۱۴۰۳ خرداد ۸, سه‌شنبه

چرا رد دادن ارزشمند است: مهاجرت،آزادی و بازگشت به وبلاگ نویسی

 این صفحه مدتها بود که خاک می‌خورد هرچند در دل میخواستم بنویسم اما توان نوشتن نبود. انگار در سالهای گذار بودم و نمیدانستم چه هستم. وقتی می‌نوشتم هم در افکار گم و غریق موج احساسات اکثرا متناقض می‌شدم. در این سال‌ها چه بر من رفت؟ چرا و چطور خفه شدم و چه شد که نوشتن که زمانی مهم‌ترین عادت روزمره‌ام بود محو شد و در این شش هفت سال -یا شاید بیشتر- جایی بهتر از توییت‌های روزمره یک اکانت خصوصی پیدا نکرد؟ باید بگویم نوشتن هنوز هم مانند گذشته راحت نیست کلام جاری نمیشود گیر میکند واژه گم می‌شود و نفس کم می‌آید. اما حالا می‌تواند کمی روی امواج احساسات غور کنم و ترس خفگی نداشته باشم یا از یک پناهگاه به طوفان افکار نگاه کنم و بگذارم عبور کند. یا حداقل الان می‌دانم عبور می‌کنند. من قرار نیست در لحظات قفل شوم و دیگر بهتم نمی‌زند و به زمان‌ها و مکان‌های دیگر نمی‌روم. 

سال ۲۰۱۷ یا همان ۹۶ خودمان همانطور که از پست‌های آخر برمی‌آید سالی کلیدی بود. می‌دانید از آن کلیدهایی که می‌فهمی چیزهایی که تا پیش از آن بودی ضروری نبوده. مثلا فهمیدم رویه‌ای که در روابط انسانی دارم نادرست است. نادرست ارزشی زیادی دارد اما چنین برچسبی برای تعریف امکان آزاد بودن و یا آزادگی ضروری است. اضطراب بخش جدایی ناپذیر روابط من به حساب می‌آید. اضطراب مورد تایید نبودن اضطراب پذیرفته نبودن اضطراب طرد و ترک شدن. اما هیچ فکر نمی‌کردم این احساس و تجربه روزمره قرار است خفه‌ام کند. احتمالا قدری جوان و کله شق بودم که این احساس را طبیعی می‌دانستم. چیزی که لابد همه تجربه می‌کنند و باید تجربه کنند و هیچ وقت فکر نمی‌کردم می‌توانم فرای قضاوت دیگران زیست کنم وجود داشته باشم و کسی باشم. آزادی در من مرده بود. اما چرا ۹۶ علی‌رغم این همه نادرستی‌ها سال کلیدی بود؟ 

اضطراب گرچه برایم عادی پیش و پا افتاده و گاهی از شدت روزمرگی پنهان بود به تصمیمات جنون آمیز منجر شد. تصمیماتی که از شدت کلافگی و میل برای خروج از وضعیت همیشگی و خلق یک چیز جدید گرفته می‌شود. من به شدت از پوسته سختی که آناهیتا برایم ایجاد کرده بود خسته بودم و همین باعث شد کارهایی بکنم که آناهیتا نمیکرد؛ لگد زدن به ساختارهای حفاظتی پدرسالارانه و فالوسی مردسالارانه و سنتی جامعه. عبور از ایده خانواده سنتی که پاسدار ارزش‌هایی مانند تک همسری و فرزندآوری استِ عبور از تصویر آرمانی دختر و فرزند خوب، زن خوب و دوست دختر خوب در جامعه شهرنشین ایران. این جنون منجر به بدعتهای جدیدی در زندگی شخصی و اجتماعی من شد. میل به کشف سکشوالیته و امرجنسی از یک سو و تجربه روابط جدیدی که حول آن شکل گرفتند به شدت با ارزش‌های پیشین مغایرت داشت. اما آناهیتا هیچ علاقه‌ای به آشتی با گذشته با خانواده با روابط تمام شده و بخشی از خودش نداشت. کشفیات جدیدم جسارتم را برای رفتن به مسیری که کسی قبل‌تردر آن پا نذاشته بود بیشتر کرد. با این حال می‌دانستم هنوز در بحران هستم و نیاز به کمک دارم پس به روانکاوی بازگشتم. 

روان کاوی مانند قبل نبود. آناهیتا دیگر دختر ۲۰-۲۲ ساله‌ای نبود که به خاطربهم زدن با دوست پسرش یا ناتوانی‌اش برای نزدیک شدن به پسری که دوست دارد آمده تا کمک بگیرد. آمده بود تا معضلات فلسفی‌ترش را بیابد و امیدوار بودم تا آن‌ها را حل کند؛ راهکارهایی برای امیال و آرزوهای جدیدتر: استقلال و کشف صلح‌آمیز سکشوالیته. اما روانکاو آینه‌ای جلوی آناهیتا گذاشت و آناهیتا خودش را پارانویید خودشیفته که به تازگی آموخته می‌تواند مسائلش را با فرار به جلو حل کند دید. دختری که ترجیح داده تکرار کند از خانواده بیزار است از مادرش نفرت دارد و پدرش برایش نماد تمام شکست‌های زندگی است و تصمیم بگیرد فراموش کند خانواده‌اش را دوست دارد. دختری که تمام روابطش را حالا از زاویه جنسیتی و سکشوال می‌بیند و تمایل ندارد احساسات عمیق‌تری را خرج دوستی‌ها و جمع‌هایی که در آن قرار دارد بکند. دختری که دیگر نمی‌خواهد زخم شود پس تصمیم گرفته احساساتش را خاموش کند و روابط را قبل از بحرانی شدن ترک کند. هرچند تمام این‌ها - کشف سکشوالیته، چشم بستن بر روی احساسات و عواطف و فرار از زخم-  از زمان بلوغ در من وجود داشت ولا به لای پست‌های سال ۲۰۰۷ این وبلاگ هم به چشم می‌خورند، هیچ وقت مسئله اندازه وقتی ۲۷ ساله بودم برایم اصطکاک ایجاد نکرد و مسئله اصلی زندگی‌ام نشد. اصطکاک زمانی به نهایت رسید که متوجه شدم چیزی که می‌خواهم باشم درون چارچوب‌های موجود خانواده و ایران نشدنی است. پس هر روز به گزینه مهاجرت بیشتر از قبل فکر میکردم. اما مسئله دیگر فقط رفتن نبود بلکه چگونه رفتن بود؟ 

عید ۹۷ احتمالا ویژه‌ترین اتفاق عمرم تا آن لحظه رقم خورد. چند روز بعد از جلسه روانکاوی که در آن تقریبا قانع شدم به خودشیفتگی دچارم سر یک دیت رفتم. از جنس دیت‌هایی که تا سال‌ها قصه آن را برای همه تعریف می‌کنم. کسی را دیدم که تمام آرزوهای من در زندگی بود یا به آن رسیده بود. هنرمند، ژورنالیست و فعال مدنی حقوق کارگران جنسی بود. از آن جالب‌تر این بود که .نسبت به جنسیت و امیال جنسی‌اش بسیار گشوده بود، و در عین حال کاریزماتیک و خوش برخورد بود. اما بخش جادویی این بود که بین ما چیزی وجود داشت. نمیشد اسم آن را گذاشت رابطه چون کل زمان آشنایی ما سه هفته هم طول نکشید. نمی‌توانم بگویم فقط جاذبه جنسی بود چون کنجکاوی زیادی بین ما بود. من کاراکتر زن سرکشی برایش بودم که برای استقلال حاضر بود هرکاری کند و مردها را چیزی جز فالوس نمی‌دید. او برای من مردی بود که برخلاف مردهایی که آن زمان دورم بودند به ضعفش در مقابل زنان اعتراف می‌کرد و دوست داشت رهبران زن بیشتر باشند.  

 اما هرچیزی بود مثل آتش عمل کرد. سوزاند اما سوختن دیگر دردناک نبود. جسارت و رهایی داد. جسارت خواستن و حرکت در جهت امیالم و رهایی از ترس‌ها از زخم‌های گذشته و اندکی درمان. بعد از فروردین ۹۷ مهاجرت نه تنها در یک قدمی آمد بلکه انگیزه بیشتری هم برای مدت کوتاه -اندازه ای که برای مهاجرت به دردم بخورد- پیدا کردم. می‌خواستم جایی خارج از مرزها بروم تا کسی مثل او را بیشتر ببینم. دوست داشتم جایی باشم که افراد جسارت خود بودن را دارند و تفاوت داشتن منکر و جرم نیست. 

حالا از آن روزها بیش از شش سال گذشته. من مهاجرت کردم و به آرزویم یعنی خواندن علوم سیاسی در دانشگاه‌هایی آزادتر از ایران رسیدم. با این همه متوجه شدم ذهنم همچنان در بند است. در بند ایران است. در بند تفکر مردسالاری ست که دست کم دو دهه به صورت سازمان یافته با آن مغزشویی شدم. ذهن من درگیر دیسیپلین‌های پژوهشی شده است که حتی دگراندیشی و خلاقیت در آن ممنوع است. من از سه سال زندگی در سرزمین آزاد و تحصیل در دانشگاه آزاد فهمیدم آزادی هم چیزی درونی ست. آزادی یک عمل روزمره ست. آزادی جسارت نگاه کردن به شر، به نادرستی و پرسش از تاریکی‌هاست. 

۱۳۹۶ مرداد ۳, سه‌شنبه

I just let him slip through my finger

هنوز نمی‌دانم چطور شروع شد ، چطور تمام شد و اصلا چرا تمام شد. بعد از مدت‌ها دوباره آن شور دوست داشتن را تجربه کردم. کسی را دیدم که خیلی قبل‌تر هاله‌ای از او را در ذهن داشتم: یک روح آزاد ، ماجراجو، با کوله باری از داستان و تجربه. او تنها ماجراجو نبود ، کتاب هم زیاد می‌خواند، خوب حرف می‌زد. خوب می‌دانست چطور در عین شوخ بودن مودب باشد، چطور هم شیرین و دوست داشتنی باشد هم بسیار جذاب. او یک شکلات ژاپنی بود: نه خیلی شیرین نه تلخ؛ شاید به این دلیل که در ژاپن هم زندگی کرده بود. او کسی بود که من سال‌ها مطمئن بودم هیچ وقت ملاقات نخواهم کرد ، چون وجود خارجی ندارد.
این که او در چنین شرایطی در زندگی من وارد شد باز هم تعجب‌آور بود؛ زمانی که تقریبا ناامید بودم کسی را بتوانم دوست بدارم بار دیگر با کسی آشنا شوم که از بودن با او ، راه رفتن در کنارش ، تنفس هوایی که او تنفس می‌کند لذت ببرم.
همان طور که هنوز نمی‌دانم چطور شد وارد شد ، هنوز نمی‌دانم چه شد که رفت که تمام شد وقتی همه چیز عالی بود... با خودم می‌گویم یک خواب شیرین بود؛ یک هدیه تولد رویایی برای 26 سالگی. او را دیدم که متوجه شوم دنیا خیلی بزرگ‌تر و اسرارآمیزتر از این است که اینقدر زود ناامید شوم.
پ.ن : شاید اینجا بود که متوجه شدم چرا "Don't let it slip through your fingertips"

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

بعد از ۲۵ سالگی

یک سال پیش نوشتم شروعی دوباره، در حالی که هنوز نه تنها چیزی شروع نشده بود، بلکه پرده‌ای که در آن زندگی‌ام سپری می‌شد،نظمِ پیشینِ حاکم بر حیاتم نیز به پایان نرسیده بود.
اما الان می‌دانم که در لحظه شروع هستم و شاید قدری آن را رد کرده‌ام. آنگاه که از مرزهایی که زمانی بخشی از هویتم محسوب می‌شدند عبور کردم؛ نه تنها وارد دنیای آدم بزرگ‌ها، بلکه بخشی از آن شدم:کثافت،پُر ایراد،ضدِ آرمان‌ها و آمالم ولی بسیار انسانی.

۱۳۹۵ فروردین ۲۶, پنجشنبه

شروع دوباره

باز هم اینجا خاک گرفت...

۱۳۹۴ آبان ۲۰, چهارشنبه

88 سال بد ... سال درد...

همه چی کاملا یادمه. آخرین تماس تلفنی و خندیدن های بی پایان من پشت تلفن. همون آرامش همیشگی که با حضورش حتی از پشت تلفن وجودم رو می گرفت. اطمینان خاطر از این که همیشه کنارم هست ولی در کمتر از دو هفته همه چی تغییر کرد. هیچ وقت نفهمیدم چرا ولی مجبور شدم با قضیه کنار بیام. تنها توضیح می خواستم و جوابی نمی گرفتم. سمسها بی جواب بودند و همه چیز برای من عجیب و بی منطق. این اتفاقات در کنار وضعیت عجیب کشور بسیار ترسناک تر بود. همون طور که منتظر بودیم از صندوق اسم دیگه ای بیرون بیاد و نتیجه انتخابات یکی از بزرگترین شوکها و پیشبینی ناپذیر ترین تجربه سیاسی بود ، در زندگی خصوصی هم همین وضع بود. مطمئن بودم بعد کنکور من رابطه مان خوب می شود. همین رو اصلا گفته بود! تا این که سایه رقیب خیلی بیشتر شد همون طور که یکهو از صندوق اسم دیگری بیرون اومد ، کس دیگری در کنارش قرار گرفت. هیچ وقت سال 88 فراموش نمی شه چون نوید بهترین سال زندگیم رو در روزهای اول داد اما بعدتر دقیقا جایی که مطمئن بودیم همه چی درست است ، دقیقا وقتی از ته دل خندیدیم ، تمام خنده هایمان را کشت.
بعدتر برای باور این که چی به سرم اومده فیس بوکش رو می خوندم. اکثرا که نه ، همه پستهای پیج توسط رقیب پر شده بود. تقریبا با خوندن پستها همه چیز دست آدم میومد. از این که مثلا چه ساعتی با هم می رن سمت خونشون تا این که مثلا فردا چه ساعتی کلاس دارند یا چه درسهایی در ترم دارند و...پقطعا این کار زجر بود. چه چیزی جز زجر می تونست باشه؟ خوندن والپستها با دقت و اشک ریختن. بخشی از وجودم دیگه به چیزی اعتماد نداشت و همیشه منتظر بود اتفاق بدی بیفتد حتی یادمه یک بار اتفاقی دیدم دارن از در بیرون می رند. دنبالشون رفتم و دیدم رقیب ماشینش رو از پارک بیرون میاره و بالاخره با هم رفتند. به خودم می گفتم ببین! ببین که با همن! ببین که بیخیال شی و دوستش نداشته باشی. اما دل آدم انقدر منطقی نیست. دیدن این چیزها باعث نمی شد که انقدر راحت قضیه برام تموم شه، کما این که حالا در 24 سالگی هم نمی تونم این شکلی کسی رو فراموش کنم. بیشتر خودم رو درگیر یک شوک می کنم و تا چند ساعتی قوت تکلم ضعیف میشه یا از دست میره.نمی دونم چی شد که تمام این دردها که شرحش کامل یادمه، تو سرم موندن ولی دیگه دردناک نیستند. این دردها حتی جلوتر وقتی با "د وان" زندگیم بودم هم تعقیبم می کردند. ترس از ترک شدن. وقتی جواب سمس ها رو با تاخیر می داد گریه می کردم و فکر می کردم با کس دیگری است. یک زمانی با ب کلی کامنت بازی کرد توی فیس بوک. سر عید بود. عید سال 90. و یک آن فک کردم رفته با ب دوست شده. کاملا یادمه که به خاطر دعوایی که کردیم نمی خواست جوابم رو بده اما این سکوت کلافه ام می کرد. می بردم به سال 88 که تنها بودم در برابر چیزی که شده. وقتی که کاملا بی دفاع و ضعیف بودم. به هرحال د وان من ، همین آقای س نخواست بفهمه چرا من انقدر اینسکیور هستم و هر آن از هر کارش رفتن رو برداشت می کنم. من هم نمی دونستم چقدر این رفتارهام زجرآورند چون این درد انقدر سنگین بود که نمی تونستم بیام ازش بیرون. نمی دونم دقیقا چی شد که بعد از سال 91 همه چیز حداقل برای من درست شد. بیشتر از 3 سال از اون اتفاق می گذشت و من کاملا موو آن کرده بودم. اما س هیچ وقت درست نشد. همچنان در حال فرار از من بود. یک روز فهمیدم بعد از سه ماه گوشی نداشتن، یک خط خریده و شماره ش رو به من نداده. البته این اتفاق رو پیشبینی کرده بودم. برای همین به الف سپرده بودم هروقت س بهش شماره تلفنی از خودش داد بهم بگه. می خواستم قبل تر از بقیه با این واقعیت رو به رو شم که اندازه دوستان درجه چندش هم در داشتن شماره ش اولویت ندارم. این اتفاق به طرز بدی چندین روز از درون خوردم. چیزی نداشتم که نابود نشده باشه و از روی استیصال یک ایمیل طولانی برای مسبب قضایا نوشتم. توی ایمیل داد زدم. داد زدم که ای مردک ازت بدم میاد چون توی 18 سالگی رفتاری باهام کردی که حقم نبوده. ای مرتیکه ای که یک روزی دوستت داشتم ، کاش با من مهربون تر بودی . این ایمیل کل فریاد من بود و با سند شدن همه چیزهای سیاهم سفید شدند. انکار یک باره کلی موی سفید درورده باشم. جا افتاده تر شدم و باور کردم که هرکاری می کردم ، باز هم می رفت(یا ترکم می کرد) و باید قوی بود و تحمل کرد.
بعد از 6 سال باهاش صحبت کردم. وانمود کردیم که یادمون نیست چی شده. البته اون انقدر روان شاد هست که واقعا یادش رفته باشه! باز خندیدم و خوشحال بودم از شنیدن صداش و سرخوش از این که باز می شه باهاش شوخی کرد. باز می شه صداش رو شنید ؛ حتی اگه در فاصله 12 ساعتی باشه. حتی وقتی دیگه عاشقش نباشی. حتی اگه مثل یک غربیه شده باشه چون توی این 6 سال به خاطر گذر از 20 به 26 بیشتر از اکثر آدمها تغییر کرده و حتی اگه یادش نباشه که چی صدات می کرده.
بعد از 6 سال خوشحال باهاش حرف می زنم ، آیا 6 سال بعدی چنین سرنوشتی با س دارم؟ آیا س بالاخره تصمیم می گیره که این احساسات متناقض رو دور بریزه!؟ ولی این مکالمه برای من بسیار الهام بخش بود. زمان باعث شد با کسی که ازش منزجر بودم و مقصرش می دونستم و شاید بدترین آرزوها رو در حقش کرده بودم نه تنها صحبت کنم بلکه بتونم بیشتر بفهممش . اگرچه هنوز اتفاقات 6 سال پیش، ویژگی معمایی-جنایی اش را در ذهنم حفظ کرده اند. فقط مثل گذشته شیفته حل معما نیستم. اما کاش یک روزی بیاد که بشه انقدر بی خیال با س حرف زد و این کینه توزی ها ، تیکه ها و... تموم بشند.