نزن ! نکن ! اه! اه!

۱۳۹۰ خرداد ۹, دوشنبه

تهوع 2

هیچ وقت نتونستم روانشناسی رو جدی بگیرم یا علمی حسابش کنم،گرچه انگار منم برای علم ، بیشتر یک دید معقول گرا قائلم و خلاصه روانشناسی هم جز اراجیف می دانمِ! رو اعصابم هستن خلاصه اینا با حلقه روانشناسیشون!واقعا دگم شدم!

تهوع

از خودم بی زارم ، بی زار! اه !

چه باید کرد با تو،ای پادشه خوبان؟

این عشق های زنجیری حالم را بهم می زند،من تو را دوست دارم، تو خودت را،نه ببخشید! تو هدفت را! هدف؟! حالا بگذریم ، اصل این است که تو جهان منهای من را دوست داری،دیگری مرا دوست می دارد و ای امان!امان! دردیست! من هییییچچچچ حسی ندارم! هیچ! و فقط غصه می خورم…اینجا حس می کنم خیلی خوشبختم!چرا که تو حداقل از من متنفری و بالاخره حسی داری! ولی من دیگری را هیچچ…. بیخیال ! کلا این حرف مبتذل هست ، اصولا حرف هایم مبتذل هستند….

خوب است که هیچ وقت نمی خوانی، و چون تنها آدم مهم من هستی، راحت توی وبلاگم این اراجیفو می ذارم،ترسی ندارم از خواندن بقیه ، یا حتی آن دیگران، این ابتذال را می دانند قطعا… تا تو نخوانی و ندانی این ابتذال را من راحتم…چرا که تا بخوانی سریع! باید قضاوت کنی! لعنت!

می دانم من یک آشغالم ، تا کنون با 5 استدلال به این نتیجه رسیدی که من آشغالم … منم کم کم باور می کنم.یعنی باور کردم