۱۳۹۰ شهریور ۲۰, یکشنبه

My Be Hated Guns N Roses

guns N roses هم از آن دسته گروه هایی بود که همواره روی اعصابم بود و حالم را بهم می زد.اما با یک گشت و گذار توی آلبوم chinese Democracy چند ترک خوب یافتم که امیدوار شدم! خب ترک اول ،همون آهنگ Chinese Democracy چیز بدی نیست اما خب ترک های خیلی خوبی ته آلبومه که حتی گاهی به نظرم خیلی بهتر از ترک اوله،حالا شاید بستگی به مود داشته باشه.اما ترک Madagascar و یا This Is Love چیزهای خوبی هستند.

از یه نظر این گروه چیز خوبیه،چون همیشه دوست داره قوائد و این جور چیزا رو زیر پا بگذاره و خیلی خلاقیت داره اما حداقل رو اعصاب منه

۱۳۹۰ شهریور ۱۵, سه‌شنبه

تعارض خواسته ها

وای ، تی را یک معشوق می دید.تی ، وای را معلوم نبود چه می بیند. تی وای را تحسین می کند،دوست دارد،برایش عجیب است…عجیب؟من نگاه می کنم و بیشتر از تحسین تعجب مثبت تی را می بینم که باعث می شود وای کارهای عجیبتری را انجام دهد.دوران سبکی برای وای است.فرصت دارد هرچقدر می خواهد دیوانه بازی درارد و سرتاپا شور باشد.بخندد،قهقه بزند.بدون هیچ قضاوتی انتقادی و تنها تعریف و شاید سکوت.سکوت تی بد نیست.سکوتش وای را آزار نمی دهد.راحتش می کند.

یک زمانی وای دیگر عجیب نبود.هرچه بود دیگر برای تی عجیب نبود.آنجا رفتار تی عوض شد.آدم های دیگری برایش انگار مهم شدند و او برخلاف خواسته وای دور شد.

تی تصمیمی برای رفتن نگرفت فقط رفت تا چیزهای جالب تر و عجیب تری را ببیند.انگار دیگر نسبت به وای و چیزهای نا شناخته اش دیگر کنجکاو نبود.وای اصولا دختر نبود!وای تنها می توانست یک خواهر باشد.

وای تی را یک معشوقه می دید و تی وای را یک خواهر.تی برایش بدیهی بود که وای حضور هر کسی را در زندگیش می پذیرد و جای نگرانی نیست که وای از وجود معشوقه های آینده اش نگران شود و وای مدام نگران این بود که تی را همراه با معشوقه ای ببیند.

وای می فهمید.می دید.حس می کرد.تی را دوست داشت.از دوست داشتنش متنفر بود.کل قضیه آزارش می داد.حتی نمی خواست به تی ابراز کند دوست داشتنش را به هیچ حالتی.نوسان می کرد بین تنفر و علاقه.تی هنوز آدم خوبی بود اما وای از دوست داشتنش متنفر بود.

واقعیت اینجا بود که وای می دانست تی دیگر نمی فهمد چه می گوید،حسش را درک نمی کند،هیچ شباهتی به ایکس و آدم ایده آلش ندارد،گاهی حتی به تی می گفت خنگ.

البته تی هیچ وقت خنگ نبود و نیست.تی فقط نمی خواهد بفهمد.نمیخواهد فکر کند.تی نمی فهمید آن تکه از وای را که فلسفه می بافت،حرف های عجیب می زد،ایده آلیست بود،هیچ نمی فهمید از حرفهای وای تنها گوش می داد بعدتر لزومی به گوش دادنم نیافت.

وای رفتن تی را پذیرفت نخواست جلویش را بگیرد.آزارش می داد چیزی از او را کم می کرد.اما به تی انتخاب داد.

دیگر نمی توانم از تی بنویسم.تی چندان برایم مهم نیست،در کل داستان مهم است خیلی مهم اما برای من بی اهمیت است شاید برای وای مهم باشد و کل این ماجرا نوشتنش برای این باشد که چرا این طور شد.چطورش را شاید بعدتر خواننده بفهمد به هر حال تی از من متنفر است و مرا تحقیر می کند.آدم های کمی هستند که تی بتواند از آنها متنفر شود،یا بدش بیاید اما خب از من متنفر است.این مسئله خیلی ناراحت کننده نیست.تنفر پایدار نیست و تی هم چندان مهم.

۱۳۹۰ شهریور ۱۴, دوشنبه

وقتی ایکس فراموش می شد

وقتی ایکس رفت مدت ها گذشت که جایگزینی برایش پیدا کند.مدت ها بود که T را می شناخت اما به هیچ وجه به چشم یک جایگزین نگاهش نمی کرد.خوبی وجودش برای Y این بود که یک مشوق بود.مهربان و بردبار بود،به دری وری ها و قصه های Y گوش می کرد،نگاه تحسین آمیز و لبخندش هیچ وقت محو نمی شد.بیشترین حمایت ها را انجام می داد.خواهر کوچولو شاید توصیفی بود که او از Y درونش ارائه می داد.

برخلاف ایکس او به شدت وای را به انجام کارهای هیجانی و آرتیست بازی تشویق می کرد و یا رفلکس تشویق آمیز نشان می داد.وقتی وای ناکام می ماند همواره جلوتر از وای توجیه می کرد که چرا نشده.نمی خواست وای ناراحت شود.

با تی زندگی ساده تر به نظر می رسید مشکلی نداشت وای که کسی گله کند.اشکال بگیرد.بحث کند.همه چیز در تفاهم کامل می گذشت.وای علاقه ای نداشت که شبیه تی شود.تی را ایده آلش نمی دید.حتی شبیه ایده آلش هم نمی دید.

یک روز خیلی جدی وای متوجه نکته ای شد.تی را با بقیه اطرافیانش مقایسه کرد و دید به جد خیلی موجود موفق ، دلچسب ،جالب و سرگرم کننده ای هست.اما باز به این اعتراف کرد که حس خاصی ندارد.یعنی تصمیم گرفت نداشته باشد.

رابطه تی بیشتر می شد و او توجهاتش را بیشتر می کرد.بالاخره وای او را در جایگاهی مشابه ایکس توانست تصور کند.از این که او را این طور دوست دارد دچار تعجب بود.او چه داشت که من دوستش دارم؟؟هر روز شک می کرد و دوباره دنبال دلیل می گشت.نمی خواست چنین شود.ایکس هنوز هم جذاب بود.وقتی ایکس را تصور می کرد انگار تی محو می شد اما چقدر می توانست ببیندش؟وقتی که او مصمم بود برود و دورتر شود.وقتی که تی حضورش پررنگ تر شد خود را به او سپرد و ایکس به نظر فراموش شد.دور شد.

۱۳۹۰ شهریور ۱۳, یکشنبه

T

T هم همین نزدیکی هست.مدت ها هست که هیچ توجهی به او نمی شود.او خیلی طالب توجه نیست بیشتر دوست دارد گوشه ای آرام بگیرد و کار خودش را بکند.T ساکت هست اما خیلی ساکت بودنش را دوست ندارد.همواره نگاه مثبتی بهY دارد که دریای آتش است. Y تجسم آنچه هست که می خواهد داشته باشد.به هیجانات Y می خندد و لذت می برد.هیچ وقت ازy دلخور نمی شود.در واقع هیچ کجای زندگی اش نشده است که ازکسی دلخور شود.نظری راجع به کسی ندارد،قضاوتی هم نمی کند.خیلی دوست ندارد وقتش را صرف فکر کردن به آدم ها بکند و نمی کند،Y کاملا عکس اوست از هر نظر!Y کاملا برونگرا و پر سر و صداست.از همه چیز حرف می زند،می تواند سرگرم کننده شود.Y عاشق چیز های انتزاعی هست در صورتی که T سخت ترین کار برایش فلسفه خوانی و بافی است.کم حرف و عملگراست و منطقی.آدم احساساتی ای هست اما در نهایت این منطقش هست که دستور می دهد چه کند بر خلاف y که با حسش جلو می رود.اما مهم ترین تفاوتش با Y برنامه ریزی کردنش برای هر چیز است.برای خودش اهدافی دارد و مقید به آنهاست.اهداف لزوما دراز مدت نیست مانند ایکس،نه او برای هر روزش برنامه ای دارد!!

با این حال T هیچ گاه از Y انتقاد نمی کند.ضعف های او را می بیند اما انگار می پذیرد یا شاید ان قدر مهم نیست که …چرا هست شاید.اما T همواره معتقد است که زمان تغییر لازم را به زندگیِY خواهد داد و حرف زدن و شعار دادن کار مناسبی نیست.برای همین از نصیحت کردن خوشش نمی آید.Y به عنوان یک معتمد به او نگاه می کند برای او می گوید و می گوید در انتها می خواهد T نظرش را بگوید.کاری که ایکس به خوبی از پسش بر می اید.عالی تحلیل می کند و ضعف را می یابد و می گوید.اما T چطور؟نه او هیچ وقت نظری ندارد.او معتقد است که بهترین تصمیم را در انتها Y برای خودش می گیرد و لزومی در انتقاد کردن نمی بیند یا گفتن این که او اشتباه می کند.البته T حتی به درست بودن عقیده اش هم اعتقادی ندارد پس وقتی Y مسلسل وار حرف می زند حتی اگر متوجه نشود چه می گوید یا حتی اگر هم عقیده نباشد گوش می کند.گوش نکردن خلاف فلسفه اوست.اما در نهایت وقتی Y یا هر کس دیگری او را برنجاند از راهکار یک گوش در یک گوش دروازه استفاده می کند.

جالب است در عین این که معتقد است که حق نیست و حتی عقایدش ممکن هست درست نباشند و نباید قضاوت کند،از انتقاد ها خیلی راحت در می رود و فراموش می کند.به نظر او وضعی را که دارد دوست دارد و این رضایت درونی را هیچ انتقادی تغییر نمی دهد.این همان منبع آرامش فوق العاده اوست.

۱۳۹۰ شهریور ۷, دوشنبه

این پرواز نبود،سقوط بود!چرا که بالی برایش نمانده بود

“این کارت منطقی نیست”

از وقتی ایکس را شناختم این را به عنوان یک انتقاد از من بیان می کند.تصمیم های احساسی من او را شوکه می کند مسئله اصلی البته این شاید نباشد.ایکس از این که وای انقدر روی روانم تاثیر می گذارد ناراضی است.چرا ناراضی؟کله شقی های وای اندازه کافی آزارش می دهند و من انگار بیشتر روی روانش راه می روم وقتی از حرف های وای تبعیت می کنم.قبل تر ، وای به من تجسم آزادی و رهایی را می داد.فقط خودت را ببینی و مرکز توجه باشی و محدودیت ها را کنار بزنی.اما مسئله این جا بود که بعدها فهمیدم با عصیان وای نمی توان ادامه داد.یعنی نمی توان همه مرزها را شکست.ته ته اش هیچ است!یا نمی توانی و له می شوی یا می توانی اما مرز دیگری را می یابی که هنوز نشکستی.تنها خستگی برایت می آورد.مسئله مهم تر را شاید بعدتر ایکس نشانم داد.وای هیچ وقت “همه مرزها” را رد نکرد و شاید رد نکند.وای بر خلاف ادعاهایی که دارد ، برخلاف تظاهراتی که می کند،اصلا آزاد نیست.او در بند ترسش هست.گرچه این ترس ها به مرور کم و کمتر شدند.با آنها رو به رو شد خواسته یا ناخواسته و ترس از بین رفت و آزادتر شد.اما ایکس مسئله مهمتری را نشانم داد.خیلی مهم.وای در بند چیزی بود به اسم ترس از عدم موفقیت.این ترس او را از انجام 80 درصد خواسته هایش باز می داشت.ایکس وقتی وای از شکستن محدودیت ها و رهایی می گفت با تاسف سر تکان می داد.خیلی خود را کنترل می کرد که داد نزند کدام رهایی؟سر تا پایت آلوده هستند و محدود!بالهایت را خودت کنده ای!

حرف نمی زد و نگاهش می کرد.می گذاشت تا می تواند روده درازی کند.وای توی دنیای دیگه ای بود.واقعیت را نمی دید و یا نمی خواست.

با این حال دوستش داشتم.هنوز هم دوستش دارم.وای را می گویم.خلاقیت فوق العاده و اعتماد به نفس بالا و لحن محکمش هنوز مسحورم می کند.اون لجاجت عجیبش به خنده ام می اندازد.دوست داشتنی است با این که خیلی مشکلات دارد و ناقص است.

شاید ایکس هم در نهایت مانند من نگاه می کرد.هیچ وقت نفهمیدم البته