۱۳۸۹ اسفند ۲۷, جمعه

شاعر نیستم


نمی‌توانم نمی‌توانم

این را می‌گویم و خواهم گفت

شاعر نیستم

چرا که شاعر

در بند عشق و معشوق نیست....

چرا که شاعر از زندگی می سراید

و من...

از عشق.

من در قفس چشمهای توأم

خنده ات

و آغوشت.

جادوی تو چیست؟

بگو!

جادوی صدایت..همان که هم می‌سوزاند

و هم

مرا به در مقام ابراهیمی

می آورد و آتش را گلستان می کند

و آن نگاهت که

روح مرا عریان می بیند

معجزه دست هایت چیست؟

همان حریری که دور من می‌پیچد

همان‌هایی که با خواهش و تمنایم

آشنا هستند

همان دو کبوتر مهربان که

می‌آیند و ترکم می کنند...


ظلمتی در من بود

طوفانی و گردبادی

باید از آن گذر می کردم...

هیچ کشتی ای را یارای عبور نبود

و تو در لباس

موسی

آمدی و شکافتی و مرا به سرزمین موعود خواندی


باری...



من از زندگی نمی سرایم

چرا که

من زندگی را مرده‌ام

دم عیساییت گویی

قرنها از من دریغ گشته...



۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه

او رفت....

من زمان خیلی زیادی ناراحت بودم.آنقدر که توانایی انجام هیچ کاری در من نبود.اتفاقی که برایم افتاده بود به طور کل غرقم کرده بود.شوکه بودم بعد از یک سال...یک سال که گذشت کم کم فهمیدم که چرا من به این وضع افتادم...بارها فکر کرده بودم که شاید آب و هوای اینجاست که می‌خوردم شاید برای شریفی بودن هست که زنگ زدم و پوسیده شدم.احساس پیری می کردم.هیچ کار درستی ازم ساخته نبود،حتی نا نداشتم سر کلاس برم.صبح ها برای اینکه مسافت کوتاه خانه تا دانشگاه را بروم آن هم با مترو به نفس نفس می افتادم.آره...مثل سرطان در من بود!ناامیدی ناراحتی خاطرات بد که همه این‌ها باعث ناکامیهای بیشتر و نتایج بدتر می‌شد .من بیشتر و بیشتر در این منجلاب فرو می‌رفتم...تا اینکه بعد از یک سال از ورودم به این جهنم فهمیدم که هنوز چیزهایی هست که دوستشان داشته باشم...چیزهایی که باعث شوند شب‌ها کمتر بخوابم،صبح ها زود پاشم،امید داشته باشم،بخندم از ته دل،نه از روی ناراحتی زیاد و تلاش برای اشک نریختن،تجربه های جدیدی کنم...آنقدر خوشحال بودم که قابل وصف نبود.آدمی را دیدم که عجیب بود...فکرهای عجیب،از دید من سخت،زندگی متفاوت یا بهتر بگویم بسیار متفاوت و ایده آلی مقابل ایده‌آل من!من جذبش شدم!چرا؟چرا باید جذب کسی می‌شدم که سال‌های نوری از من دور تر هست؟چرا از وقتی جذبش شدم زندگیم بهتر و آرام‌تر شد؟نمی دانم...شاید در میان آن همه نومیدی روزنه ای دیدم،باریکه ای نور...گفتم این نور از پشت این دیوار است...باید شکستش...آنجا بهشت من است،دیوار از سنگ بود؟!نه دیوار بخشی از من بود!چرا می‌خواستم بشکند؟!؟!چرا قصد داشتم بخشی از خود را نابود کنم؟آیا این بخش کمی از من بود؟! من فکر کردم این بخش از من مسبب تمام نتوانستن ها نشدن ها و سنگین شدن‌ها و پرواز نکردن هست.فکر کردم اگر بتوانم خود را عوض کنم،بشکنم آنگاه اوج خواهم گرفت...بالا می‌روم و جان می گیرم...گفتنش ساده هست،ساده بود.اما من با هر ضربه به دیوار دردی محتمل می‌شدم و شکی در من می آمد:واقعا این‌طور بودن بد بود؟ آیا تغییر که این همه رنج را دارد واقعاً شفایت خواهد داد؟ و صدایی در من که:او تو را نخواهد پذیرفت اگر تغییر نکنی،آیا تو که همواره دوست داشتی در مرکز توجه باشی حاضری کسی را که افکارت را نمی‌خواهد را تحمل کنی؟چقدر می‌توانی بی توجهی ها را پذیرا باشی؟صدایش در گوشم می‌آمد و می‌آید هنوز:”من زندگی خودم رو می‌کنم تو زندگی خودت رو ...” می‌دانستم که او نمی‌خواهد در این راه کمکم کند.او کسی را می‌خواهد که مانند خودش باشد...

برایم سؤال می‌شود که دوستم دارد؟یا چگونه دوستم دارد وقتی که می‌گوید از افکار من بدش می آید؟ این سؤال بی جواب اذیتم می‌کرد .

اما من خوشحال تر از هر زمان دیگر بودم چرا که این سؤالات با اینکه بی جواب ماندند لحظات بسیار خوبی وجود داشتند که من فارغ از جواب این سؤالات خوشحال باشم.لحظاتی که به آینده فکر نکنم جایی باشم که نه در بند گذشته باشم و نه در آینده...متاسفانه این سؤالات بی جواب کار خودشان را کردند...و دیالوگ ماندگار «تو یک انتخاب اشتباه بودی» تمام اعتماد به نفس من و شادی هایم را خورد.دیوار را می شکستم و می‌گفتم من اشتباه بودم...او با این جمله به من گفت که دوست داشتن من منطقی نیست.سقوط کردم..هر روز بهانه‌ای برای بد بودنم داشت...برای اشتباه بودنم...ضربه ای عظیم تر از قبل خورد انقدر که دیوار شکست...

چیزی از من نماند...من نمی‌دانستم چه دوست دارم،چه می خواهم،دوست دارم چه شوم و ...من خالی بودم از خواسته...تنها رویایم او بود...به سمت شبیه او شدن رفتم...یک روز حس کردم بخشی از من زنده است...شاید تکه‌ای از دیوار خرد شده بود،شاید یک خرده شیشه نمی‌دانم چه بود.هرچه بود پوست و گوشتم را درید،ضعیفم کرد.زانو زدم...وقتی که خورشید وجود او انقدر پرنور بود که چشم‌هایم را کور کرد آنگاه که کورمال کورمال سعی می‌کردم بلند شوم دست‌هایم را روی زمین می‌کشیدم و تکه‌های دیوار بیشتر در آن فرو می رفتند،نوری دیگر نبود...همش تاریکی بود...کمک خواستم...او نفهمید،نه اینکه نخواهد.همیشه فکر می‌کرد همیشه افرادی هستند که کمکم کنند.کسی نمی‌توانست کمکم کند.گرچه اشتباه می‌کردم قطعاً اگر صبر می‌کردم به درد عادت می‌کردم اما صبر نکردم...فراموش کردم که او نمی‌خواست که من دیوار را بشکنم...فریاد زدم که من برای تو چنین شدم...او جوابی نمی داد من خشمگین تر فریاد زدم...ناسزا گفتم...فقط برای اینکه لحظه‌ای دردم را ببیند و من چه احمق بودم که فکر می‌کردم او کمک خواهد کرد...وقتی که ناسزا گفتم به دست‌های تکه‌تکه شده خونین نگاه نکرد...نخواست ببیند،نمی توانست مرا چنین ببیند،نمی خواست من چنین کنم...رفت!رفت که نبیند و زجر نکشد و شاید به خیال خودش من زجر نکشم...آری او رفت...او تنها یک سوم شخص ساده نبود...او تمام آمال من بود که رفت...

۱۳۸۹ دی ۲۹, چهارشنبه

بگو بگو..

ترانه «بگو بگو» از محسن نامجو یکی از بهترین کارهایی بود که من از نامجو شنیده بودم.به نظرم غزل های انتخابی بسیار استادانه بوده و همین طور نبوغ نامجو و شناختش از دستگاه های موسیقی ایرانی و البته صدای خوبش این اثر رو خیلی خاص کرده.

البته در اکثر وبلاگ ها ترانه این آهنگ موجود بود اما من فقط به ترانه بسنده نکردم و چون انتخاب غزل های حافظش بسیار استادانه بود سه تا غزل خافظ هم گذاشتم که به آنها اشاره شده بود.

بگو بگو
که چه کارت کنم بگو
که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را
بگو بگو
که شکارت کنم بگو
که شکارت کنم به غمزه مویم و آه
ببین ببین
که فغانت کنم ببین
که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را
ببین ببین
که نشان‌ت کنم ببین
که نشان‌ت کنم ز فتنه کین‌م و آه

(1)نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه‌های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم

بیا بیا
که نگارت شوم بیا
که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را
بیا بیا
به زیارت شوم بیا
به زیارت شوم چو خسته‌ پایم و آه


(2)همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه‌ی دولت به نام ما افتد

شکن شکن
که شیارت کنم شکن
که شیارت کنم ز شرح شاهد و شور آه
شکن شکن
چه شرارت کنم شکن
چه شرارت کنم ز شمس شاهد و شور

بیا بیا
که نگارت شوم بیا
که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را
بیا بیا
به زیارت شوم بیا
به زیارت شوم چو خسته ‌پایم و آه

ببین ببین
که فغانت کنم ببین
که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را
ببین ببین
که نشانت کنم ببین
که نشانت کنم ز فتتنه کین‌م و آه

(3)بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
به نیمه‌شب اگرت آفتاب می‌باید
ز روی دختر گل‌چهر رز نقاب انداز

(2)به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه دولت به نام ما افتد

بگو بگو
که چه کارت کنم بگو
که چه کارت ک

(1)

نماز شام غریبان چو گریه آغازم

به مویه‌های غریبانه قصه پردازم

به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار

که از جهان ره و رسم سفر براندازم

من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب

مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم

خدای را مددی ای رفیق ره تا من

به کوی میکده دیگر علم برافرازم

خرد ز پیری من کی حساب برگیرد

که باز با صنمی طفل عشق می‌بازم

بجز صبا و شمالم نمی‌شناسد کس

عزیز من که بجز باد نیست دمسازم

هوای منزل یار آب زندگانی ماست

صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم

سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی

شکایت از که کنم خانگیست غمازم

ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می‌گفت

غلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم

(2)

هُمایِ اوجِ سعادت به دام ما افتد

اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

حباب‌وار براندازم از نشاط کلاه

اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

شبی که ماهِ مُراد از افق شود طالع

بُوَد که پرتو نوری به بام ما افتد

به بارگاه تو چون باد را نباشد بار

کِی اتفاق مجال سلام ما افتد؟

چو جان فدای لبش شد خیال می‌بستم

که قطره‌ای ز زلالش به کام ما افتد

خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز

کز این شکار فراوان به دام ما افتد

به ناامیدی از این در مرو؛ بزن فالی

بُوَد که قرعه دولت به نام ما افتد

ز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظ

نسیم گلشن جان در مشام ما افتد

(3)

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز

خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز

مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی

که گفته‌اند نکویی کن و در آب انداز

ز کوی میکده برگشته‌ام ز راه خطا

مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز

بیار زان می گلرنگ مشک بو جامی

شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز

اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفی کن

نظر بر این دل سرگشته خراب انداز

به نیم شب اگرت آفتاب می‌باید

ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز

مهل که روز وفاتم به خاک بسپارند

مرا به میکده بر در خم شراب انداز

ز جور چرخ چو حافظ به جان رسید دلت

به سوی دیو محن ناوک شهاب انداز

لینک دانلود


۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

لذت تنها انگیزه برای افعال انسانی ؟

آیا بین کسی که آرایشگر هست و کسی که فلسفه می خواند از نظر کیفیت زندگی تفاوتی هست؟آیا کسی که فلسفه می خواند می تواند خود را فرا تر از یک آرایشگر بداند؟

فکر می کنم برای بحث راجع به این موضوع ابتدا باید نگرش ما نسبت به این جهان روشن شود.آیا ما در دنیایی جبری زندگی می کنیم یا متغیری به نام اختیار تصمیمات ما را پوشش می دهد؟

این طور به نظر می آید که من هر کاری که در این لحظه می خواهم انجام می دهم.سرم را در حین تایپ کردن بالا می برم و سقف را نگاه می کنم و از تبحر خویش در تایپ کردن خشنود می شوم.اما آیا واقعا چنین است؟! به راستی منشا تصمیمات ما چیست؟به زعم من تصمیمات ما ناشی از گذشته و تجربیات کسب شده،حال ما و شرایط زندگی ما می باشد.حال سوالی که مطرح است این است که تفاوت های استعدادی و هوشمندی در کجای این ادعا جا می گیرد؟

به عقیده من هوشمندی در عین این که وراثتی هست اکتسابی هم می باشد.پس هوشمندی تحت عوامل شرایط زندگی و تجربیات کسب شده و گذشته هست.مشابه این استدلال هم برای استعداد و کمیت های این چنینی مد نظر دارم.

حال اگر چنین باشد،یعنی پارامتر مستقلی در ذهن مانند اختیار نباشد مانند این است که اگر در لحظه t0 هر کسی در شرایط و جایگاه من باشد با داده های ذهنی من چنین تصمیمی خواهد گرفت.در نتیجه حرکات انسان ها از روی جبر خواهد بود.پس این طور به نظر می رسد که ما نمی توانیم به افراد بابت انتخاب هایشان خرده بگیریم چرا که اگر ما هم جای آنها بودیم قطعا چنین می کردیم!

اگر چنین باشد برای زندگی نمی توان کیفیتی تعریف کرد زیرا که گرفتار نگاه نسبی شده ایم !اما اگر بپذیریم که حرکات و افعال انسان جبری است آیا می توانیم جهتی برای حرکت انسان در نظر بگیریم؟

می گوییم دنیا در جهت بی نظم شدن پیش می رود،انسان به سمت چه می رود اگر اختیاری پشتش نیست؟

مدت زیادی است که لذت جویی جواب این پرسش مطرح شده است.اما آیا این درست است که انسان ها به سمت لذت حرکت می کنند؟اگر چنین بود چرا خیلی ها در جبهه کشته می شوند خیلی ها خودکشی می کنند و خیلی ها ...

در صورت این سوال یک فرض وجود دارد:آیا کسی که در جبهه کشته می شود از کشته شدن لذت نمی برد؟آیا کسی که خودکشی کرده از این عمل لذت نمی برد؟و...

از دید افرادی که مرگ را بزرگترین ترس بشر و کشته شدن و یا مردن را مهیب ترین اتفاق می دانند قطعا در جبهه مردن یا خودکشی کردن هیچ لذتی ندارد و حتی دلخراش است.مشکل دقیقا اینجاست که ما از سر جای خودمان به بقیه نگاه می کنیم.چه کسی دقیقا می داند کسی که این طور می میرد واقعا چه حسی داشته است؟آیا کسی که در جبهه کشته می شود انقدر از عشق به وطن(که وجودش جای سوال از نظر منطقی دارد!) لبریز نشده است که حاضر است جان بدهد؟آیا آرمانی در سر ندارد که سبب لذت و رضایتش شود؟و یا کسی که خود را می کشد آیا به دنبال یافتن یک زیبایی در دنیای زشت و پلشتی که در آن می زید نیست؟آیا این کشف سبب ایجاد لذت نمی شود؟

عزیزی اندیشه لذت جویی را هم عرض با منفعت خواهی می داند،نه تنها او که خیلی از ما هم چنین برداشتی داریم.اما حظ و لذت بردن از چیزی ما را منفعت نخواهد کرد.من قدم را می خواهم فرا گذارم و بگویم شاید این لذت نتیجه دیدن و یافتن یک زیبایی هست نه سود بردن از چیزی!پس از معشوق از من بپرسد به چه دلیل در خیابان نمی بوسمش جواب خواهم داد نگاه هایی که از حاضرین در ناخودآگاه و خودآگاهم دارم انقدر زشت و زننده در نگاهم هست که مرا از انجام چنین چیزی باز می دارند!و آن وقت وقتی او توجیه اش را باز می گوید مبنی بر این که حریم خصوصی و عمومی دو چیز جدا هستم من به او خلاصه می گویم بوسیدن را در یک مکان عمومی «زشت» می دانی!

کجا می توان عمیق ترین دلیلی را یافت که باعث می شود آدمیان نسبت به هم احساس جاذبه یا دافعه کنند،با هم دوست باشند و یا نباشند؟وقتی کسی را می بینی بدون آن که راجع به عقیده ،مذهب،منافع مشترک و...بدانی از او بدت می آید یا به او علاقه مند می شوی؟اگر دلیل این اتفاق دشوار به نظر می رسد دلیلش عمیق بودن ریشه های زیبایی شناسی در ماست!

زندگی بشر همچون یک قصعه موسیقی ساخته شده است.انسان با پیروی از درک زیبایی،رویداد اتفاقی را پس و پیش می کند تا از آن درونمایه ای برای قطعه موسیقی زندگیش بیابد.انسان این درون مایه را –همانطور که موسیقیدان با زمینه های سونات عمل می کند- تکرار خواهد کرد،تغییر خواهد داد،شرح و بسط خواهد داد و جا به جا خواهد کرد.این طور به نظر می آید که انسان ندانسته حتی در لحظه های عمیق ترین پریشانی ها،زندگیش را طبق قوانین زیبایی می سازد.

۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

هنوز زنده ام

اینجا برایم بسیار مسخره شده بود چرا که کسی که بودم را دیگر دوست ندارم و این وبلاگ مرا با گذشته ام پیوند می دهد...اما هنوز اینجا می نویسم چرا که تغییرات من را به بهترین نحو نشان می دهد...می گوید من از کجا به کجا رفتم و کجا منحرف شدم و چه کسی شدم در این مسیر