از اول زندگی چیزی که بیشتر از هر چیزی در وجودم داشتم یک جور ایده آل گرایی بود... یک جور بهترین ها رو خواستن.می دونم که این کمال گرایی رو همه دارن اما واسه من یکم بیشتر بود.دوست داشتم و دارم که کلی تجربه و موفقیت تو زمینه های مختلف داشته باشم.تجربه های موفقیت آمیز و و یک جوری لذت بخش.همه اینا از زمانی زیاد شد که من رو با یک آدم خیلی موفق مقایسه کردند... چه از نظر هنری چه از نظر درسی چه از نظر اجتماعی... من می خواستم ثابت کنم از اون آدم کم ندارم منم باهوشم منم با استعدادم... یک سال مدام از خودم پرسیدم آیا واقعا حرف من درسته؟
از اون سال 7 سال می گذره! کمال گرایی من با یک رقابت بچگانه شروع شد ولی وقتی حرفمو ثابت کردم ادامه پیدا کرد! اما این بار این کمال گرایی مربوط نمی شد به این که ثابت کنم که از اون آدم بهترم! هر سال آدم های جدیدی پیدا می شدند! آدم هایی که موفقیت هاشون به من لذت می داد... و هر سالم رو، به این تبدیل می کردم که آیا من از فلانی بهترم؟! نمی دونم دیگران لذت تعقیب کردن و شبیه فرد ایده آلتون شدن رو تجربه کردن یا نه! اما گاهی انقدر من به اون فرد توجه می کردم و ازش پیروی می کردم که حتی لحنشم می گرفتم!
تقریبا یک سال پیش به طرز عجیبی از یک سری اهداف فوق العاده و آدم های بی نظیر دور شدم... آدم های بی نظیر یعنی آدم هایی که یه جور واسم الهام بخش و ایده آل بودند و در عین حال بعضی هاشون دوستای بسیار نزدیکم بودند... من می دونستم که اونا رو خیلی دوست دارم و می دونم که هنوز هم اون اهداف برام قشنگند اما نیاز به کمی تغییر داشتم دنبال ایده آل جدید می گشتم یک کار تازه ،مشغله جدید، آدم های جدید! محیط متفاوت...
کمی بعد از تصمیمم متوجه شدم که از چند جهت ناراحتم... یکیش این بود که واقعا آناهیتا نبودم! خوب بهتره بگم که اون جوری که انتظار داشتم نبودم... این خیلی اذیتم می کرد از طرف دیگه سنگینی از دست دادن آدم ها و اهدافی که داشتم بهم فشار وارد می کرد... گاهی وقتا به این فکر می کردم که اگه من اون روزای بی نظیر رو فراموش کنم به گذشتم توهین کردم! و گاهی به طور ناراحت کننده ای دلم هوای اون روزها اون خنده ها و اون آدم ها رو می کرد.آرزوم این بود که تصور کنم خودمو توی یک سال پیش.دوست داشتم ببینم از دید یک آدم بیرونی چه جوریم؟ با این که هدف جدیدم رو دوست داشتم و دورم کلی آدم بود که کمکم می کرد اما هیچ کدوم اون چیزی که من ایده آل می دونستم نبود... من آدم های ایده آلم رو تو گذشتم جا گذاشته بودم... اون موقع ها من خودمو بدون الگو دیدم بدون یک رهبر و خیلی سرگردان. باید برای خودم کاری می کردم... من ایکس رو ساختم نه فقط به خاطر کم داشتن یک رهبر به خاطر پر کردن جای آدم هایی که از زندگیم پاشونو بیرون گذاشتند... واسه ی در یاد داشتن گذشته و فراموش نکردنش و به خاطر این که در اون زمانی آدمی نداشتم که منو ببره جلو!ایکس رو ساختم چون که ثابت کنم با وجود شلوغ بودن دورم باز هم تنهام!
ایکس ایکس ایکس... خیلی دوسش داشتم ... زمانی که آدما حالم رو بهم می زدند تصورش می کردم... زمانی که دلم واسه یک سری آدم تنگ می شد جلو چشمم رژه می رفت. دوست عزیز تو حق داری من فقط از خودم انرژی گرفتم و بس! من شجاعت برخورد درست با واقعیت رو نداشتم.شاید ایکس منی باشم که توی گذشته موندم... خیلیا بهم گفتند ایکس خودتی شاید این یک موفقیتی بوده که خودم ندیده بودم.شاید من خودمو واقعا شبیه بخشی از ایده آل هام کرده بودم.
