۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سهشنبه
که فکر کنم 50 تا پست را پاک کردم!
اما نیاز بود...
تصمیم گرفتم که هر چه را تا انتها ادامه دهم.هیچ چیز را رها نکنم.تصمیم گرفتم دوست خوبی باشم حالا بقیه هر کاری با من بکنند اما من عقایدم را انقدر راحت عوض نکنم.
قسم می خورم تا لحظه مرگم از تلاش نایستم!تلاش برای ارزش هایم... برای خانواده ام ... برای دوستانم...
۱۳۸۸ مرداد ۱۳, سهشنبه
وقتی ایکس رفت
ایکس رفت...
ایکس بدون هیچ حسی رفت...
ایکس حتی با خوشحالی از او جدا می شد.او ناباورانه نگاه می کرد .ایکس حتی تظاهر نمی کرد از رفتن ناراحت است.ایکس حتی سعی نکرد با محن گرمی خداحافظی کند!مثل دو آدم که فقط با هم آشنا بودند از هم خداحافظی کردند!ایکس گفت مطمئن هست که او به آرزوهایش می رسد.ایکس او را می ستود اما او دیگر باور نمی کرد.نسبت به ایکس کاملا بدگمان بود!حس کرد بازی خورده...بله ایکس او را به بازی گرفته بود.از رنج دادن او لذت می برد ایکس وحشیانه او را با رفتارش شکنجه می کرد.اما لحظه آخر انگار یکباره همه چیز عوض شد...ایکس لحظه ای از خودش و کارهایش متنفر شد.انگار او هم فکر می کرد همه کارهایش حتی رفتنش فقط برای آزار او بوده... در حالی که بین گفتن و نگفتن گیر کرده بود با صدایی دورگه گفت: تو بی نظیر بودی یعنی هستی...
در آن لحظه اسرار آمیز او دوباره همان ایکس را دید...کسی که به نظرش بهترین آدم روی زمین بود...اما این فقط چند لحظه بود.صدایی گفت ایکس مرده.خیلی سرد پاسخ داد: ممنونم! ایکس هم تلاشی نکرد و شاید سرد تر خداحافظی کرد!
بعد از آن او خود را مدام بابت لحنش ملامت می کرد.چرا انقدر سرد و کشنده به آن تغییر معجزه آمیز رفتار جواب داده بود!
ایکس رفت.به سادگی به سرعت ،ناباورانه.او به دنبال آثارش بود هنوز.هنوز با دوستان ایکس بود،هنوز کتاب هایی که ایکس دوست داشت را می خواند،هنوز شاید به یاد او به تئاتر می رفت و حتی فیلم می دید!
ایکس نبود اما به طرز عجیبی حضور داشت.انگار هنوز هم با هم در حال بحث بودند.بخشی از ایکس برای همیشه در او ماندگار شد.
۱۳۸۸ مرداد ۸, پنجشنبه
خنده شعف رقصیدن قوی ترین تبلیغات!
دو سال پیش دوست داشتم در وبلاگم مسائلی را مطرح کنم که نوعی چالش برانگیز باشند گرچه موف بود نسبتا اما بنا به اتفاقاتی که برای اینجانب رخ داد مسائل شخصی شدند.حالا بار دیگر دوست دارم به سیاق قبلی وبلاگم باز گردم...
آیا تا به حال به روش هایی که برای تبلیغ یک ایدئولوژی،محصول،حزب و ... دقت کرده اید؟
آیا به ماندگاری بعضی از روش های تبلیغ توجه کرده اید؟آیا اصلا متوجه شدید که آنها بیشتر وسیله ای برای تبلیغ هستند تا این که قصد دیگری داشته باشند؟
از میلان کوندرا در خنده و فراموشی نقل می کنم:
بی تردید با صحنه فیلم های رده «ب» آشنا هستید که در آن پسر و دختری دست همدیگر را گرفته ایند و در میان چشم اندازی بهاری می دوند.می دوند،می دوند،می دوند.و می خندند.عشاق با خنده ی خود به تمام دنیا به تمام تماشاگران فیلم در همه جا می گویند:«نگاه کنید که ما چقدر خوشبختیم؛از زنده بودن چه خوشحالیم و چه به تمامی با زنجیر وجود هماهنگیم!» این صحنه ای احمقانه،و کیتش گونه است،اما یکی از اساسیترین وضعیت های بشری را در بر دارد:«خنده ای فراسوی شوخی».
تمام کلیساها،تمام تولید کنندگان لباس زیر،تمام ژنرال ها،تمام احزاب سیاسی آن خنده را به طور مشترک دارند؛تمام آنها از تصاویر این دو عاشق خندان برای تبلیغ دین خود،محصول خود،ایدئولوژی خود،ملت خود،جنسیت خود،مایع ظرفشویی خود استفاده می کنند.
بله این خنده ی اسرار آمیز،فراسوی شوخی و از شعف کامل سبب می شود که تبلیغات روی ما بیشترین اثر را بگذارد.
میلان کوندرا در بخشی دیگر می گوید:
«صدای خنده همچون گنبد معبد شادی است...این بیان خوشحالی ناشی از بودن هست.»
پس در واقع همه ی انسان ها نوعی شادی را می پسندند که شاید خنده معصومانه معلول آن باشد...
بدون درنگ دوست دارم به نوع خاصی از این تبلیغات اشاره کنم.رقصیدن در دایره....
تشکلیل یک دایره و رقص محلی به نظر خیلی عامی و عادی می آید اما آیا تا به حال به تاثیر عمیقی که می گذارد فکر کردید؟
افراد درون دایره نیرویی اسرار آمیز دارند... نوعی اتحاد...دل های لبریز از احساس... و نوعی معصومیت. چرا که آنها مانند سرباز ها یا کوماندو های فاشیست با آهنگ مارش با هم متحد نشدند....آنها مانند کودکان با رقص با هم متحد شدند و نمی توانند برای کوبیدن معصومیت خود تی صورت حریف منتظر بمانند!
به نظر میلان کوندرا این رقص دایره ای زمانی می تواند زیبا باشد و دایره ی جادویی را بسازد که همهی افراد با هم هدفی واحد داشته باشند و سبب شود که بدن ها و روح ها واحد شوند و به نظر او زمانی اتفاق می افتد که شادی وجود داشته باشد.شادی ناشی از رضایت.که باز هم خنده ی معصومانه یکی از نشانه های این شادی هست!
وجود همچین حلقه هایی ما را پر از احساس می کند مخصوصا اگر یک ترانه،سرود نوستالاژیک نیز در میان باشد.
ادامه دارد!
۱۳۸۸ مرداد ۲, جمعه
تفالی به حضرت حافظ!
ای صبا نکهتی از خاک ره يار بيار
ببر اندوه دل و مژده دلدار بيار
نکتهای روح فزا از دهن دوست بگو
نامهای خوش خبر از عالم اسرار بيار
تا معطر کنم از لطف نسيم تو مشام
شمهای از نفحات نفس يار بيار
به وفای تو که خاک ره آن يار عزيز
بی غباری که پديد آيد از اغيار بيار
گردی از رهگذر دوست به کوری رقيب
بهر آسايش اين ديده خونبار بيار
خامی و ساده دلی شيوه جانبازان نيست
خبری از بر آن دلبر عيار بيار
شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن
به اسيران قفس مژده گلزار بيار
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست
عشوهای زان لب شيرين شکربار بيار
روزگاريست که دل چهره مقصود نديد
ساقيا آن قدح آينه کردار بيار
دلق حافظ به چه ارزد به میاش رنگين کن
۱۳۸۸ تیر ۱۱, پنجشنبه
ممنون از تبریکات بی شمار شما!
بسیار خوشحال کننده اس که روز تولدت دانشگاه آزاد آزمون بدی و وقتتو 3 ساعتو ده دقیقه تلف کنی!و هیچ کس بهت نگه تولدت مبارک!کلی آدم مثل ... نگات کنند و یادشون نیاد چه روزیه...این چرا برام مهمه؟!چون که همیشه تولد همه رو بهشون تبریک می گم از خاله طرف گرفته تا خودش!!! اما هیچ کس واقعا یادش نیست که...؟!به درک!!مردم کم حافظه اند... دوست دارم این جوری خودمو گول بزنم!
تولدم مبارک!مهم اینه که من خودمو دوست دارم و فراموشش نمی کنم!