۱۳۹۴ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه

می دونم که از نظر کسانی که تنها یک سال ندیدنم تغییر بسیار قابل ملاحظه ای کردم. تقریبا هیچ چیز قدر گذشته مهم نیست.
تنها یک نفر است که همچنان مهم است. حالا تبدیل به هویت من شده اگرچه در زندگیم حضور ندارد. تنها نقطه پایدار...

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۴, پنجشنبه

هنر عشق ورزیدن

یک نقطه بهینه وجود دارد بین آسان بودن و سخت بودن. کسی که در عین این که بودن با او راحت است و انرژی زیادی صرف نمی کند، چالش هایی را ایجاد می کند که مرا به فکر می اندازد. متاسفانه آدم ها اکثرا آسان هستند و بعضا بسیار سخت. در هر دو صورت رفتار من بعد از دو هفته بسیار سرد می شود.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه

از سری درس های استخری:شل کن

ر بهم گفت که نسبت به گذشته ام راحت تر شدم. تعجب کردم. تقریبا از نظر اکثر مردم جهان ، انسان راحتی طبقه بندی می شدم. وقتی ازش پرسیدم منظورش از راحتی چیست خیلی توضیحش کمکی نکرد. فکر کردم شاید منظورش این است که کمتر نگران می شوم و می ترسم.
کسی که تنش دارد، عصبانی است ، عجله دارد و... نمی تواند بدون شل کردن تنش شنا کند. درواقع خسته می شود و تمام جونش صرف نگه داشتن خودش روی آب می شود و هیچ لذتی نبرده. داز شنا کردن اول از همه شل کردن یا بهتر بگم رها کردن بدن روی آب است.
این اصل را در زندگی می بینم. تقریبا انعطاف و رها کردن یک مسئله اساسی در زندگیست. رها کردن تنها معنی موو آن نمی دهد. حتی در روزهای اول آشنایی و جذب شدن به فردی رها کردن خود روی موج ضروری است. رها کردن اینجا در مقابل اینسکیور بودن می آید. کسی که خودش را روی موج زندگی ول می کند بهتر زندگی می کند تا کسی که از حرکت روی آن می ترسد و در نهایت شناگر بهتری می شود.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۴, جمعه

از ارمغان های مدرنیسم ساعت است. هر روز زمان را چک می کنی و می دوی. دیر نشود یک هو! پرش از مدرسه به دانشگاه بعد تحصیلات تکمیلی و کار. انگار یک مسابقه ای در میان است و مدام دیرت می شود. وقتی فکر کنیم هر لحظه بیشتر به مردن و نیستی نزدیک می شویم بیشتر نگرانیم که سریع تر به نتیجه دلخواه برسیم. روابط عاشقانه هم کم کم به این صورت می شوند:هزاران فرصت در میان است و چرا من وقتم را برای الف بگذارم و برای ب نگذارم؟ پس اگر الف ناز کرد به ب فکر می کنم.
چون زمان مهم است بهتر است روابط خیلی سریع و رک و راست ایجاد شوند: آناهیتا ازت "خوشم" میاد. که این جمله اصولا در سمس، فیس بوک و خلاصه مجازی گفته می شه. بعدتر چون زمان و نیازها مهم می شوند در همان گفتگو یا گفتگو دیگر راجع به خواسته های جنسی روحی بحث می شود و در آخر با امضای تفاهم و یا ایجاد توافق جلو می رویم تا عشق ایجاد شود و در صورت زیرپا گذاشتن تفاهم به تبع وفاداری زیر پا گذاشته می شود.دیگر خبری از تعلیق نیست و آن شوق و نگرانی و تپش قلب همه یک داستانه کودکانه و ابلهانه می نمایند.
دو سال پیش رفته بودیم کادو بخریم چون تولد دوست پسرش بود و من هم بدم نمی آمد برای شخص مورد نظرم چیزی بخرم. با عشق خاصی کیف پول ها را نگاه می کرد و احتمالا تصور می کرد وقت پسره دستش بگیرد چه شکلی می شد. می گفت چقدر خوشبخت از این که او هست که آن پسر وارد زندگیش شده و چقدر برایش ویژه است.
من هم مدتها این حس را در خودم می دیدم:یک شادی از پیدا کردن آدم خاص. و یک علاقه بس اسطوره ای. این شادی باعث می شد متوجه نشوم گذر سریع زمان را و همچنین زیر پا گذاشته شدن تفاهمات چندان مهم جلوه نکنند. چرا من همچنان جوان خودم را حس می کردم.
خلاصه یک سال پیش که برای آدم خاصم گفتم که دوستم چطور از آن پسر جدا شد، آن هم چه قدر مسخره ،کلی زد زیر خنده. و گفت معلوم هست که پسره جوگیر بوده(از اول می دانسته) و ازما بعید بوده این طور گول بخوردیم. چند ماه بعد مشابه داستان تکرار شد. ترک شدم و به غایت مسخره بود. البته ماجرا مسخره تر زمانی شد که سرعت رفتن با کس دیگه برای شخص دلخواه من از یک هفته کمتر بود.
حالا داشتم  فیس بوک بوک را پایین می زدم و دیدم زن دوست پسر سابق دوستم کادویی برایش  گرفته و مرد ماجرا هم با عشق زیرش پاسخی گذاشته.توجه کنید این داستان ها اخلاقی نیست. انسان جدید را نشان می دهد و این را داد می زند که من به ساعتم نگاه نمی کنم، حافظه قوی ای دارم ، و یک تنه با این روند به مرگ چیزهای خاص و اسطوره ای حساسم و برای حفظشان مبارزه می کنم.

۱۳۹۴ فروردین ۲۹, شنبه

پیری

یک صحنه هم موهایش شروع کرده بودند به ریختن و پوستش چروک پیدا کرده بود. با لاقیدی نگاهش کردم. ذره ای چیزی در من تغییر نکرد. به خودم گفتم پیر که باید بشود چه فرقی دارد چه طوری؟ بدون اندکی نگرانی گفتم من کسی هستم که نمی گذارم اتفاقی برایش بیفتد و قرار است همیشه همراهش باشد.