۱۳۸۷ شهریور ۱۶, شنبه

It’s no one’s fault!

تقصیر تو نیست که شبا بیدار موندی و فقط 2 ساعت خوابیدی اما نتیجه نگرفتی!

تقصیر تو نیست که حتی حساب کردی وقت نداری لباساتو بشوری و باید درس بخونی اما بازم این اتفاق افتاد...

تقصیر هیچ کس نیست که تو با این که خیلی دوست داشتی این راهو ادامه بدی این جوری شد!

تو قصد داری بزنی خودتو به در و دیوار و اسم این رو چیزی به نام قسمت نگذاری! درک می کنم! سرنوشت... قسمت... تقدیر...تو دوست داری بگی تقصیر منه تا اسم اینا نیاد وسط... تا قدرت اختیار آدما زیر سوال نره! تو یادت میفته که چقدر بلد بودی و با سواد بودی ولی یک امتحان رو بد دادی! با این که خیلی چیزا رو خوب داده بودی! یک امتحان تونست همه ی تلاشاتو پاک کنه! تو فکر می کنی چرا امتحانو بد دادی! مگه من به اندازه کافی درس نخونده بودم؟ مگه من نخواسته بودم؟ مگه من ثابت نکرده بودم حداقل به خودم که خیلی خوبم؟! مگه من ضعف هام رو ندیدم و اونا رو تقویت نکردم؟ مگه من باور نکردم که می تونم؟

به این فکر می کنی کجا رو واقعا اشتباه کردی! داغ کردی واقعا!

اره این تقصیر هیچ کس نبود که همه ی این اتفاقای بد افتاد!

تقصیر تو نبود که کنکور این جوری شد! تقصیر تو نبود که المپیاد قبول نشدی! تقصیر تو نبود که پدر بزرگت رو هیچ وقت ندیدی و داره می میره! تقصیر تو نیست که روبوکاپ این جوری شد! تقصیر تو نیست که برنز گرفتی در حالی که حداقل لیاقت تو طلا بود! تقصیر تو نیست که همه ی کارهایی که به تو مربوط میشه نا تموم موندن! به دور و برت نگاه می کنی.هزاران کار نکرده و نا تمام که تو واقعا سعی داشتی تمومش کنی. یک چیزی تو گشت میگه وقت تموم کردن بعضی کارا دیگه نیست.اینا به الان تعلق ندارند.مال گذشتند...

من رو بالاتر از اون چیزی که هستم دیدند تقصیر من نیست...

اگه من و تو به رویاهامون نرسیدیم مقصر هیچ کس نبوده.

اما اگه این جبرهم نباشه پس چیه؟!

همه بهت می گند چیزای بهتری تو راهته! بهتر... اگه بشه بهتر رو : ناراحتی بیشتر، استرس بیشتر، اتفاقای غیر مترقبه بیشتر تعریف کنیم حق با بقیه هست!

آره... اگه قرار باشه اسم این رو سرنوشت بگذاریم و بگیم تقدیر این بوده، با افتخار می گم تقصیر خودمه!!

حرف آخر:

به درک که برنز شدی!!

۱۳۸۷ شهریور ۹, شنبه

زمانی که دلم برایتان تنگ می شود

من حالم عالیه... یعنی خیلی خوبم...منظورم اینه که خوبم... یعنی مشکلی ندارم... بدک نیستم.... بهم خوش می گذره... یعنی روزای خوبیه! یعنی این که ...
من نباید بگم چقدر ناراحتم.نمی تونم این حسو از بین ببرم.یعنی دست من نیست که این حالتو از بین ببرم.خیلی دوست دارم باهاتون حرف بزنم اما وقتی باهاتون حرف می زنم گاهی حس می کنم که چقدر ازتون دورم.خیلی دوست دارم تجسم کنم که با همیم و می خندیم اما یک چیزی برنده قلبمو تیکه تیکه می کنه.باور کنید من تمام سعیمو می کنم که بگم همه چیز درست میشه اصلا مگه الان مشکل چیه؟ مشکل اینه که چیزای خیلی کوچیکی رو دوست داشتم و باهاشون شاد بودم که هیچ کس باور نمی کنه. انقدر کوچیک که شاید خودمم حسشون نمی کردم.اینا همیشه کنارم بودند.همه جا... ولی همشون با هم از من جدا شدند.جدا شدند؟خودشون خواستند؟ تقصیر من بود؟اتفاقی بود؟ نمی دونم... برام مهم نیست که شما منو همون اندازه که دوستون داشتم دوست داشتید/دارید چون من فقط از بودن شما لذت می بردم.خود شما برام مهم بودید نه حسی که به من داشتید/دارید اما فکر اینو نمی تونم بکنم که این جدایی چه پیامدهایی رو می تونه داشته باشه! زمانی که شما اونو نیستید که بودید و من هم اونی نیستم که می شناختین.
من متعلق به این جا نیستم.من این آدما رو نمی تونم حس کنم! من به زور بهشون می خندم! من بهشون دروغ می گم! من سعی می کنم بگم دارم لذت می برم! من وانمود می کنم غیبت شما مهم نیست! من با تمام وجود می گم من نمی شکنم!! من این جا رو بهشت می کنم...
آره! نبودنتون منو اذیت می کنه! ندیدنتون نخندیدن باهاتون و غر غر نکردن براتون و از همه مهم تر نبودن باهاتون داره منو نابود می کنه...
دلم براتون تنگ شده... همین!

۱۳۸۷ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

تولدتون مبارک!!!

29 مرداد 87 مصادف با 19 آگوست تولد دو موجود با خرد و اندیشه و بسیار با ارزش با نام های شادی و لئو می باشد! از این دو به خاطر ولادتشان در این روز تقدیر به عمل می یاد!!

من کل دیروز رو داشتم فکر می کردم که بهتون چی بدم و چون که نه حال کادو خریدن داشتم نه پولشو و نه امکان دیدن جفتتون رو به این نتیجه رسیدم که ... خب الان نمی گم می گذارم آخرش بگم که هیجانش نره!! اما بدونین که یک کادوی خیلی عالی پیش من دارید!

دیروز به ذهنم رسید که یک خاطره خوف پیدا کنم و بگذارم که هم یادی از جوونیا کرده باشیم هم روحمون تازه بشه. راستش اگه بخوام یک خاطره مشترک بگم تنها یاد "بی بی کثیف بازی کردن!!" می افتم و اعتیاد به ورق بازی در سفر 3 سال پیشمون به گرگان و یک سری خاطرات که از همون نوع هست مثل سوال فلسفی لئو در قطار هنگام بازگشت:"چرا نوشته توی ایستگاه نریم دستشویی؟!" و به دنبال آن جواب هوشمندانه خودش به سوال!و یا ماجراهای هیجان انگیز هنگام برگشتن و شمشیر بازی من و لئو توی قطار و پرت شدن من ازتخت کوپه! یا اون خاطره ی اسوه ی شهربازی رفتن.

واقعا من باور نمی کنم که ما 3 سال پیش بود! باور کردنی واقعا نیست انگار همین 2-3 روز پیش بود!! یا خاطره های من و لئو سر روبوکاپ.یادته رادپور گفت:"غذاتون انگار ته گرفت؟!" یا خاطره کلاس های غرب زده.یاد ممدعلی بخیر! یادته پارسال سکتش دادیم؟!خیلی کار تمیزی بود...! کلا من و تو می تونیم بریم تو CIA کار کنیم!

و اما شادی...

با تو خیییییلیییییی خاطره دارم! یعنی شاید 90 درصد خاطره هایی که الان دارم از تو هست.خوب این اواخر فقط مربوط به دودرکردن کلاس ها می شد.انواع مخفی گاه ها و فرار از دست اکبری و جولایی.ما شاهکار بودیم! با 4 زنگ معافی نزدیک 8 زنگ نمی رفتیم!

یک خاطره ی خیلی تابلو که تو ذهنم هست زنگ زدن من به ناظمی بود!! البته مال بچگیام بود که خدای اعتماد به نفس بودم!!!! جالبی ماجرا این بود که من قرار بود در مورد پروژه شما که راجع به نجوم بود سوال کنم در حالی که:

1-نمی دونستم پروژه تون چیه دقیقا!

2-اصلا از نجوم مگه من چقدر سر در میارم؟!

هه! یادته بچه بودیم با عسگر می شستیم جدول فوتبالو حل می کردیم؟! یادته صداشو در حالی که داشت فحش می داد ضبط کردیم واسش گذاشتیم؟

یا این آخری که قاطی کرده بودی و داشتی گریه می کردی.سرتو گذاشته بودی رو پای من در اون لحظه شیرزی: ... "حداقل برید توی یک کلاس خالی این کارا رو بکنید!!!".....

گند خاطره گفتن درومد!!

لئو و شادی نه چندان عزیز! امیدوارم امسال سال افتضاحی براتون باشه و سال بعد رو مجبور باشین ببرید پیام نور بخونید و بعد شوهر کنید و بچه و...!!!

سعی کنید با خودتون رقابت کنید!(مخصوصا شادی!!!) و از زندگیتون لذت ببرید(نیس خیلیم افسره هستید!!)

خوب حالا می رسیم به بخش هیجان انگیز پست یعنی کادو... بله من در این قسمت با توجه به سنت پسندیده ای که آقای حلی بنا کردند تصمیم گرفتم که بهتون کادویی بدم که کاملا جنبه معنوی داره !!:

برای خودتون یک کادو یادداشت کنید!!

تولدتون خیلی مبارک باشه! یادتون نره که کادو رو یادداشت کنید.اگه این کارو نکنید کلی دپرس می شید بعدا و می گید آناهیتا به ما کادو نداد!!!

۱۳۸۷ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

To ....2

به من دروغ می گفتی.همیشه آرزو داشتم که یکی این حرفا رو بهم بزنه من باور کردم حرف هاتو من با اون چیزی که تظاهر می کردی می خندیدم من با اون شاد بودم ولی...تو هیچ وقت با من رو راست نبودی! همیشه مسائل رو الکی می پیچوندی! تو راحت حرفتو نمی زدی و تو برات ساده بود که دروغ بگی... پشت سر هم... دروغ دروغ و دروغ!

من فقط ازت می خواستم چیزای بدم رو بهم بگی همین .اما تو وجودشو شاید نداشتی که بهم بگی چقدر از من بدت میاد! چقدر سخته واست تحمل کردن من و حرفام چقدر برات بی معنیه.تو هیچ وقت نگفتی اینو و باور کن که فهمیدن این حرفا از روی کارهات و رفتارت منو بیشتر از هر چیز دیگه شکوند... لعنتی چرا هیچ وقت بهم نگفتی چقدر از من بدت میاد؟!

۱۳۸۷ مرداد ۱۷, پنجشنبه

To...

روز عجیبی بود!تو هم بالاخره شدی مثل من در 11 ماه قبل! به این ترتیب تجارب ما نه دقیقا اما تقریبا مثل هم شد! درسته تو انتظار نداشتی با یکی که عقلش اندازه یک بچه 10 ساله هست طرف بشی! تو انتظار نداشتی اون آدم مغرور،غرورش رو به این آسونی بشکنه! تو یک چیز محکم تر می خواستی! و تو خیلی ساده فکر می کنی که اصلا اون رو نمی شناسی!! کدوم رو قبول می کنی؟ تغییر کرده یا تمام مدتی که می شناختیش همین جوری بوده؟ برای تو پذیرش این که اون رو نمی شناسی راحت تره.راحت تر از قبول تغییر! چیزی که هنوز هم من رو دیوانه می کنه تغییر هست... اما هیچ کدوم از این دو مورد بچه بودنش رو نمی پوشونه! و تو به این فکر می کنی که :"اصلا خوشم نیومد!" یا جمله ی معروفت:«ببین جناب و ... و... آدمای کوچیکی هستند!" آره عزیز! همشون شاید بچه باشند اما یک برچسب دارند که اونا رو خیلی مفت بزرگ کرده! انقدر مسخره بزرگشون کرده که تو ازشون انتظار شعبده بازی داری! اما وقتی یک بچه رو می بینی که هنوز دنبال عروسک می گرده با دو دست می زنی تو سرت ! نمی گم تجربه تلخ! اما بسیار باورنکردنی... و من دارم باور می کنم نتیجه گیری های تو هم مثل من درسته! شاید اگه این اتفاق واسه تو زودتر میوفتاد یعنی مثلا 7-8 ماه زودتر خیلی چیزا عوض می شد اما ... ایمان دارم یک چیزی بسیار زیباتر و بهتر در انتظار ماست...

حالا کار من و تو اینه که این دو تا آدم رو به یاد هم دیگه بیاریم و فقط بخندیم!! به کودکیشون!! من خالصانه نمی دونم وقتی این دونفر این حرکت احمقانه رو انجام دادند چی فکر کردند؟و اصلا هدفشون چی بود! واقعا این جاست که به عجایب آفرینش پی می بری!

من داشتم به این فکر می کردم که چه دوستای احمقی داشتم و این حالم رو به هم می زد ولی خدایی کارای وقیحشون الان برام خنده داره! شاید بشه تلخی امسال رو باهاش شیرین کرد... چرا نشه؟! میشه یک عمر خندید... چقدر جالبه که من انقدر راحت به اشتباهاتمون و کارای زشتشون میخندم... کارایی که مایه ی زجر و عذابم بود! این یعنی تغییر! احتمالا باید بازم تعجب کنم و به مرز جنون (نه خود جنون!) برسم!