۱۳۸۶ آبان ۹, چهارشنبه
چرا؟!
چرا کسی که من همیشه براش دعا می کنم و براش آرزو ی موفقیت می کنم تنها کاری که در این حالت می کنه وانمود کردن اینه که نمی شنوه!
چرا آدم ها انتظار دارند که من اون جوری باشم که اونا فکر می کنند اما من این حق رو ندارم که این انتظارو ازشون داشته باشم!
چرا همه ی کسایی که می تونستند منو به طریقی از این حالت خارج کنند دیگه وجود ندارند؟ اگر هم باشند انگار نیستند!
چرا من نتونستم بهترین باشم؟ چرا من نتونستم؟ منی که اعتقاد داشتم اگه بخوام در هرکاری بهترینم؟
اشکال در چی بود؟ در اعتقاد من؟ در خواستن من؟
چرا منی که منبع اعتماد بنفس بودم با باد کوچیکی شکستم؟
چرا منی که اعتقاد به خودم داشتم با کوچکترین نسیمی ویران شدم؟
و چرا انقدر ساده ناامیدی و حس شکست سراغم اومد؟
برای هیچ کدوم از چراهام جوابی ندارم...
شاید یک روز بهشون جواب بدم
۱۳۸۶ آبان ۲, چهارشنبه
فراموشی
خاطرات، گذشته، دیروز،پری روز،یک هفته پیش، یک ماه پیش، یک سال پیش...
یادم نمیاد که اسم شکل هندسی P4O10 چی بود همون طور که یادم نمیاد که bug ضایع پلیسم رو چه شکلی رفع کردم. یادم نمیاد که چه شکلی یک معادله ی سخت رو توی تابستون با اکسایش کاهش موازنه کردم... امروز یادم رفت کلیدمو بردارم و پشت در موندم... اصلا باورم نمیشه این همه شعرهایی که واسه مشاعره کردن حفظ بودم رو فراموش کردم!! یادم نمیاد چه شکلی از بین 3 مدافع سه گام می رفتم. حتی چیزای دیگه ای رو هم فراموش کردم!! اصلا چه شکلی من انقدر محکم بودم که هر کسی بهم تنه می زد محکم وامیستادم؟ حتی یادم نمیاد که انگیزه ی من برای این که توی تیم باشم چی بود!! حتی اون عشقی که زمان کار کردن روی Agent ام داشتم رو یادم نمیاد! یادم نمیاد چند بار توبه کردم! یادم نمیاد چندبار از خودم متنفر شدم... حتی فیلم هایی رو که خیلی دوست داشتم رو هم یادم نمیاد!!!
تنها این رو نمی تونم فراموش کنم که متنفرم از این که ببینم خیلی چیزها رو فراموش کردم! راستی قیافه ی فلانی چه شکلی بود؟ صداش چه جوری بود؟! اگه ببینمش می شناسمش؟!! خیلی مسخرست که دارم تمام تلاش هامو می کنم که یک سری آدم ها رو فراموش نکنم ولی دارم با کمال شگفتی می بینم که اونا کم کم دارند پاک می شند!!!!
شاید ضرورت رفتن من به گذشته فقط و فقط این هستش که یک چیزی بهم میگه نباید فراموش کنم! نباید یادم بره این چیزا رو ...این آدم هارو و این افرادو...
من سعی می کنم که بنویسم تا زمانی که فراموش کردم با خوندن نوشته هام اونا رو به یاد بیارم ولی ... گاهی حس می کنم که این خاطرات به من تعلق نداره! یعنی زمانی که پس از چند ماه خاطراتمو می خونم حس می کنم خاطرات کس دیگه ای هست...من به سختی چیزارو فراموش می کردم اما توی این 1 سال چیز هایی رو که من سالها در خاطرم داشتم به طرز غریبی از ذهنم پرید! من،کسی که کلمه به کلمه ی همه ی صحبت ها رو توی ذهنش ثبت می کرد حالا در به در به دنبال اینه که در آینده وقتی که به گذشته فکر می کنم چیزی از گذشته باقی مونده باشه! همیشه نگران این که نکنه این شادی ها این غصه ها و یا این احساسات ناب رو فراموش کنم و فراموش کنم که زندم!
اما شاید یک روزی بفهمم که فراموشی بهترین نعمتی هست که خدا به ما داده...
۱۳۸۶ مهر ۱۱, چهارشنبه
خداحافظ
من خیلی دوست داشتم که واقع بین می بودم! خیلی دوست داشتم که باور می کردم که همه چیز فانیه! اما هیچ وقت نتونستم... همه ی لحظات خوش و خنده ها بالاخره یک روز تموم میشند همون طور که روزهای بد سپری می شند... اما من هیچ وقت واقع بین نبودم! شاید این واقعیت برای ذهنم باور نکردنی به نظر میاد و یا شاید در پاره ای از مواقع تلخ! حتی ایکسم نتونست جلوی بازگشت من رو به گذشته بگیره! الان که نگاه می کنم می بینم که من تا قبل از اون اتفاق هیچ وقت دوست نداشتم به گذشته برگردم...! نمی دونم چرا ولی دوست دارم واسه ی اون اتفاق یک اسم بگذارم!!!!! چون به نظرم زمانی بود که یک حس متفاوتی رو تجربه کردم و به نظر منو وارد یک دوره از زندگیم کرد. واقعا چه اسمی می تونه خوب و درست توصیفش کنه و عظمتش رو نشون بده؟ نمی دونم...
شاید فعل خداحافظ!
خداحافظ... خداحافظ... تا ... فردا؟ یک هفته دیگه؟ یک ماه دیگه؟ یک سال دیگه؟ 10 سال دیگه؟ یا همیشه؟!
من نمی تونستم خداحافظی کنم! نمی تونستم راحت بپذیرم که تموم شد و فقط تبدیل به بخشی از گذشته شد. نه... من در برابر این اتفاق مقاومت کردم و هیچ وقت نگفتم خداحافظ مگر زمانی که می دونستم که چه زمانی برمی گرده! و حالا که نمی دونم اون زمان کی هست هیچ وقت خداحافظی نمی کنم...
۱۳۸۶ مهر ۶, جمعه
من و ایکس
من ایکس رو خیلی دوست دارم ولی یک مشکلی سر معنی دوست داشتنش دارم...
اصلا چرا من اونو دوست دارم؟
اون با بقیه فرق داره اون خیلی چیزهایی رو داره که برای من چیزای جالب و مهمی محسوب میشه. اعتماد به نفس بالاٰٰٰ، یک جور روحیه ی مبارزه طلبانه! تسلیم نشدن در برابر هر چیز و جلو رفتن و ادامه دادن. اون آدم نسبتا با هوشی هستش و یک جوری غیر قابل پیش بینی. در برخورد اول خیلی خشک هستش و تا حدودی سرد برخورد می کنه اما بعدش وقتی که باهات گرم بگیره خیلی فرق می کنه! عاشق انتقاد کردن هستش ولی به طرز احمقانه ای نمی خواد به این نتیجه برسه که خودشم مشکلات زیادی داره! حافظه ی قویی داره ولی گاهی وقتا نمی خواد خودشو عذاب بده! یعنی خیلی سریع فراموش می کنه ... چون به نظرش فراموش کردن بعضی چیزا خیلی بهتر از به یاد اوردنشون و زجر کشیدن هستش . اگرچه به نظر من گاهی چیز های اساسی هم فراموش می کنه! چون می خواد این شکلی مسئولیت کمتری در قبال دیگران داشته باشه...
نمی تونی سلیقشو توی کتاب خوندن درک کنی! همه چیز می خونه! به نظر میاد بیشتر از این که از یک کتاب لذت ببره از خوندن لذت می بره! اینو زمانی فهمیدم که وقتی حوصله اش سر رفته بود و چیزی برای خوندن پیدا نکرده بود داشت نوشته های روی مایع سفید کننده رو می خوند...
به نظر من توی عمرش کارهای کمی نکرده اما خودش اصرار داره خورده و خوابیده! همیشه می خواد چیزای جدید رو تست بکنه و خسته می شه از یک نواختی ولی آدم نباید هر چیزی رو تست بکنه!! اما فعلا تجربه ی بدی کسب نکرده.
و یکی از مهمترین ویژگی هاش اینه که خیلی زیاد تو زندگیش تغییر کرده.
ولی...
اینا به نظر من دلیل کمی برای دوست داشتن اونه! از این خصوصیاتی که گفتم خیلی هاشونو می پسندم و بعضی از اینا مال خودم هم هستش! من کدوم رو دوست دارم؟ خصوصیات یا فردی که اینا رو داره؟ خوب اگه این جوری نگاه کنیم من با دوست داشتن خصوصیات اونم می تونم دوست داشته باشم... اما اگه یکی به من می گفت که کدوم رو می خوام چی می گفتم؟ اگه قدرت انتخاب داشتم که اون همیشه در کنارم باشه یا خصوصیاتش مال من باشه من کدوم رو ور می داشتم؟ فرض کنیم که من انتخاب می کردم که تمام صفاتی رو که می پسندم رو انتخاب کنم و مال من باشند اما به زودی اینا واسم تکراری می شند! و با دیدن یک نفر دیگه شاید از خصوصیات اخلاقی اون این بار خوشم بیاد... ما هیچ کدوم کامل نیستیم و دنبال این هستیم که تا اون جا که بتونیم اون پازل بی پایانو کامل کنیم. فرض کنیم که من انتخاب کردم که اون کنارم باشه در این حالت من چه کار می کنم؟ خودم رو شبیه اون می کنم یا این که متفاوت بودنش رو تنها تحسین می کنم و لذت می برم؟
ایکس برای من یک چیزی مثل رهبر هستش ولی من از چی لذت می برم؟ از این که صفاتی که در برام جالبه رو داشته باشم یا این که لذت ببرم از این که یک نفر اونو داره؟
من مدت هاست ایکس رو تعقیب می کنم بدون این که بدونم دلیل کارم چیه؟! احساس می کنم از تعقیب کردن لذت بیشتری می برم تا این که بدون این کار صاحب اونا بشم! مطمئنم که اگه من X هم بشم بازم دنبال یک ایکس دیگه میرم! چون لذت تعقیب کردن رو دوست دارم... اما نمی دونم لذت این برای چیه؟ تعقیب کردن و تلاش برای این که شبیه رهبرم بشم یا این که ببینم کسی با این خصوصیات وجود داره!شاید هر دو و شاید هیچ کدام...
۱۳۸۶ مهر ۱, یکشنبه
اول مهر
بچه ها بالا و پایین می پرند هم دیگر رو بقل می کنند! عجیبه!!!!!!!!
همه حس جالبی دارند. من به قدم زدن ادامه می دم.بعضی ها از تابستونشون می گند بعضی ها راجع به دبیرای جدیدشون بحث می کنند بعضی راجع به برنامه ی درسیشون. در میان این همه شور و هیجان او رو می بینم. باموهایی تقریبا به هم ریخته که جلوی چشاش رو گرفته قدی نسبتا بلند.می خندد از ته دل می خندد... با دوستاش حرف می زند و انگار سر مسئله ای با هم بحث می کنند. من شیفته ی او هستم. نمی تونم نگاهم رو از روش بردارم!!!
-لذت بخشه...
- آره
-اعتراف می کنم هیچ وقت نمی تونم قدرت تو رو توی تجسم کردن داشته باشم!
- فقط کافیه که بخوای...!
ایکس به من می لبخند می زند.
-خیلی محوش شدی.
-چون خیلی عجیبه که خودشو ببینه در حالی که دیگه اون نباشه! یه جوری سرگرم کننده.
-و اعتیاد آور!!
-درسته داشتم فکر می کردم که باز برگردم...
-در حالی که تو مال این جا نیستی! خیلی قشنگه یادآوری گذشته و خاطرات و بهترین لحظه ها ولی اعتیاد اور و خطرناکه!
-آره.من مال این جا نیستم اما نمی تونم انکار کنم که دوست دارم به این جا پناه بیارم.می دونی چقدر لذت بخشه که تو با یک دریچه ی دیگه به چیزا نگاه کنی؟ یک جوری اعجاز انگیزه...
-چند وقته که این کار رو می کنی؟
- طولانی نیست. مدت زمان کوتاهی هستش که فهمیدم من توانایی این کار رو دارم.
-به نظرم تو آینده رو از دست می دی اگه به این کار ادامه بدی؟
-اما من فقط می خوام آرامش داشته باشم... این جا این محیط این جو و شادی زیادم تو این زمان بهم نیرو می ده!
-و باعث میشه خیلی بیشتر فرار کنی! کمتر به واقعیت ها فکر کنی.همیشه جایی هست برای گریز پس کی تو به خودت زحمت می دی اونا رو ببینی؟
-حتی اگه من قبول کنم که این کار خوبی نیستش که زیاد بیام ولی اومدن هر از چندگاهیش بد نیستش.من می تونم زمانی که هیچ امیدی ندارم بیام این جا و فقط قدم بزنم و اونو نگاه کنم.
نگاه کن می خوایم بریم سرکلاس شیمی!
اما... دخترک مدت زیادی به من خیره شده بود و لبخند رضایتی بر لب داشت... اون نمی تونست منو ببینه! امکان نداره!! چون من یادم نمیاد که خودمو دیده باشم!
"... تو چت شده باز؟...آنا؟"
-چی؟
-هیچی...
-تعجب نکن! داره به تو نگاه می کنه...
ایکس خیلی جدی به من نگاه کرد. ولی اون که من رو نمی دید ! یعنی نمی تونست من رو ببینه!
- ولی اون که اصلا...
تازه منظور ایکس رو گرفتم. درسته!! من اون روزها فقط به آینده فکر می کردم! فقط آینده... یعنی الان من. تناقض قشنگیه!! حالا فقط به گذشته نگاه می کنم!
-دنبال آرزوهات برو و به آینده ی فوق العادت نگاه کن!! تو می تونی بهترین باشی! باور کن! همون طور که باور کردی که می تونی این جا بیای.