۱۳۸۷ آبان ۲, پنجشنبه

به تو پناه می برم!

یک چیزی هست که قابل کنترل نیست!
اونم حرکت مغزه و سوالاتی که مطرح می کنه.وقتی تو فرصت فکر کردن نداری و نمی خوای به این سوالات فکر کنی اوضاع بدتر میشه! کلافت می کنه.
مغزم از من دلیل منطقی می خواد و من ندارم! ندارم! ندارم!
خدا ازم رو بر می گردونه! مطمئنا توی بعضی زمینه ها آدم خنگیم! می دونم.بهم 2 بار یک درس رو داد و من برای سومین بار دارم همون کار رو می کنم!
سرم خورد به سنگ 2 بر و برای بار سوم به سمتش می رم ! این جنون نیست آیا؟!

۱۳۸۷ شهریور ۳۱, یکشنبه

مبارک باشه

به این زودی شد 31 شهریور؟ به این زودی به این روز فرخنده رسیدیم؟
ملت جشن شکوفه هاتون مبارک!!
حالا جدای جشن شکوفه ها امروز تولد دو تا دوست هست! (کلا ما که شانس نداریم! ملت دو تا دوتا به دنیا میان که مارو بدبخت کنند!!)
این جانب تولد یک منجم و یک مهندس برق(!!) رو تسلیت عرض می کنم!!
ثمره...! بابا افتخار! بابا مدال دار! بابا نجومی! بابا پایه و....(انواع و اقسام پدر ها!)
خوب نمی دونم با این رویه جایزه معنوی آشنا هستید یا نه اما خوب اگه هم نیستید آشنا میشید! من به مناسبت تولد دوستان بهشون کادوی معنوی می دم چون : 1.کادوی تولد باید معنوی باشه! 2.عرفان خونم زده بالا 3.اصفهانیم!
به این ترتیب از ثمره خانم افتخار و ... بابت تولدشون تقدیر به عمل میاد.من وشادی می خواستیم واست چندین جلد کتاب نفیس : گاج قلمچی کِلک معلم(کَلک خودمون!) مبتکران، خوشخوان و... بخریم بعد به این نتیجه رسیدیم که خودت باید به فکر کنکورت باشی و به ما نیازی نداری!! بعد به این فکر رسیدیم که برای تولدت شاید نیاز باشه یک دستگاه کپی بخریم که بتونی این 4 تن جزوه و سوال رو کپی کنیم.اما امان از بی پولی! اینا رو گفتم که جیگرت کباب بشه و به جای این که بری ساعت 60 تومنی بخری بری دو جلد کتاب بخری! --> کاظمی شدیدا منتظرت هستا!!
مطمئنا یک سال بی نظیر رو داری می گی از کجا مطمئنم؟ خوب دوستای خوبی مثل من و شادی داری دیگه!!! ما رو داری غم اصلا به دلت نمیاد!
از خدا می خوام که بهت یک بینشی بده که از تهدید ها برای خودت فرصت بسازی و همیشه بتونی سریع پیشرفت کنی و بری بالا! و من موفقیت هاتو بهت تبریک بگم... شاد زی!

جناب مهندس برق!!!
به هر حال شما هم می رید دانشگاه و با کلاس می شید و این از صد تا کادو با ارزش تره و شما به این ترتیب بی نیاز به کادو تشخیص داده شدین!!
یک دوست نتی خیلی خوب بودی و خیلی کمک کردی تو مسائل عدیده(!!) بالاخره 18 سالت شد! گواهی نامت رو می تونی با خیال راحت بگیری!!
کنکورت رو که خیلی خوب رد کردی امیدوارم بقیه امتحانای مهمت رو انقدر خوب پشت سر بگذاری، شادی و آرامش همیشه کنارت باشه ، سال خوبی رو در پیش داشته باشی و از همه مهم تر سلامت باشی!

----------
در کل توی روز مبارکی به دنیا نیومدید! اما خوب توی ماه مبارکی تولدتون افتاده :D

۱۳۸۷ شهریور ۱۶, شنبه

It’s no one’s fault!

تقصیر تو نیست که شبا بیدار موندی و فقط 2 ساعت خوابیدی اما نتیجه نگرفتی!

تقصیر تو نیست که حتی حساب کردی وقت نداری لباساتو بشوری و باید درس بخونی اما بازم این اتفاق افتاد...

تقصیر هیچ کس نیست که تو با این که خیلی دوست داشتی این راهو ادامه بدی این جوری شد!

تو قصد داری بزنی خودتو به در و دیوار و اسم این رو چیزی به نام قسمت نگذاری! درک می کنم! سرنوشت... قسمت... تقدیر...تو دوست داری بگی تقصیر منه تا اسم اینا نیاد وسط... تا قدرت اختیار آدما زیر سوال نره! تو یادت میفته که چقدر بلد بودی و با سواد بودی ولی یک امتحان رو بد دادی! با این که خیلی چیزا رو خوب داده بودی! یک امتحان تونست همه ی تلاشاتو پاک کنه! تو فکر می کنی چرا امتحانو بد دادی! مگه من به اندازه کافی درس نخونده بودم؟ مگه من نخواسته بودم؟ مگه من ثابت نکرده بودم حداقل به خودم که خیلی خوبم؟! مگه من ضعف هام رو ندیدم و اونا رو تقویت نکردم؟ مگه من باور نکردم که می تونم؟

به این فکر می کنی کجا رو واقعا اشتباه کردی! داغ کردی واقعا!

اره این تقصیر هیچ کس نبود که همه ی این اتفاقای بد افتاد!

تقصیر تو نبود که کنکور این جوری شد! تقصیر تو نبود که المپیاد قبول نشدی! تقصیر تو نبود که پدر بزرگت رو هیچ وقت ندیدی و داره می میره! تقصیر تو نیست که روبوکاپ این جوری شد! تقصیر تو نیست که برنز گرفتی در حالی که حداقل لیاقت تو طلا بود! تقصیر تو نیست که همه ی کارهایی که به تو مربوط میشه نا تموم موندن! به دور و برت نگاه می کنی.هزاران کار نکرده و نا تمام که تو واقعا سعی داشتی تمومش کنی. یک چیزی تو گشت میگه وقت تموم کردن بعضی کارا دیگه نیست.اینا به الان تعلق ندارند.مال گذشتند...

من رو بالاتر از اون چیزی که هستم دیدند تقصیر من نیست...

اگه من و تو به رویاهامون نرسیدیم مقصر هیچ کس نبوده.

اما اگه این جبرهم نباشه پس چیه؟!

همه بهت می گند چیزای بهتری تو راهته! بهتر... اگه بشه بهتر رو : ناراحتی بیشتر، استرس بیشتر، اتفاقای غیر مترقبه بیشتر تعریف کنیم حق با بقیه هست!

آره... اگه قرار باشه اسم این رو سرنوشت بگذاریم و بگیم تقدیر این بوده، با افتخار می گم تقصیر خودمه!!

حرف آخر:

به درک که برنز شدی!!

۱۳۸۷ شهریور ۹, شنبه

زمانی که دلم برایتان تنگ می شود

من حالم عالیه... یعنی خیلی خوبم...منظورم اینه که خوبم... یعنی مشکلی ندارم... بدک نیستم.... بهم خوش می گذره... یعنی روزای خوبیه! یعنی این که ...
من نباید بگم چقدر ناراحتم.نمی تونم این حسو از بین ببرم.یعنی دست من نیست که این حالتو از بین ببرم.خیلی دوست دارم باهاتون حرف بزنم اما وقتی باهاتون حرف می زنم گاهی حس می کنم که چقدر ازتون دورم.خیلی دوست دارم تجسم کنم که با همیم و می خندیم اما یک چیزی برنده قلبمو تیکه تیکه می کنه.باور کنید من تمام سعیمو می کنم که بگم همه چیز درست میشه اصلا مگه الان مشکل چیه؟ مشکل اینه که چیزای خیلی کوچیکی رو دوست داشتم و باهاشون شاد بودم که هیچ کس باور نمی کنه. انقدر کوچیک که شاید خودمم حسشون نمی کردم.اینا همیشه کنارم بودند.همه جا... ولی همشون با هم از من جدا شدند.جدا شدند؟خودشون خواستند؟ تقصیر من بود؟اتفاقی بود؟ نمی دونم... برام مهم نیست که شما منو همون اندازه که دوستون داشتم دوست داشتید/دارید چون من فقط از بودن شما لذت می بردم.خود شما برام مهم بودید نه حسی که به من داشتید/دارید اما فکر اینو نمی تونم بکنم که این جدایی چه پیامدهایی رو می تونه داشته باشه! زمانی که شما اونو نیستید که بودید و من هم اونی نیستم که می شناختین.
من متعلق به این جا نیستم.من این آدما رو نمی تونم حس کنم! من به زور بهشون می خندم! من بهشون دروغ می گم! من سعی می کنم بگم دارم لذت می برم! من وانمود می کنم غیبت شما مهم نیست! من با تمام وجود می گم من نمی شکنم!! من این جا رو بهشت می کنم...
آره! نبودنتون منو اذیت می کنه! ندیدنتون نخندیدن باهاتون و غر غر نکردن براتون و از همه مهم تر نبودن باهاتون داره منو نابود می کنه...
دلم براتون تنگ شده... همین!

۱۳۸۷ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

تولدتون مبارک!!!

29 مرداد 87 مصادف با 19 آگوست تولد دو موجود با خرد و اندیشه و بسیار با ارزش با نام های شادی و لئو می باشد! از این دو به خاطر ولادتشان در این روز تقدیر به عمل می یاد!!

من کل دیروز رو داشتم فکر می کردم که بهتون چی بدم و چون که نه حال کادو خریدن داشتم نه پولشو و نه امکان دیدن جفتتون رو به این نتیجه رسیدم که ... خب الان نمی گم می گذارم آخرش بگم که هیجانش نره!! اما بدونین که یک کادوی خیلی عالی پیش من دارید!

دیروز به ذهنم رسید که یک خاطره خوف پیدا کنم و بگذارم که هم یادی از جوونیا کرده باشیم هم روحمون تازه بشه. راستش اگه بخوام یک خاطره مشترک بگم تنها یاد "بی بی کثیف بازی کردن!!" می افتم و اعتیاد به ورق بازی در سفر 3 سال پیشمون به گرگان و یک سری خاطرات که از همون نوع هست مثل سوال فلسفی لئو در قطار هنگام بازگشت:"چرا نوشته توی ایستگاه نریم دستشویی؟!" و به دنبال آن جواب هوشمندانه خودش به سوال!و یا ماجراهای هیجان انگیز هنگام برگشتن و شمشیر بازی من و لئو توی قطار و پرت شدن من ازتخت کوپه! یا اون خاطره ی اسوه ی شهربازی رفتن.

واقعا من باور نمی کنم که ما 3 سال پیش بود! باور کردنی واقعا نیست انگار همین 2-3 روز پیش بود!! یا خاطره های من و لئو سر روبوکاپ.یادته رادپور گفت:"غذاتون انگار ته گرفت؟!" یا خاطره کلاس های غرب زده.یاد ممدعلی بخیر! یادته پارسال سکتش دادیم؟!خیلی کار تمیزی بود...! کلا من و تو می تونیم بریم تو CIA کار کنیم!

و اما شادی...

با تو خیییییلیییییی خاطره دارم! یعنی شاید 90 درصد خاطره هایی که الان دارم از تو هست.خوب این اواخر فقط مربوط به دودرکردن کلاس ها می شد.انواع مخفی گاه ها و فرار از دست اکبری و جولایی.ما شاهکار بودیم! با 4 زنگ معافی نزدیک 8 زنگ نمی رفتیم!

یک خاطره ی خیلی تابلو که تو ذهنم هست زنگ زدن من به ناظمی بود!! البته مال بچگیام بود که خدای اعتماد به نفس بودم!!!! جالبی ماجرا این بود که من قرار بود در مورد پروژه شما که راجع به نجوم بود سوال کنم در حالی که:

1-نمی دونستم پروژه تون چیه دقیقا!

2-اصلا از نجوم مگه من چقدر سر در میارم؟!

هه! یادته بچه بودیم با عسگر می شستیم جدول فوتبالو حل می کردیم؟! یادته صداشو در حالی که داشت فحش می داد ضبط کردیم واسش گذاشتیم؟

یا این آخری که قاطی کرده بودی و داشتی گریه می کردی.سرتو گذاشته بودی رو پای من در اون لحظه شیرزی: ... "حداقل برید توی یک کلاس خالی این کارا رو بکنید!!!".....

گند خاطره گفتن درومد!!

لئو و شادی نه چندان عزیز! امیدوارم امسال سال افتضاحی براتون باشه و سال بعد رو مجبور باشین ببرید پیام نور بخونید و بعد شوهر کنید و بچه و...!!!

سعی کنید با خودتون رقابت کنید!(مخصوصا شادی!!!) و از زندگیتون لذت ببرید(نیس خیلیم افسره هستید!!)

خوب حالا می رسیم به بخش هیجان انگیز پست یعنی کادو... بله من در این قسمت با توجه به سنت پسندیده ای که آقای حلی بنا کردند تصمیم گرفتم که بهتون کادویی بدم که کاملا جنبه معنوی داره !!:

برای خودتون یک کادو یادداشت کنید!!

تولدتون خیلی مبارک باشه! یادتون نره که کادو رو یادداشت کنید.اگه این کارو نکنید کلی دپرس می شید بعدا و می گید آناهیتا به ما کادو نداد!!!