۱۳۸۷ خرداد ۵, یکشنبه

بای بای ایکس!

از اول زندگی چیزی که بیشتر از هر چیزی در وجودم داشتم یک جور ایده آل گرایی بود... یک جور بهترین ها رو خواستن.می دونم که این کمال گرایی رو همه دارن اما واسه من یکم بیشتر بود.دوست داشتم و دارم که کلی تجربه و موفقیت تو زمینه های مختلف داشته باشم.تجربه های موفقیت آمیز و و یک جوری لذت بخش.همه اینا از زمانی زیاد شد که من رو با یک آدم خیلی موفق مقایسه کردند... چه از نظر هنری چه از نظر درسی چه از نظر اجتماعی... من می خواستم ثابت کنم از اون آدم کم ندارم منم باهوشم منم با استعدادم... یک سال مدام از خودم پرسیدم آیا واقعا حرف من درسته؟

از اون سال 7 سال می گذره! کمال گرایی من با یک رقابت بچگانه شروع شد ولی وقتی حرفمو ثابت کردم ادامه پیدا کرد! اما این بار این کمال گرایی مربوط نمی شد به این که ثابت کنم که از اون آدم بهترم! هر سال آدم های جدیدی پیدا می شدند! آدم هایی که موفقیت هاشون به من لذت می داد... و هر سالم رو، به این تبدیل می کردم که آیا من از فلانی بهترم؟! نمی دونم دیگران لذت تعقیب کردن و شبیه فرد ایده آلتون شدن رو تجربه کردن یا نه! اما گاهی انقدر من به اون فرد توجه می کردم و ازش پیروی می کردم که حتی لحنشم می گرفتم!

تقریبا یک سال پیش به طرز عجیبی از یک سری اهداف فوق العاده و آدم های بی نظیر دور شدم... آدم های بی نظیر یعنی آدم هایی که یه جور واسم الهام بخش و ایده آل بودند و در عین حال بعضی هاشون دوستای بسیار نزدیکم بودند... من می دونستم که اونا رو خیلی دوست دارم و می دونم که هنوز هم اون اهداف برام قشنگند اما نیاز به کمی تغییر داشتم دنبال ایده آل جدید می گشتم یک کار تازه ،مشغله جدید، آدم های جدید! محیط متفاوت...

کمی بعد از تصمیمم متوجه شدم که از چند جهت ناراحتم... یکیش این بود که واقعا آناهیتا نبودم! خوب بهتره بگم که اون جوری که انتظار داشتم نبودم... این خیلی اذیتم می کرد از طرف دیگه سنگینی از دست دادن آدم ها و اهدافی که داشتم بهم فشار وارد می کرد... گاهی وقتا به این فکر می کردم که اگه من اون روزای بی نظیر رو فراموش کنم به گذشتم توهین کردم! و گاهی به طور ناراحت کننده ای دلم هوای اون روزها اون خنده ها و اون آدم ها رو می کرد.آرزوم این بود که تصور کنم خودمو توی یک سال پیش.دوست داشتم ببینم از دید یک آدم بیرونی چه جوریم؟ با این که هدف جدیدم رو دوست داشتم و دورم کلی آدم بود که کمکم می کرد اما هیچ کدوم اون چیزی که من ایده آل می دونستم نبود... من آدم های ایده آلم رو تو گذشتم جا گذاشته بودم... اون موقع ها من خودمو بدون الگو دیدم بدون یک رهبر و خیلی سرگردان. باید برای خودم کاری می کردم... من ایکس رو ساختم نه فقط به خاطر کم داشتن یک رهبر به خاطر پر کردن جای آدم هایی که از زندگیم پاشونو بیرون گذاشتند... واسه ی در یاد داشتن گذشته و فراموش نکردنش و به خاطر این که در اون زمانی آدمی نداشتم که منو ببره جلو!ایکس رو ساختم چون که ثابت کنم با وجود شلوغ بودن دورم باز هم تنهام!

ایکس ایکس ایکس... خیلی دوسش داشتم ... زمانی که آدما حالم رو بهم می زدند تصورش می کردم... زمانی که دلم واسه یک سری آدم تنگ می شد جلو چشمم رژه می رفت. دوست عزیز تو حق داری من فقط از خودم انرژی گرفتم و بس! من شجاعت برخورد درست با واقعیت رو نداشتم.شاید ایکس منی باشم که توی گذشته موندم... خیلیا بهم گفتند ایکس خودتی شاید این یک موفقیتی بوده که خودم ندیده بودم.شاید من خودمو واقعا شبیه بخشی از ایده آل هام کرده بودم.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۷, جمعه

بیدار شو!

من بچم؟ ما بچه ایم؟ من صبر و تحمل ندارم؟ آدمای اطرافمم این جورین؟!

همه چیز دورم مسخرست! حتی پست دادنم هم مسخرست! حتی به این فکر کردنم که همه چیز مسخرست احمقانست! اما ...
من حس می کنم بدبختم بیچاره و بد اقبالم در حالی که ...
ایکس خیلی جدی سرم داد زد! خیلی بلند! بعد از این که منو بی حال و بی حوصله دید این کارو کرد! انقدر بی حال که اصلا نمی تونم درس بخونم ... درس چیه؟! حتی حال فیلم نگاه کردنم ندارم! فیلم؟! حتی کتاب خوندنم هم نمیاد! اونم مثل همه عربده زد که تو نهایی داری... وقتی اینو گفت رفتم تو یک دنیای دیگه! خیلی مسخرست که وقتی یکی میگه نهایی یاد 2 سال پیش میوفتم!؟ فکر نکنم! ولی همیشه نهایی به من تصویر یک عده آدمو میده که باید بدنش نه تصویر خودمو! وقتی بلند تر داد زد که کنکور دارم اصلا هیچ حسی نسبت بهش نداشتم هیچ حسی! خوب کنکور چه جوریه؟! باید آدم نگران باشه واسش؟! اصلا چرا من نمی فهمم که زمان داره می گذره؟ من ساکنم هنوز!! ساکن ساکن و فقط به اتفاقاتی که داره میوفته نگاه می کنم! زبونم بند اومده! انقدر عکس العمل هام کنده که گاهی اصلا به نظر نمیاد کاری کردم...
انگار بعد اون روز مسخره یکی با ساعت ها بازی می کنه... یکی داره با من بازی می کنه... و چه بازی کثیفی می کنه!!
-کسی با تو بازی نمی کنه ! اینا توهمات تو هستند که انقدر باورشون کردی که جدی شدند!
-دقیقا مثل تو ایکس که باورت کردم و نعره کشیدنتو دارم می بینم...
محکم زد تو گوشم! جدا سیلی محکمی زد!
-بیدار شو!
برای مدت طولانی از شدت تعجب فقط به ایکس خیره شدم... باور نمی کردم که چنین کاری کرده باشه و باور نمی کردم انقدر قوی شده باشه.
-یک خورده از این حس به اصطلاح انسانیتت کم کن! بسه دیگه این مسخره بازیا! بسه نگران بقیه بودن! بسه کمک کردن به بقیه.... بسه ! کافیه! بسه بی توجهی به خودت و اتفاقایی که برات میوفته! بسه فکر کردن به اون امتحان مسخره!به اون روز مسخره برنگرد! بسه فکر کردن به روزایی که رفته... حالا تلف شده یا هر چیزی! می فهمی ؟!؟ می فهمی داری نابود می کنی خودتو؟
-...
- به اطرافت نگاه کن! یکی از آدمای اطرافت ام اس داره و انقدر با خوشحالی داره زندگی می کنه که تو باور نمی کنی. می فهمی چقدر انگیزه و امید داره برای زندگی؟برای خوب امتحان دادن؟برای پیشرفت؟ تو چی؟! تو ام اس نداری اما افسرده ای الکی فکرای مسخره می کنی بی خود با خودت کلنجار می ری و فکرای بسسسسسسسسسیار بی ارزش می کنی! وقتتو تلف می کنی... گذشته! می فهمی؟!
-من هیچ ایده ای راجع به زمان ندارم... اصلا به نظرم نمی تونم کنار بیام باهاش یعنی بعد اون روز من توش گیر کردم انگار هنوز ساعت 11 هست!
- تو حتی ارزش بحث کردنم نداری!!! وقتمو می گیری فقط. برو پیش آدمای داغون تر از خودت و با اونا به آیندت و حالت گند بزن!
و اونم منو تنها گذاشت و نخواست گوش کنه که هنوز من گرفتار ساعت 11 اون روزم!

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

یادشان بخیر...


به یاد روزهایی که گذشتند و چیزهایی که دیگه معناشونو از دست دادند...

یک زمانی آرزوی من تو تیم روبوکاپ بودن بود صرفا کمی بعد تبدیل شد به بهترین تیم رو داشتن و کمی بعد تبدیل شد به تو مسابقه شرکت کردن.

الان آرزوی من نه تو تیم روبوکاپ بودن هست نه بهترین تیم بودن و نه تو مسابقه شرکت کردن...

صرفا دوست دارم که دوباره اون حس زیبایی که داشتم رو حس کنم! می خوام برای یک دقیقه هم شده بقل اون آناهیتای 1 سال پیش وایسم و به مشکلاتش گوش کنم و اونوقت قضاوت کنم.قضاوت کنم که چقدر بزرگ تر شدم و چقدر سرد تر شدم. و چقدر تغییر کردم.دوست دارم به آناهیتای یک سال پیش بگم از تک تک لحظاتت استفاده کن.یک سال فوق العاده در پیش داری اما شاید اگر آناهیتای یک سال پیش عوض بشه منم دیگه اینجا نباشم!! شاید اون باید همه این سختی ها رو کنار بگذاره و این جوری براش بهتر باشه...

از جایی که الان هستم ناراضی نیستم اما از این ناراحتم که بهتر از این نشدم.چی بگم؟قسمت بود؟روزگار بود؟ بدبیاری بود؟ حماقت بود؟ فلان آدم کثافت بود؟

مدتیه که نگاه کردن به گذشته ناراحتم می کنه...

دقیقا همون حسی رو بهم القا می کنه که وقتی یکی می میره و به روزهایی که باهاش بودی فکر می کنی می گیری!

آرزو می کنم که این تموم شه.آرزو می کنم که یاد بگیرم در حال زندگی کنم...

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

هیچی نگوووووو

خفه شید لطفا! ببخشید می خوام عفت کلامم رو از دست بدم برای دقایقی!
چرا من انقدر بد شانسم؟ دهنتو باز نکن باشه؟!
داشتم می گفتم چرا من انقدر بیچاره بد شانس بدبخت و... می باشم؟!
سال ما که میشه تاثیر نهایی میشه 25 درصد! المپیاد به این مسخرگی این جوری میشه! سر ما مسابقات میوفته آمریکا و اتفاقا سر اون سال المپیاد فیزیک میوفته و اتفاقا همه قاطی می کنند و ...
چرا سر ما هرچی معلم خوب توی این مدرسه هست می پره؟! نیوشا عمل قلب باز می کنه ! سال قبلش از غیاثی دعوت نمی کنند بیاد مثلثات درس بده و ما مثلثات نداریم!!
نمی خواد بگی مثل من منم همین طور این جوری که می گی احساس می کنم یک جوری حرفامو پاره پاره کردین!
می خوام داد بزنم! نمی دونم چرا اصلا خالی نمی شمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم؟!
-----------------------------------------------------
بهتر شد! جدیدا شروع به نوشتن کردم.یک رمان دارم می نویسم که خیلی سخت هست نوشتنش و یکمم موضوعش غیر متعارفه اما خیلی دوست دارم بخونیدش و نظر بدین! این سری می خوام نظرتونو.احتمالا پست بعدیم همینه

۱۳۸۷ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

من شاهد مرگش بودم

من شاهد جنگیدنش بودم...

من می دونستم که او سرانجام پیروز می شود. من ایمان داشتم که فاتح بی شک اوست. من با آرامش خاطر تنها نگاه کردم. اما زمانی که شمشیر سینه اش را درید... زمانی که فریادش در گلو خفه شد... زمانی که ناباورانه خم شد باز هم کاری نتوانستم بکنم جز این که شاهدش باشم...شاهد شکافته شدن سینه اش... باور نمی کردم ! اون بلند میشه... دوباره با همون نگاه مصمم می جنگه... من دیدم که اون از این جا رد میشه!! من مطمئنم که هیچ چیز نمی تونه جلوش رو بگیره... روی زمین می افتد... نفس هایش به شماره می افتند... تمام صورتش را نا امیدی گرفته. من تنها باز هم با ناباوری نگاهش می کنم...هنوز متوجه نشدم که ... می خواهد نفس بکشد اما انگار مردن را باور کرده... نفس کشیدن را تلاشی بیهوده و عبث می داند...و سرانجام...

من هنوز باور نکردم که تسلیم شد.با این که تسلیم شدنش را به چشم دیدم.من باور نمی کنم که او شکست خورد در حالی که دریده شدن سینه اش را دیدم.

هنوز فکر می کنم این جاست... کنار من ... با اون خنده های از ته دلش.هنوز صدای خنده های یک کودک از اتاقم می آید.اما زمانی که به وجود داشتنش شک می کنم یاد دریای خونی می افتم که او را غرق کرد...