۱۳۹۳ آبان ۲۷, سه‌شنبه

Repulsion

انقدر مشمئز و ناراحتم می کند که می خواهم تمامش کنم، همانطور که آن دختر توی فیلم پولانسکی مردها را می کشت.

۱۳۹۳ آبان ۲۵, یکشنبه

شرم آوره که آدم منت دوست داشتنش رو سر کسی بگذاره. به خودم گفته ام اشکال نداره زیر 23 سال داشتی. ولی مرد گنده 28 ساله واقعا چیز رو اعصابیه

۱۳۹۳ آبان ۱۸, یکشنبه

برای سعید

سنگ های قبر روایت های عجیبی دارند... می خوانمشان:"مادرم ، پدرم، فرزندم، همسرم، خواهرم ، داداشی و... "از تاریخ های روی سنگ ها خیلی چیزها دستگیرت می شود: مادر و همسر و فرزند یک ساله هرسه 16 اسفند 92 فوت کرده اند. چه می تواند باشد جز یک تصادف؟
یا وقتی میبینی پدر اسفند ماه ، داداشی 11 ساله مرداد و مادر مهرماه رفته اند. روایت عجیبی ست وقتی می بینی برادر ها با اختلاف یک سال در پی یکدیگر می روند و روایت عجیب تریست که سعید در سالگرد مرگ پدرش می رود. احتمالا رهگذر بعدی هم چون من تصور می کند در این یک سال چه شد؟ چه تصادف تراژیکی و احتمالا بر خود خواهد لرزید...
 شاید اگر روی این سنگ ها تصویری نبود مرگ آنقدر برایم جدی نمی شد. می توانی تصورش کنی که ایستاده و می گوید از زندگیش. با توجه به سال تولد و سن و عکسی که مثلا کرواتی است تصوری از شخصیتش هرچند دور از واقع ایجاد می شود و بیشتر با این واقعیت که دیگر نیست آشنا می شوی...همین تصویر ساده روی سنگ قبر، تصویری از زندگی او به ما می دهد ولی در عین حال می گوید که دیگر نیست و این نبودن را محکم تر در سرت می کوبد.
 این سنگ ها بیان صادقانه رنج هایی است که بودن، زندگی ، برما تحمیل می کند و نشان از جان سختی ما نیز دارد و این سوال همیشه در ذهنم ایجاد می شود:آیا زندگی کردن، ارزش این رنج ها را دارد؟
جوابم تا الان این است: دیدن بعضی آدم ها، لذت مصاحبت با آنها به تحمل تمام این رنج ها می ارزد. سعید خودش یکی از کسانی بود که آشنایی با او به تحمل این رنج عظیم می ارزید.

۱۳۹۳ آبان ۱۴, چهارشنبه

بعضی چیزا خوب نیست تو خاطر بمونه

بعد از مدت ها بدون این که اتفاقی بیفته و یا فرد خاصی باشه احساس می کنم خوشحالم.
درواقع بسیار نسبت به گذشته و آدم ها بیگانه ام، امیدوارم این بیگانگی سبب فراموشی هم بشود.

۱۳۹۳ آبان ۱۲, دوشنبه

دست های مرا محکم گرفت و به این فکر کردم چقدر سنگ دل هستم. ترجیح می دادم بروم خانه و ادامه مبانی سیاست را بخوانم یا دوباره با آقای ک بخشی از تهران را دست در جیب میاده بروم تا اینجا باشم ...با او...