۱۳۸۷ آبان ۲۸, سه‌شنبه

In love with myself again!

خیلی خوشحالم که دوباره دارم شبیه آناهیتا دو سال پیش می شم...
احساس نیرومندی می کنم.و دوباره باور کردم که من می تونم...
مشکل فقط اینه که دو سال پیش من درس نمی خوندم و این کار رو خیلی سطح پایین می دونستم که الانم به سراغم اومده! اما خوب به خودم می گم امسال اولین و آخرین سالیه که بدون دودر کردن و به درس گوش کردن می گذرونی و سال دیگه عمرا بری سر کلاس های دانشگات!

۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

قهقه ...!

از میان خاطرات من بلند شد و به من لبخند زد.زمانی که کاملا تسلیم شده بودم و خودم رو برای پذیرفتن شکست و حس همیشه بازنده بودن پذیرفته بودم بلند شد و به سمتم اومد.

قیافش اصلا تو ذهنم باقی نمونده بود... بارها سعی کرده بودم اما قیافه ای ازش به جا نمونده بود ولی این بار همون چهره جادویی با لبخندی کاملا از روی علاقه به من نگاه می کرد...

حرفی نزد اما در نگاهش یک دنیا حرف بود.چیزی می خواست بگوید... از چی؟ آیا می خواست بگوید هرگز نمی تونم اونو از زندگی پاکش کنم؟یا میخواست بگه به این زودی بازنده نمی شه؟! یا ... اما من دوست داشتم به این فکر کنم که می خواد به من یاآوری کنه که واسه ناامیدی خیلی زوده و می خواست فقط بگه keep on fighting till the end

لبخندی زد با لبخندش منو به خنده وا داشت و اون به خنده من خندید و من بلند تر قهقه زدم و خندیدم به همه چیز به خنده های خنده دار اون و به فجایعی که حالا به نظر فقط خنده دار بودن و کار هایی که به جای اسم وحشتناک اسم خنده دار رو میشه گذاشت روشون.

با خنده هاش من رو به خاطراتم برد جایی که فقط متعلق به من و اونه...

The things we said ,the things we did, keep coming back to me and make me smile again!

۱۳۸۷ آبان ۲, پنجشنبه

به تو پناه می برم!

یک چیزی هست که قابل کنترل نیست!
اونم حرکت مغزه و سوالاتی که مطرح می کنه.وقتی تو فرصت فکر کردن نداری و نمی خوای به این سوالات فکر کنی اوضاع بدتر میشه! کلافت می کنه.
مغزم از من دلیل منطقی می خواد و من ندارم! ندارم! ندارم!
خدا ازم رو بر می گردونه! مطمئنا توی بعضی زمینه ها آدم خنگیم! می دونم.بهم 2 بار یک درس رو داد و من برای سومین بار دارم همون کار رو می کنم!
سرم خورد به سنگ 2 بر و برای بار سوم به سمتش می رم ! این جنون نیست آیا؟!

۱۳۸۷ شهریور ۳۱, یکشنبه

مبارک باشه

به این زودی شد 31 شهریور؟ به این زودی به این روز فرخنده رسیدیم؟
ملت جشن شکوفه هاتون مبارک!!
حالا جدای جشن شکوفه ها امروز تولد دو تا دوست هست! (کلا ما که شانس نداریم! ملت دو تا دوتا به دنیا میان که مارو بدبخت کنند!!)
این جانب تولد یک منجم و یک مهندس برق(!!) رو تسلیت عرض می کنم!!
ثمره...! بابا افتخار! بابا مدال دار! بابا نجومی! بابا پایه و....(انواع و اقسام پدر ها!)
خوب نمی دونم با این رویه جایزه معنوی آشنا هستید یا نه اما خوب اگه هم نیستید آشنا میشید! من به مناسبت تولد دوستان بهشون کادوی معنوی می دم چون : 1.کادوی تولد باید معنوی باشه! 2.عرفان خونم زده بالا 3.اصفهانیم!
به این ترتیب از ثمره خانم افتخار و ... بابت تولدشون تقدیر به عمل میاد.من وشادی می خواستیم واست چندین جلد کتاب نفیس : گاج قلمچی کِلک معلم(کَلک خودمون!) مبتکران، خوشخوان و... بخریم بعد به این نتیجه رسیدیم که خودت باید به فکر کنکورت باشی و به ما نیازی نداری!! بعد به این فکر رسیدیم که برای تولدت شاید نیاز باشه یک دستگاه کپی بخریم که بتونی این 4 تن جزوه و سوال رو کپی کنیم.اما امان از بی پولی! اینا رو گفتم که جیگرت کباب بشه و به جای این که بری ساعت 60 تومنی بخری بری دو جلد کتاب بخری! --> کاظمی شدیدا منتظرت هستا!!
مطمئنا یک سال بی نظیر رو داری می گی از کجا مطمئنم؟ خوب دوستای خوبی مثل من و شادی داری دیگه!!! ما رو داری غم اصلا به دلت نمیاد!
از خدا می خوام که بهت یک بینشی بده که از تهدید ها برای خودت فرصت بسازی و همیشه بتونی سریع پیشرفت کنی و بری بالا! و من موفقیت هاتو بهت تبریک بگم... شاد زی!

جناب مهندس برق!!!
به هر حال شما هم می رید دانشگاه و با کلاس می شید و این از صد تا کادو با ارزش تره و شما به این ترتیب بی نیاز به کادو تشخیص داده شدین!!
یک دوست نتی خیلی خوب بودی و خیلی کمک کردی تو مسائل عدیده(!!) بالاخره 18 سالت شد! گواهی نامت رو می تونی با خیال راحت بگیری!!
کنکورت رو که خیلی خوب رد کردی امیدوارم بقیه امتحانای مهمت رو انقدر خوب پشت سر بگذاری، شادی و آرامش همیشه کنارت باشه ، سال خوبی رو در پیش داشته باشی و از همه مهم تر سلامت باشی!

----------
در کل توی روز مبارکی به دنیا نیومدید! اما خوب توی ماه مبارکی تولدتون افتاده :D

۱۳۸۷ شهریور ۱۶, شنبه

It’s no one’s fault!

تقصیر تو نیست که شبا بیدار موندی و فقط 2 ساعت خوابیدی اما نتیجه نگرفتی!

تقصیر تو نیست که حتی حساب کردی وقت نداری لباساتو بشوری و باید درس بخونی اما بازم این اتفاق افتاد...

تقصیر هیچ کس نیست که تو با این که خیلی دوست داشتی این راهو ادامه بدی این جوری شد!

تو قصد داری بزنی خودتو به در و دیوار و اسم این رو چیزی به نام قسمت نگذاری! درک می کنم! سرنوشت... قسمت... تقدیر...تو دوست داری بگی تقصیر منه تا اسم اینا نیاد وسط... تا قدرت اختیار آدما زیر سوال نره! تو یادت میفته که چقدر بلد بودی و با سواد بودی ولی یک امتحان رو بد دادی! با این که خیلی چیزا رو خوب داده بودی! یک امتحان تونست همه ی تلاشاتو پاک کنه! تو فکر می کنی چرا امتحانو بد دادی! مگه من به اندازه کافی درس نخونده بودم؟ مگه من نخواسته بودم؟ مگه من ثابت نکرده بودم حداقل به خودم که خیلی خوبم؟! مگه من ضعف هام رو ندیدم و اونا رو تقویت نکردم؟ مگه من باور نکردم که می تونم؟

به این فکر می کنی کجا رو واقعا اشتباه کردی! داغ کردی واقعا!

اره این تقصیر هیچ کس نبود که همه ی این اتفاقای بد افتاد!

تقصیر تو نبود که کنکور این جوری شد! تقصیر تو نبود که المپیاد قبول نشدی! تقصیر تو نبود که پدر بزرگت رو هیچ وقت ندیدی و داره می میره! تقصیر تو نیست که روبوکاپ این جوری شد! تقصیر تو نیست که برنز گرفتی در حالی که حداقل لیاقت تو طلا بود! تقصیر تو نیست که همه ی کارهایی که به تو مربوط میشه نا تموم موندن! به دور و برت نگاه می کنی.هزاران کار نکرده و نا تمام که تو واقعا سعی داشتی تمومش کنی. یک چیزی تو گشت میگه وقت تموم کردن بعضی کارا دیگه نیست.اینا به الان تعلق ندارند.مال گذشتند...

من رو بالاتر از اون چیزی که هستم دیدند تقصیر من نیست...

اگه من و تو به رویاهامون نرسیدیم مقصر هیچ کس نبوده.

اما اگه این جبرهم نباشه پس چیه؟!

همه بهت می گند چیزای بهتری تو راهته! بهتر... اگه بشه بهتر رو : ناراحتی بیشتر، استرس بیشتر، اتفاقای غیر مترقبه بیشتر تعریف کنیم حق با بقیه هست!

آره... اگه قرار باشه اسم این رو سرنوشت بگذاریم و بگیم تقدیر این بوده، با افتخار می گم تقصیر خودمه!!

حرف آخر:

به درک که برنز شدی!!