۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه

Winds Of Change …

On the South Wind, she came into his heart. From the West Wind, he had learned about her mind. The East Wind taught him of her sprit.

Then the weather changed and all the winds blew at once, creating a great rising circular storm, and she left him on the North Wind, his heart covered with ice!

۱۳۸۸ مرداد ۲۷, سه‌شنبه

من بعد دو سال!

روی بعضی از پست هایم دوباره نظر گذاشتم...
هوم..؟
ناجی
دوست دارم
دیگه کافیه
خداحافظ
چرا؟
تغییر
سیاحتی در دانشگاه شریف

۱۳۸۸ مرداد ۲۳, جمعه

Enjoy!

ساده بگیر زندگی رو...

حال کن...

لذت ببر...

خودتو دست کم نگیر

و همیشه یادت باشه یک بار میشه زندگی کرد...

انقدر چیز برای امتحان داری که اگه این نشد اشکالی نداره

دیگری هست!

تو نیروی جادویی داری...

همه چیز دست توست و باید باورش کنی تا لذت ببری...

This is your show
You're playing all by yourself

۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

یکم این وبلاگ به یک خانه تکانی نیاز دارد مثل ذهن من...
که فکر کنم 50 تا پست را پاک کردم!
اما نیاز بود...
تصمیم گرفتم که هر چه را تا انتها ادامه دهم.هیچ چیز را رها نکنم.تصمیم گرفتم دوست خوبی باشم حالا بقیه هر کاری با من بکنند اما من عقایدم را انقدر راحت عوض نکنم.
قسم می خورم تا لحظه مرگم از تلاش نایستم!تلاش برای ارزش هایم... برای خانواده ام ... برای دوستانم...

۱۳۸۸ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

وقتی ایکس رفت

ایکس رفت...

ایکس بدون هیچ حسی رفت...

ایکس حتی با خوشحالی از او جدا می شد.او ناباورانه نگاه می کرد .ایکس حتی تظاهر نمی کرد از رفتن ناراحت است.ایکس حتی سعی نکرد با محن گرمی خداحافظی کند!مثل دو آدم که فقط با هم آشنا بودند از هم خداحافظی کردند!ایکس گفت مطمئن هست که او به آرزوهایش می رسد.ایکس او را می ستود اما او دیگر باور نمی کرد.نسبت به ایکس کاملا بدگمان بود!حس کرد بازی خورده...بله ایکس او را به بازی گرفته بود.از رنج دادن او لذت می برد ایکس وحشیانه او را با رفتارش شکنجه می کرد.اما لحظه آخر انگار یکباره همه چیز عوض شد...ایکس لحظه ای از خودش و کارهایش متنفر شد.انگار او هم فکر می کرد همه کارهایش حتی رفتنش فقط برای آزار او بوده... در حالی که بین گفتن و نگفتن گیر کرده بود با صدایی دورگه گفت: تو بی نظیر بودی یعنی هستی...

در آن لحظه اسرار آمیز او دوباره همان ایکس را دید...کسی که به نظرش بهترین آدم روی زمین بود...اما این فقط چند لحظه بود.صدایی گفت ایکس مرده.خیلی سرد پاسخ داد: ممنونم! ایکس هم تلاشی نکرد و شاید سرد تر خداحافظی کرد!

بعد از آن او خود را مدام بابت لحنش ملامت می کرد.چرا انقدر سرد و کشنده به آن تغییر معجزه آمیز رفتار جواب داده بود!

ایکس رفت.به سادگی به سرعت ،ناباورانه.او به دنبال آثارش بود هنوز.هنوز با دوستان ایکس بود،هنوز کتاب هایی که ایکس دوست داشت را می خواند،هنوز شاید به یاد او به تئاتر می رفت و حتی فیلم می دید!

ایکس نبود اما به طرز عجیبی حضور داشت.انگار هنوز هم با هم در حال بحث بودند.بخشی از ایکس برای همیشه در او ماندگار شد.