یک سال گذشت...
عجب روزهایی سپری شد... چیزهایی که با تمام وجود دوستشان داشتم را از دست دادم.چیزهایی که آرزو داشتم بشوم را فراموش کردم.و حسرت خوردم و حسرت خوردم و حسرت خوردم برای چیزهایی که از دست دادم.
در دل می گفتم حق من بود که ... بشوم و ... داشته باشم و حق من است که ... !مگر من از ... کمتر هستم؟ چرا نمی توانم؟ اگر باز هم نتوانم؟ اگر اشتباه کنم؟اگر نشود؟اگر و اگر و اگر...
یک سال زندگی را به خود زهرمار کردم!یک سال کنترل احساستم را از دست دادم و یک سال گذاشتم دیگران هر بلایی سرم بیاورند.من پذیرفتم که هیچ نیستم هیچ نمی دانم و هیچ ندارم.من اجازه دادم به دیگران که خیلی راحت مرا هیچ بپندارند...
و یک سال گذشت و ... اشتباه نکن!هیچ گاه نخواهم گفت در این سال هیچ عایدم شد!من یادگرفتم و تجربه کردم و امتحان کردم!کارهایی انجام دادم که در گذشته با فکر به آنها هم می ترسیدم.اما من فقط از ترس هایم "فرار کردم!" من فقط در را به روی مشکلات بستم من فقط خود را سرکوب کردم.چون بلد نبودم باید چه کرد... چون تمام حس خود باوریم را از دست داده بودم.چون حس شکست در "همه چیز" وجود مرا گرفته بود.
شکست در همه چیز... همه چیز ... همه...
این کلمات مانند زهری هنوز هم می توانند مرا از پای درآورند...سال گذشته مرگ روحم را دیدم و کم کم جسمم هم فرسوده شد و فرسوده... نمی توانم این گونه ادامه دهم!زیرا دیگر زنده نخواهم ماند.
پی اس:این تصویر موجودی است که توی یک سال گذشته بهش مدیونم خیلی زیاد!!
منهیچ وقت نتوانستم به کسی یا چیزی حسودی کنم.چرا؟چون همیشه می گفتم اگرشخصی موقعیتی را دارد که من ندارم و یا در آرزوی آن هستم دلیلی دارد.شایدبیشتر از من تلاش کرده و یا از من باهوش تر یا زرنگ تر است.به زیباییحسادت نمی کنم همین طور به جنسیت!چون دست ما نبوده که زیبا باشیم یانباشیم و یا این که مرد باشیم یا زن باشیم.پس این ها برتری نخواهند بود ازدیدگاه من.اعتقاد دارم که رفتارهای ما می توانند چهره ما را زشت یا زیباکنند...
اما این بخش کار مرا آزار می دهد که یاد گرفتم با کوچکترین چیزی خود رامحکوم کنم و از عملکردم انتقاد کنم.انگار چیزی درونم هست که به شدت بهدنبال مطلوب هایی است که به طرز عجیبی بالا هستند!
این روزها شدیدا خودم را محکوم می کنم.
اتفاقاتی که برایم افتادند به طرز تکان دهنده ای چیزی به نام فاجعه راساختند.چیزی که کنترلش برایم سخت شد و سپس از کنترل خارج شد!!نمی دانم اگرفرد دیگری جای من بود چقدر در کنترل شرایط موفق می شد و می توانست به خوبیاین طوفان را پشت سر بگذارد.اما می دانم امتحان بسیار سختی را رد کردم.(ردشده؟!)اما به طور خیلی ناراحت کننده همه تلاش های من برای درست کردن وکنار آمدن با مشکلات باعث خراب تر کردن مسئله و پیچیده تر شدن آنشد...!حالا با قبول این که تا جایی که توانستم تلاشم را کردم فقط می توانمدعا کنم که شرایط اول از همه بدتر نشود و اگر امکانش هست درست شود!!!!!
بدآوردن حدی ندارد.اگر روی دورش باشید باید انتظار هر اتفاقی را داشتهباشید... با ویزا داشتن نتونید برید آمریکا،یا برید دوم بشید جهانی واندازه بز نیز تحویلتان نگیرند،در کمال دیوانگی خوارزمی هم اول نشوید یابهتر بگویم اولتان نکنند!روز مرحله دوم المپیاد سر جلسه خواب آلود باشید وهیچ ترفندی از خواب بیدارتان نکند.دوست نزدیکتان به طرز انتهاری شما رافردی حق خور تصور کند و احساس کند تنها به خاطر این در زندگیش به موفقیتهای دلخواهش نرسید که همراه شما بوده و "خیلی شیک" در حالی که روز قبل کشدر کش هم راه می رفتید مجبورتان کند کشیده ای آبدار تحویلش بدهید.بدشانسیشاخ و دم ندارد!مخصوصا زمانی که یک نفر تصمیم بگیرد در سالی که کنکوردارید با تمام احترام و علاقه ای که برایش قائل می شدی حتی جوابت راندهد!کسی که می گفت برو من پشتتم!و از این قبیل حرفها!
بدشانسی مرزهای تخیل هم می تواند بشکند زمانی که خواندن شعر" یار دبستانیمن" در روز 22 بهمن جهت یک اعتراض ساده برای بهبود کارگاه همزمان با عبورگشت پلیس از جلوی مدرسه شود و از این حرکت برداشت سیاسی شود!و یا حراستسازمان را نیز وارد بحث کند در حالی که فقط حرف سر این بود که آقا چراامسال باید بازدید عموم کارگاه به طوری باشه که جلوی ورود پدر بچه ها همگرفته شود و بدون مادرتان نتواند وارد شود؟!یا این که همه باید کارتشناسایی درآرند تا بتوانند وارد شوند(بالای 40 سال زیر 13 سال)!
شاهکار یعنی این که معلم های پژوهش مدرسه کسانی که مذکر بودند اخراجشوند!و فراتر از آن این است که بچه های رسکیو در شرف کوالیفیکیشن بدونلیدر باشند!چون که لیدر مرد بوده...
و هزاران اتفاق بدتر نیز در راه هست ما که می رویم؟!از ما که گذشت؟!گور پدرش!!سگ خورد!
کاش می توانستم به این شکل فکر کنم
واقعا از چه زمانی Y عاشق شد؟پاسخ به نظر سخت میاد.اما میشه گفت وقتی که ایکس به او گفت من می خواهم بروم اون شدیدا به او وابسته بود.آیا از زمانی که بینشان آن خنده ی اسرار آمیز پیش آمد این حس هم در دلش به وجود آمد؟یا از زمانی که شخصیت دیگر ایکس رو دید عاشقش شد.یا از زمانی که ایکس بهش گفت باید تنهایی این پروژه رو انجام بدی؟
موضوع پیچیده تر به نظر میاد.حقیقت اینه که از زمانی که اون ایکس رو دید می خواست با اون بحث و کل کل کنه...!اون قبل از این که از ایکس خوشش بیاد جذب مدل لباس پوشیدن و فرکانس صداش شده بود.ولی چرا با اون بحث کرد؟ پاسخ سادست... قصد داشت توجه اونو به خودش جلب کنه!وقتی اون باهاش شروع به صحبت کرد به خودش گفت:«پسر چه اعتماد به نفسی داره این بشر!» بحث رو ادامه می داد چون می خواست ببینه ایکس تا کجا میاد جلو... اما وقتی دید اون با شنیدن جمله:"تو هیچی نیستی !" خیلی خونسرد لبخند زد بسیار متعجب شد!بعد ها به خودش گفت احتمالا در اون لحظه من براش یک آدم کوچک محسوب می شدم.اما اون از هر فرصتی برای جنگیدن با ایکس استفاده کرد.همه این عمل را جنگیدن با ایکس می دیدند اما این عمل در واقع جنگیدن برای ایکس بود!!
حقیقت این بود که وقتی این دو نفربعد از سه سال هم دیگر رو دیدند Y کاملا ایکس رو فراموش کرده بود.او که کسی رو فراموش نمی کرد؟شاید بیان بهترش این باشه که مسائل زیادی در ذهنش داشت که باعث می شد کاملا X و اون خاطره در گوشه ی دوری از مغزش وجود داشته باشه.اما روزی که دوباره خاطرات اون روز براش زنده شدند بدون اختیار داد زد : نه!!!! و به پهنای صورتش خندید.هرچقدر بیشتر فکر می کرد اطلاعات و نتیجه گیری های بیشتری به ذهنش هجوم می آوردند و در بین همه نتیجه گیری ها یکی باعث شد که بار دیگر بگوید: نه!! "اون منو یادش مونده!" در اون لحظه به این نتیجه رسید جنگی رو که سه سال پیش انجام داده رو برده!
آیا Y چون به ایکس علاقه مند بود جذب کارهاش می شد یا این که رفتار های اون واقعا براش جذاب بودند یعنی اگر کسی دیگری جز او این کار رو می کرد Y جذب اون فردم می شد؟مطمئنا خود Y هیچ وقت نمی تونه به این سوال جواب بده اما پاسخ اینه که تا قبل از این که Y عاشق بشه و فقط به ایکس علاقه مند بود،اون فقط رفتار ها و کارها رو دوست داشت.اما زمانی که عاشق شد... هرچه ایکس می کرد رو دوست می داشت!
شاید تغییر سلیقه ناگهانی Y بتونه این مطلب رو تایید کنه!قبل از این که Y ایکس رو برای بار دوم ببینه از punk rock متنفر بود،نمی رقصید و به نوع خاصی از اونم علاقه نداشت،اصلا به تئاتر نمی رفت،هیچ علاقه ای به نقاشی نداشت و... اما زمانی که به ایکس نزدیک شد تنفرش از punk جای خودشو به علاقه داد!به رقص باله علاقه مند شد!به تئاتر می رفت و به گالری های نقاشی سر می زد انگار بخض هنر زندگیش بعد از دیدن ایکس شروع به کار کردن کرده بود!
ایکس هم ظاهرش Y رو جذب می کرد اما رفتاراش برای Y جذاب بودند.اما واقعا از کی این اتفاق افتاد؟
یک روز Y گرم صحبت با یک دوست قدیمی بود و اون آدم که من اسمش رو "ه" می گذارم در مورد ایکس از Y پرسید.Y که تازه وبلاگ اسرار آمیز ایکس رو خونده بود شروع کرد از گفتن از عقاید عجیب ایکس از موفقیت هایش و از استعداد بی نظیرش توی برنامه نوشتن و مسئله حل کردن و ادامه داد:کلیم از هنر حالیشه!فقط حیف که طرفدار فوتبال انگلیسه!
بعد از تمام شدن گفتگو حرف های خودش توی ذهنش تکرار می شدند... انگار هیچ وقت همه این داده ها کنار هم قرار نگرفته بودند!بعد اون لحظه بدون این که خودش بدونه تصویر آرمانی ذهنش ایکس شده بود!
وقتی ایکس دید Y سیگاری روشن کرد و به اون تعارف کرد،میخکوب شد!
اصلا انتظار نداشت اون سیگار بکشه.وقتی خیلی جدی به اون سیگار تعارف کرد بیشتر تعجب کرد.
بعد با نگاهی متعجب به Y نگاه کرد و گفت:
-خیلی ممنون من سیگار نمی کشم!
-جدا؟ تاحالا امتحان کردی؟
ایکس یاد آخرین تجربه سیگار کشیدنش افتاد... اونم جز سلسله اتفاقاتی بود که مصمم بود Y اونا رو ندونه!
-آره.معلومه! ولی حس می کنم مستعدم که بهش معتاد شم.می دونی من از اعتیاد و علاقه زیاد به چیزی اصلا خوشم نمیاد.
وقتی ایکس به سیگار کشیدن Y نگاه می کرد حس می کرد Y لذتی از سیگار کشیدنش نمی بره.براش عجیب بود.پس برای چی اون سیگار می کشید؟! چون از این ژست لذت می برد؟چون برچسب دیگه ای بود که سبب تفاوتش می شد؟!
اما ایکس جور دیگری نگاه کرد: به نظر او Y چیز بیشتری رو می خواست نشون بده... یک جوری می خواست استقلال خودش رو به ایکس نشون بده... این فکر موجب خنده ایکس شد... خنده ی ایکس باعث شد Y به خنده بیافتد.و ایکس به خنده خنده دار Y خندید و این دور تا مدت ها ادامه داشت.چیزی در این بین وجود آمد.جدا شدن از زمان و مکان!ایکس می خندید اما موضوع خنده سیگار کشیدن Y نبود! مسخره بودن خنده Y هم نبود! خود Y بود... اما دلیل خنده خنده دار بودن یا مسخره بودن اون نبود.دلیل خنده هم صدا شدن با Y و خندیدن با او بود!
شاید Y اون لحظه دقیق متوجه اتفاقی که می افتاد نبود اما می دانست این خندیدن ها فقط یک خنده نیست...
--
این خاطره ای است که مدام در ذهن Y تکرار می شود.شاید بسیار کم اهمیت باشد اما این رویداد کم اهمیت بانی رویداد های بعدی بود.بعد این اتفاق این Y بود که به ایکس نزدیک می شد.Y فهمید با این که ایکس به نظر کاملا راحت و رو زندگی می کند اما اصلا این طوری نبوده! بار ها دیده بود که وقتی راجع به خصوصی ترین مسائل از ایکس سوال می شد اون خیلی راحت جواب می داد و انگار اینا براش کاملا عادی بودند.هر کسی که اونو می دید احساس می کرد یک آدمیه که توی یک خونه شیشه ای زندگی می کنه و یا حاضره یک دوربین کار بگذاره توی خونش و فیلمش رو برای همه پخش بکنه.اما این اشتباه ترین فکریه که میشه راجع به ایکس کرد که حدود 80 درصد آدم هایی که باهاش این برخورد رو داشتند می کردند.درواقع ایکس هیچ وقت در مورد این مسائل صادق نبود!جوابهایی که میداد اندکی به واقعیت نزدیک نبود.بعدها فکر کرد علت نزدیک شدن این دو نفر به هم این بود که Y از ایکس سوالی نکرد که اون مجبور باشه که دروغ بگه و شاید ایکس اونو به این خاطر تحسین می کرد و یا شاید به خاطر این که کمتر دروغ گفته وجدانش راحت تره بوده!
Y این تناقضات رو توی وبلاگ ایکس خونده بود!شاید وجود داشتن همین وبلاگ هم Y رو شکه کرد.چرا؟چون ایکس به اسم خودش وبلاگ داشت و تقریبا هر کسی براش کامنت می گذاشت و جوری می نوشت که به نظر می اومد.اما وبلاگی که Y چند ماه بعد دیده بود کاملا متفاوت بود... اسم نویسنده وبلاگ:spaceman
Y این وبلاگ رو کاملا تصادفی دیده بود...یعنی زمانی که نیاز مبرم به اینترنت داشت و مجبور شد بدون اجازه پشت لب تاپ ایکس بشینه اونو پیدا کرد.اولش فکر کرد حتما وبلاگ کس دیگه ای هست اما وقتی که دید با اکانت spaceman لاگین شده نتونست این فرضیه رو بپذیره.بعد از اون همیشه به اون وبلاگ می رفت و نوشته های ایکس رو می خوند.آدم های زیادی براش کامنت می گذاشتند.به نظر می رسید که اونا هم فقط بخشی از ایکس رو دیدند.ایکس جدید برای Y از ایکس قدیمی جالب تر شده بود! و اون با سرعت سر سام آوری شروع به خواندن آرشیو های ایکس کرد... این منبع اطلاعاتی برای Y یک بهشت محسوب می شد چون شامل نوشته های ایکس در 5 سال بود... انگار یک جورایی رشد و نمو و تغییراتش رو هم می تونست منعکس کنه.گاهی احساس می کرد که این کار خلاف قوانین اخلاقی است و یک جور تجاوز به حریم شخصی محسوب می شه اما کنجکاوی اش مانع از این می شد که این فکر بتونه جلوشو بگیره.