۱۳۹۲ دی ۱۲, پنجشنبه

با 22 سال سن جز اولین هایم هست

خب هنوز فکر می کنم که چرا این آدم انقدر به دل من نشسته. در واقع حاضرم اینجا مکتوب بنویسم که دنبال چیزی باش نیستم. نمی خوام تلاشی کنم و پذیرفتم که ما ته ته اش دوست می شیم و الان صرفا آشنا هستیم به قول خودش.با این تفاسیر،وقتی چیزی نمی خوام چرا انقدر حضورش برای من خوشاینده؟
در واقع شاید بشه هزاران جواب به این سوال داد اما چیزی که این دوستی رو برای من خاص کرد، حضوری بودنش بود. این دوستی برای من تمرینی بود که با کسی که دوستش دارم چت نکنم،سمس نزنم و همه چیز حضوری باشه. همه چیز زنده و طبیعی باشه. بله من کسی هستم که دوستت دارم هام رو از پشت سمس و چت گفتم و شاید اصلا همین اولین بار بودن همچین تجربه ای یعنی خیلی رو ابراز علاقه کردن و حرف زدن راجع بهش و دیدن عکس العمل ها و خلاصه زنده بودنش من رو شدیدا جذب کرده. من مدت هاست که زندگی مجازیم خیلی جدی تر از حقیقی ام شده و اون کسی هست که نهیب می زنه بهم که دنیای واقعی رو بچسبم...
پی نوشت: اگه یه روزی این پست رو بخونه پاک ناامید می شه میدونم! هنوز از انتقاداتش به من اینه که دنیای مجازی رو جدی می گیرم. احتمالا فکر می کنه این اگه تلاش جهت جدی نگرفتن نکنه چی می شه یا بهتر بگم:قبلا چی بوده؟

it's like slowly leavs falling...falling

I wake up remember your colours.
It's like slowly leaves falling
They fly softly, 
I let those leaves fall, 
I don't hold - after all, I can't... 
My soul is five steps
And you were five steps from me

When I held you
Symphony of deep 
Some things don't have any life to render 
And I 
And you... you're following yourself

I let those leaves fall, 
I don't hold - after all, I can't... 
My soul is five steps
It ends where starts
It completes itself

۱۳۹۲ دی ۱, یکشنبه

-I think I have fallen in love with you.
+ come on!I am just a fantasy,an amusement on a boring voyage.
آیا عاشق شدن چیزی بیش از اینه؟ داشتن یک فانتزی که ما رو به آینده امیدوار می کنه و روزمرگی رو تبدیل به خاص ترین چیزها می کنه؟

خیلی محترمانه و مودبانه به درک برو

بله از اون فاجعه 5 سال می گذره و دکتر اصرار داره اتفاق مهمیه و باید زودتر می گفتم. واقعیت اینه که در این سه سال مخصوصا خواستم تکذیب کنم یا اصلا بگم چیز خاصیم نبود. که باز مچمو گرفت و پرسید چرا انقدر اصرار داری بگی این مسایل بی اهمیته؟ جوابش اینه که دردناکه کسی مهم باشه و تو در حد یک انسان هم براش احترام نداشته باشی. این ترس همیشه منو دنبال می کنه؛هر لحظه که قلبم می لرزه این ترس میاد که اگه خراب شد چه کنم؟ یا اصلا این که هرچقدر طرف بگه منو دوست داره تهش می ره با زید جدیدش.
متاسفانه ادامه دادن این پست برام خیلی دردناکه ولی امیدوارم تقدیر رو با تدبیر بشکنم و با کلید دولت تدبیر و امید ترس را دور ریخته و با فراغ بال به هدف نخ بدم.

100 things I hate about you

ایمیل زد که دلش تنگ شده ولی حال استفاده از گوشیش رو نداره و در ضمن ایمیل هم کم خرج تره! یاد تو افتادم. آن بودی، پی ام دادم بهت بعد گفتم بهت که پی ام ارزون تر از سمسه. یک روز قهر بودی. گفتی تو حتی یک سمس هم خرج من نمی کنی. امتحان داشتم اون روز ساعت 4:30 تا دم امتحان داشتم التماست می کردم...و می گفتم شوخی و جدی رو چرا قاطی می کنی؟ حالا مدعی هستی که من شعور فهم شوخی رو ندارم.