۱۴۰۵ خرداد ۱۶, شنبه

دیوار، و جهانی دیگر

نمی‌دانم چرا باز هم این‌جا را برای نوشتن برگزیدم. شاید چون می‌خواهم کسی بخواند؛ پس این کلمات تماماً حرفِ دل نیستند. نوشتن، این روزها، برای من شکلی از مواجهه شده است.

مواجهه با نیمه‌ی تاریکم. با آن بخش از من که سرزنش می‌کند، همیشه ناراضی است و در همان حال بی‌تاب و عجول. بخشی که چشم و گوشش را بسته، در جهانِ خودش غرق شده، و هیچ زبانی به او نمی‌رسد.

می‌گویم: من تو را دوست دارم. گوش می‌دهی؟

و او، مثل همیشه، عبور می‌کند؛ به سخره می‌گیرد، می‌خندد، و می‌گذرد.

لحظه‌ای تصمیم می‌گیرم از این مواجهه‌ی دردناک فاصله بگیرم. اما قلبم هنوز کنارِ توست — آن بالا، در آسمان‌هایی که جاذبه در آن‌ها کار نمی‌کند. این پایین اما، زیرِ حکمِ جاذبه، ما دیگر دوست نیستیم.

و من، که اتفاقاً یک ماتریالیستِ تاریخی‌ام، باور ندارم که قوانینِ جاذبه وحیِ منزل باشند. هنوز امید دارم که روزی این دیوار فرو بریزد و در جهانی دیگر بتوانیم دست در دستِ هم بگذاریم.

اما حالا، در سوگِ این مواجهه نشسته‌ام؛ در سوگِ این تغییر، و این فاصله.

۱۴۰۵ فروردین ۱۱, سه‌شنبه

من که هستم و چه می‌خواهم باشم؟

این پرسش که من که هستم و چه میخواهم باشم  را سال‌هاست با خودم حمل می‌کنم. نه به شکل انتزاعی، بلکه در مواجهه با تصمیم‌های مشخص، آدم‌های مشخص، و لحظه‌هایی که در آن‌ها ناگزیر شدم انتخاب کنم که کجا بایستم.

در ۲۷ سالگی بود که تشخیص دادم آنچه می‌خواهم باشم در ایران ممکن نیست. نه به خاطر کمبود استعداد یا فرصت، بلکه به این دلیل ساده که مسائلی که ذهنم را مشغول می‌کردند، در آن جغرافیا گفتن‌شان بهایی داشت: زندان، حذف، سکوت اجباری.

مهم‌ترین این مسائل برایم سوءاستفاده از دین بود: تبدیل باور مذهبی به ابزار اقتصادی و توجیه نظامی. حضور ایران در سوریه و کشورهای همسایه برایم یک خبر نبود؛ یک پرسش بود که جواب می‌خواست. می‌خواستم بودجه دولت را تحلیل کنم: چه نسبتی از منابع عمومی به ماشین نظامی تخصیص یافته؟ آیا می‌توان نشان داد که بودجه نظامی مستقیماً از دل بودجه‌های آموزشی و بهداشتی بیرون کشیده شده؟ این پرسش‌ها برایم نه صرفاً سیاسی، بلکه اخلاقی بود. تصمیم گرفتم بمانم، گزینه‌های داخل را بسنجم. اما هر چه بیشتر نگاه کردم، کمتر دیدم.

در همان سال‌ها دو دیدار مسیرم را ساختند.

اول کسرا بود، در شریف. نوزده ساله بودم و آن روزها دریافته بودم که مهندسی جذاب‌ترین چیزی نیست که می‌توانم تصورش کنم؛ ذهنم به سمت علوم انسانی کشیده می‌شد، اما هنوز نمی‌دانستم دقیقاً به چه. دیدار با کسرا همه‌چیز را عوض کرد. ناگهان علوم انسانی دیگر فقط یک گزینه مبهم نبود؛ تبدیل به زنده‌ترین و جذاب‌ترین چیزی شده بود که می‌توانستم تصورش کنم. نه به این معنا که در مهندسی ناتوان بودم، بلکه به این معنا که چیزی در من از همان روز اول در برابر آن طرز فکر مقاومت می‌کرد.

بعد دن بود. مثل بسیاری از آشنایی‌های مهم زندگیم، این دیدار هم ترکیبی بود از احساس عاطفی و جستجوی خانواده‌ای که هرگز کامل نداشتم، و در عین حال دریچه‌ای به دنیایی که نمی‌دانستم وجود دارد. دن از جایی می‌آمد که در آن مشاغلی ممکن بودند که من حتی نامشان را نشنیده بودم: فعال حقوق کارگران جنسی، پژوهشگر سیاست‌های جنسیتی، کسی که می‌توانست هم‌زمان محقق باشد و هم مبارز. مدت‌ها طول کشید تا بفهمم در کجای این دنیای تازه ایستاده‌ام.

هر دو، کسرا و دن، یک چیز مشترک به من دادند: این که می‌شود به شکل دیگری در دنیا بود. که لزوماً نباید میان «عمل‌گرایی» و «فهمیدن» یکی را انتخاب کرد.

حالا، سال‌ها بعد از آن دیدارها، بعد از مهاجرت و دکترا، تصویر روشن‌تر است: من هرگز برای مهندس شدن ساخته نشده بودم. این سرپیچی از سر ضعف نبود؛ از سر نوعی توجه متفاوت به دنیا بود.

در لینکدین این تفاوت هر روز خودش را نشان می‌دهد. دوستان مهندس و کارآفرینم با افتخار از همکاری با والمارت می‌نویسند، از هوش مصنوعی در تشخیص سرطان. من می‌خوانم و به لایه زیرین فکر می‌کنم: تسلط کورپوریت‌های بزرگ بر تصمیم‌های روزمره مردم، الگوریتمی که جای قضاوت انسانی را می‌گیرد. این دیدنِ لایه زیرین، این ناتوانی در پذیرفتن پیشرفت بدون پرسش از هزینه‌اش، بخشی از من است که نمی‌توانم و نمی‌خواهم از آن جدا شوم.

این سرپیچی مرا به بحثی می‌رساند که این روزها بیش از پیش با آن دست و پنجه نرم می‌کنم.

جریان نخبه‌گرای ملی‌گرای ایرانی، همان‌ها که از دانشگاه‌های برتر آمده‌اند، در شرکت‌های بزرگ کار می‌کنند، و در شبکه‌های اجتماعی از آینده ایران می‌نویسند، اخیراً رهبری هم برای خود یافته است: رضا پهلوی و روایتی از گذشته‌ای شکوهمند که هر روز بازتولید می‌شود. روزانه درخواست‌هایی از دوستان سابقاً شریفی‌ام می‌رسد که می‌خواهند نام دانشگاه به «آریامهر» بازگردانده شود و البته که من هم همین نام را در پروفایلم بنویسم. این درخواست‌ها دقیقاً در روزهایی می‌رسند که ایران زیر حملات آمریکا و اسرائیل است. بازپس‌گیری نامی از پنجاه سال پیش، در میان آوار، ظاهراً فوری‌ترین کار ممکن است.

اما مسئله عمیق‌تر از یک نام است. این جریان از فاصله‌ای عمیق با مفهوم عدالت می‌آید؛ نه به این دلیل که بدخواه است، بلکه به این دلیل که بستر عدالت، یعنی همدلی واقعی با افراد تحت ستم، در منطق نخبه‌گرایی جایی ندارد. اگر هم وجود دارد، در خدمت خودِ آن منطق است: یک راه‌حل کارآفرینانه، یک استارتاپ، محصولی که «مشکل را حل می‌کند.» عمل مدام، حرکت مدام، و هرگز مکثی برای دیدن تصویر بزرگ‌تر.

در چنین فضایی، صحبت از جان غیرنظامیانِ زیر بمب وارد شدن به عرصه‌ای خطرناک است. پاسخ‌ها قابل پیش‌بینی‌اند و به ترتیب می‌آیند:

نخست: همه‌چیز تقصیر جمهوری اسلامی است، حتی وقتی بمب را کسی دیگر می‌اندازد. اگر در این استدلال مکث کنی، به سمپاتی با رژیم یا ترویج پروپاگاندا متهم می‌شوی. و اگر از این مرحله هم گذر کردی، پاسخ آخر منتظرت است: این خواسته مردم است، مردم می‌خواهند سرشان بمب بیفتد تا رژیم زودتر سقوط کند. پس پرسش نباید کرد.

این زنجیره برای فهمیدن طراحی نشده. برای خاموش کردن طراحی شده است.

شاید تیزترین نقطه همین‌جاست: ایران در این روزها به آزمایشگاهی تبدیل شده برای چیزی که در تاریخ جنگ سابقه نداشته. برای اولین بار، سیستم‌های مسلح مبتنی بر هوش مصنوعی تمام چرخه هدف‌گیری را، از انتخاب هدف تا شلیک، بدون مداخله انسان طی می‌کنند. در دنیایی که می‌دانیم هوش مصنوعی اشتباه می‌کند، که خودروهای خودران حادثه می‌آفرینند، این فناوری روی جمعیت یک کشور آزمایش می‌شود.

و دقیقاً همان‌هایی که در لینکدین با شوق از هوش مصنوعی و نوآوری می‌نویسند، همان‌هایی که کاربرد AI در تشخیص سرطان را با افتخار اعلام می‌کنند، نه میلی به این بحث دارند و نه ضرورتی در آن می‌بینند.

این سکوت انتخابی چیزی است. نشانه همان چیزی است که در ابتدا گفتم: ذهنیتی که هرگز مکث نمی‌کند، مگر آنکه در تصویر بزرگ‌تر، خودش در مرکز ایستاده باشد.

https://t.me/LifeGoesOnBlog/6

۱۴۰۴ دی ۱۶, سه‌شنبه

پیش به سوی اقتدار شخصی و بودن فراسوی زخم

 آنچه در رفتار امید و یاسی می‌بینم، برایم یادآور الگوی آشنایی در سیاست است: الگویی شبیه به اپوزیسیون ایرانی و حتی اپوزیسیون ونزوئلا. گفتارشان پر از واژه‌هایی مثل اخلاق، تغییر و پیشرفت است و از «درجا زدن» وحشت دارند؛ اما اگر دقیق‌تر نگاه کنیم، نخستین بی‌اخلاقی را در حق خودشان مرتکب شده‌اند. آن‌ها حاضر نیستند درماندگی خود را بپذیرند، اما از دیگران انتظار پذیرش دارند. این تناقض، سیاست را از معنا تهی می‌کند.


نمونه‌ی روشن آن، اپوزیسیون به‌اصطلاح پیشروی ونزوئلاست که با وجود تمام دستاوردهای حقوق بشری و بین‌المللی، به ترامپ متوسل می‌شود و با زبان او سخن می‌گوید؛ حتی جایزه صلح نوبل را به او تقدیم می‌کند، فقط به این امید که دیده شود. گویی در جهان، هیچ‌کس جز ترامپ قرار نیست ونزوئلا برایش اهمیتی داشته باشد. منظورم ماریا کورینا ماچادو، برنده‌ی جایزه نوبل صلح است. اما پاسخ ترامپ چه بود؟ حتی نامش را هم نیاورد؛ فقط گفت «زن خوبی است» اما به‌اندازه‌ی کافی در ونزوئلا مورد احترام نیست—با وجود آن‌که توانسته بود ۹۰ درصد آرا را به کمپینش اختصاص دهد.


این همان تراژدیِ اپوزیسیون‌های معاصر است: آن‌ها از اخلاق می‌گویند اما زبان قدرت را بی‌واسطه تکرار می‌کنند؛ از تغییر حرف می‌زنند اما خودشان نخستین قربانیِ بی‌احترامی به خویشتن‌اند. شاید به همین دلیل است که در جهانی پر از انسان‌های توانمند اما اسیر، ترامپ‌ها و خامنه‌ای‌ها امکان حکومت پیدا می‌کنند.


امید هم کم‌وبیش در همین مسیر حرکت می‌کند؛ فقط سیاستمداری «شایسته‌تر» برای عبادت یافته است: نتانیاهو. این واقعاً غم‌انگیز است که کسی پس از سال‌ها فلسفه خواندن، تبدیل شود به بلندگوی نتانیاهو—انگار خود او دستگاه تبلیغاتی و پروپاگاندا ندارد.

از این‌که امید و یاسی از من جدا شدند، ناراحت نیستم یا بهتر بگویم عذاب وجدان ندارم. شاید حتی خوشحال باشم که بالاخره یاد گرفتم پای حرفم بایستم و این ایستادن را با غرور اشتباه نگیرم؛ بلکه آن را بخشی از شرافت و وجود خودم بدانم. از این که دیگر خودم را پنهان نمیکنم و به قضاوتم بعد از ماه‌ها اعتماد کردم خوشحالم. از این که بیشتر خودم را رنج نمیدهم تا با افرادی که من را متشنج میکنند معاشرت کنم از خودم سپاسگزارم.


من می‌بینم که هر دوی آن‌ها به‌شدت زخمی‌اند. زخم‌هایی که خشم و درماندگی را هم‌زمان در آن‌ها تولید کرده است. آن‌ها از درماندگی خود خشمگین‌اند، اما حاضر نیستند آن را بپذیرند. این وضعیت برای من آشناست و دردناک.


یاسی بارها از من پرسید چرا آدیشن می‌روم و یک پیشنهاد «ثابت» نمی‌گیرد. من نمی‌خواستم درسی را که خودم تازه دارم یاد می‌گیرم به او بدهم: این‌که تا وقتی خودت را دوست نداشته باشی و برای خودت احترام قائل نشوی، دیگران تو را بازی خواهند داد. و او هنوز خود را دوست ندارد. کسی که برای رضا پهلوی و گذشته‌های دور تبلیغ می‌کند، درواقع دارد از فقدان احترام به اکنونِ خودش حرف می‌زند. نوشتن این جمله‌ها دردناک است، چون می‌دانم ظرفیت‌های بزرگی در او وجود دارد که اسیر مانده‌اند.


من نمی‌دانم در گذشته‌ی امید و یاسی چه گذشته است، اما می‌دانم آن‌ها به کدام نیروی درونیِ من متصل می‌شوند. آن‌ها مرا به تجربه‌های منفی‌ام از مادرم و ترس‌های پدرم پیوند می‌دهند؛ به حس ترس، تجاوز و فقدان اقتدار. در آن اتصال، همه‌چیز هست جز ایستادن با سینه‌ی سپرکرده. درست مثل مادرم، در آن‌ها ادعا بیش از هر چیز دیگری دیده می‌شود—ادعایی که جای اقتدار واقعی را گرفته است. یا شاید همگی آنها به این بلوغ نرسیدند که اقتدار را از زور جدا کنند و بدانند پشت اقتدار ترس نیست بلکه اعتماد به نفس و ایمان است.

https://t.me/LifeGoesOnBlog/5

۱۴۰۴ دی ۱, دوشنبه

ارزشمندیِ مصادره‌شده

اول از همه باید اعتراف کنم نوشتن این متن بدون اینکه کمی اذیت شوم ممکن نبود. با این حال، تازه دارم می‌فهمم که آزار دادنِ خودم ــ حتی در قالب کندوکاو، تحلیل، یا صداقتِ بی‌رحمانه ــ الزاماً نشانهٔ شجاعت یا عمق نیست. دست‌کم دیگر با آن باوری که حالا به ارزشمندیِ خودم دارم هم‌راستا نیست.
این را می‌نویسم چون حس می‌کنم شبیه رسیدن به یک مانیفست است؛ آن هم در شب یلدا، وقتی تاریکی به اوج می‌رسد.

من هم مثل بسیاری از هم‌نسلانم، سال‌هاست با مسئلهٔ «ارزش» و «ارزشمندی» درگیرم. شاید حتی بتوان گفت این درگیری بخشی از پیش‌فرض‌های زیستهٔ من بوده است. اما امسال، این مسئله با شدتی بی‌سابقه خودش را نشان داد.
پس سؤال را باید از نو پرسید: اصلاً ارزشمندی یعنی چه؟

تجربهٔ من از ارزشمندی این است: در محیطی بزرگ شوی که آنچه هستی را نفی می‌کند. محیطی که گویی مأموریتش تخریب است؛ خراب کردن، مستهلک کردن، شکستن، نابود کردن آنچه داری، تا بتواند به‌جایش آنچه «درست» می‌داند بسازد. محیطی که تو را نه به‌عنوان یک وجود، بلکه به‌عنوان پروژه‌ای ناقص می‌بیند؛ پروژه‌ای که فقط اگر به چیزی تبدیل شوی که از تو می‌خواهد، قابل پذیرش است.
در چنین فضایی، نه حق داری و نه حتی وجودت به رسمیت شناخته می‌شود.
نجس. زشت. کثیف. با ذاتِ خراب.

این‌ها واژه‌هایی است که در سال‌های ابتدایی زندگی‌ام بارها شنیده‌ام. صداهایی که بعدها فهمیدم فقط بیرونی نبودند؛ درون من هم خانه کرده بودند. تنها زمانی شدتشان کمتر شد که مهاجرت کردم و تنها زندگی کردم. فاصله به من اجازه داد این روایت‌ها را از بیرون ببینم، یا دست‌کم تشخیص بدهم که این صداها، صدای من نیستند؛ صدای ناخودآگاهِ زخمی‌شده‌اند.

کتک خوردن، داغ شدن دست یا بدن، فحش و تحقیر، بخشی از امر عادی بود. بعدتر یاد گرفتم از خودم دفاع کنم. اما حتی وقتی دیگر نمی‌شد کتک زد، کلمات هنوز کار می‌کردند. تهدید، تحقیر، فحش. زبان هنوز در اختیار قدرت بود.

استراتژی من در برابر این زبان چه بود؟
باورش کردم.
باور کردم که مشکل از من است. که باید خودم را پاک کنم، از «ننگ» خالی شوم، و اگر لازم است، هویتم را پاک کنم و از نو بسازم؛ این بار مطابق میل دیگران.

با این حال، یک سؤال رهایم نمی‌کرد: چرا هیچ‌وقت نمی‌توانستم هویت خودم را بالا بکشم؟ چرا هر بار که فکر می‌کردم «شده‌ام»، گیر می‌افتادم؟

گیر کجا؟
هر بار که تصمیم می‌گرفتم «کسی» بشوم و آن نقش را بازی کنم، ابتدا موفق به نظر می‌رسیدم. اما کمی جلوتر، جایی در مسیر، بدنم می‌ایستاد. قفل می‌کردم.

برنامه‌نویسی اولین عشق من نبود. اما وقتی فهمیدم این حوزه اعتبار دارد، تکریم می‌شود، به آن چنگ زدم. کنجکاوی داشتم، انگیزه داشتم، حتی موفقیت‌های اولیه. اما با اولین شکست، فرو می‌ریختم و دیگر نمی‌توانستم ادامه بدهم.

همین الگو در شیمی، به‌ویژه شیمی آلی، تکرار شد. خوب بودم، تشویق می‌شدم، و وقتی خودم را شیمیست یا مهندس شیمی تصور می‌کردم، به نظر می‌رسید طرح برنده‌ای در دست دارم.
اما با اولین مواجههٔ جدی با واقعیت ــ دانشگاه شریف ــ از پا افتادم و از آن آیندهٔ خیالی عقب کشیدم.

آن زمان هنوز نمی‌دانستم مسئله عمیق‌تر از «باهوش بودن یا نبودن» است. مسئله را ساده‌سازی می‌کردم: یا به خودم می‌گفتم باهوش نیستم، یا برعکس، زیادی باهوشم اما بی‌نظم و بی‌پشتکار.
بعدها فهمیدم این دو، دو سوی یک سکه‌اند. هر دو واکنش به یک چیز: بی‌ارزش شدن.

واکنش من یا تسلیم بود یا طغیان کودکانه. اما هیچ‌کدام کمک نمی‌کرد که چیزی را در بلندمدت بخواهم، یا مسیری را واقعاً ادامه بدهم.

وقتی علوم سیاسی خواندم، اوضاع تغییر کرد. برای اولین بار حس کردم به خانه‌ای نزدیک شده‌ام؛ خانهٔ روح. علوم سیاسی را نه از سر برنامه‌ریزی، بلکه از لابه‌لای کتاب‌ها و دفتر مطالعات کشف کردم. مفاهیمی مثل قدرت، اراده، اقتدار و مشروعیت برایم آشنا بودند. شاید چون نداشتمشان. شاید چون همیشه در برابرشان سجده کرده بودم.

همین منطق را در روابط دوستانه‌ام هم می‌شود دید. میان سجده کردن و میل به به‌رسمیت‌شناخته‌شدن. تصور می‌کردم اگر به اندازهٔ کافی خودم را تطبیق بدهم، بالاخره مساواتی شکل می‌گیرد. اما هرگز نرسید.
نه چون دیگران الزاماً بد بودند، بلکه چون من خودم را در رابطه‌ای بازتولید می‌کردم که منطقش همان منطق کودکی بود.

سال‌ها تلاش کردم ارزشمندی‌ام را ثابت کنم: با دانستنِ زندگی دیگران، با درخشش در کلاس‌ها، با موفقیت‌های آکادمیک. همه برای گرفتن تأیید.

پذیرفتن اینکه به تأیید نیاز دارم، برایم دردناک بود. به‌جایش، این نیاز را به دیتینگ و جذب مردان منتقل کردم؛ به‌ویژه مردانی که قدرت داشتند. دیر فهمیدم که دارم تأیید را می‌خرم، و بهایش سنگین است.

در نهایت پذیرفتم:
بله، من مسئلهٔ تأیید دارم.
بله، نیاز دارم کسی بگوید «تو برگزیده‌ای».

سال‌ها طول کشید تا بفهمم این الزاماً خودشیفتگی نیست. یا اگر هست، شاید علامت است، نه ریشه.
و بالاخره توانستم از رابطه‌ای درمانی بیرون بیایم که خودش بازتولید همان سلسله‌مراتب بود.

این بار، به‌جای مرد سفید، به زنی رنگین‌پوست در کانادا مراجعه کردم. مسئلهٔ اولیه مصرف وید بود. فکر می‌کردم مشکل اصلی اعتیاد است. اما در جلسات فهمیدم اعتیاد اغلب به چیز عمیق‌تری گره خورده: نداشتن خانهٔ امن، و زندگی با حس مزمن بی‌ارزشی.

وقتی ارزش را از بیرون می‌گیری، مدام در نوسان احساسی هستی. محیط تو را کنترل می‌کند. حتی طغیانت هم قابل پیش‌بینی و قابل مصرف می‌شود.

در این مسیر، خاطراتی برگشتند: چپ‌دست بودن و منع شدن از نوشتن با آن، علاقه به موسیقی اما منع شدن از تحصیل آن، علاقه به رقص اما تمسخر بی‌پایان مادرم و تلاش برای پیدا کردن زمانی که او در خانه نباشد تا برقصم، آرایش کردن و ترس از مادرم، و نوشتن. عرصه‌هایی که باید پاک می‌شدند چون با «ننگ وجود من» گره خورده بودند.

بعد از مهاجرت هم قفل ادامه داشت. حتی در علوم سیاسی. حتی در زن، زندگی، آزادی. بدنم قفل می‌شد، با وجود میل شدید به نوشتن و بودن.

تازه در دکتری فهمیدم فلسفه دوست دارم. بعدتر فهمیدم ادبیات، نمایش، نوشتن. و حالا می‌دانم هنر بخشی از من است. هرچقدر تلاش کردم پاکش کنم، نشد.

من از تمام کسراها و محبوبه‌ها ممنونم؛ چون نشانم دادند مسیر من مسیر آن‌ها نیست. نه از سر نفرت، بلکه برای بقا.
من نمی‌توانم گذشته‌ام یا مادرم را عوض کنم،
اما می‌توانم دوستانم را عوض کنم.

و حالا که تاریکی در اوج است،
در برابرش می‌ایستم و می‌گویم:
من دیگر ارزشم را از بیرون قرض نمی‌گیرم.
نه از آدم‌ها، نه از قدرت، نه از مواد، نه از تأیید.
من پروژهٔ اصلاح‌پذیر هیچ‌کس نیستم.
در بلندترین شب سال،
با همان چیزی که همیشه بوده‌ام می‌ایستم
و اعلام می‌کنم:
زندگی من از این‌جا، با خودم، شروع می‌شود.

https://t.me/LifeGoesOnBlog/4

۱۴۰۴ آذر ۳, دوشنبه

آدرس کانال تلگرامی

 ازین به بعد پست‌های وبلاگ را هم در کانال تلگرام همزمان پست می‌کنم تا دسترسی راحت‌تر شود.

آدرس کانال تلگرامی:

@LifeGoesOnBlog


پوست‌اندازی: درس‌های من و آنچه هنوز مرا به جهان وبلاگ متصل نگه داشته

مهم‌ترین سوال این روزهایم این است که آیا پیر شده‌ام یا برعکس، نوزادی تازه‌متولد؟ این را در یکی از خواب‌هایم هم دیدم: نوزادی که بعدتر فهمیدم پیر فرتوت است، چون به‌جای عَرعَر کردن فحش می‌داد. هنوز نمی‌دانم کدامم—شاید پیر شده‌ام، شاید کودک شده‌ام—اما می‌دانم در حال تغییرم؛ در حال پوست‌اندازی.

دیگر نمی‌توانم سوزش قلبم را تحمل کنم. سوزشی که در اسکرول کردن شبکه‌های اجتماعی سر و کله‌اش پیدا می‌شود. در نگه داشتن روابطی که مرا مصرف می‌کنند. در دست‌وپا زدن برای تعلق داشتن. دیگر نمی‌توانم هرچیزی را مصرف کنم: محتوای دیگران، سیب‌زمینی سرخ‌کرده غرق در پنیر، یا بدن فردی خواستنی در یک هم‌آغوشی یک‌شبه.
دیگر نمی‌توانم خودم را صرفاً یک مصرف‌کننده ببینم.
شاید به همین دلیل است که وبلاگ نویسی هنوز مرا به خود می‌کشد—آن فضای کند و قدیمی که در آن می‌نویسی نه برای الگوریتم یا تحریک هیجانات بقیه، بلکه برای اینکه چیزی بیافرینی که از تو بماند. جایی که مصرف نمی‌شوی، بلکه می‌سازی. جایی که آزادی یعنی نه بداهه‌ی پرسروصدا، بلکه حضوری آرام و آگاهانه با کلمات و گاهی تصاویر.
زمانی دوست داشتم بداهه و آزاد باشم. آزادیم را در وید کشیدن، ابراز خشم، و جستجوی تابو—یا حتی اندیشیدن به آن—می‌دیدم. اما دیگر دوست ندارم به این شیوه آزاد باشم. حالا، بعد از یک دهه یا بیشتر، می‌فهمم این مدل آزادی دوباره مرا در بند می‌کند و خودش یک الگوست که باید از آن عبور کرد؛ بداهه‌ای که دیگر بداهه نیست، بلکه ساختاری روزمره و سنگین و تحمیل‌شونده است.
روزگاری آدم کمیت بودم. خوشبختی را در داشتن دوستان زیاد و متنوع می‌دیدم؛ آزادی را در انتخاب‌های زیاد. اما حالا به انتخاب‌ها با تردید نگاه می‌کنم—شاید توهمی که باید از آن عبور کرد. این را همین چند ماه پیش فهمیدم: دیگر سنخیتی با خیلی از دوستان دوران مدرسه‌ام ندارم. همان‌هایی که با ولع در دوران دانشگاه نگهشان داشتم و فکر می‌کردم بدون آنها بخشی از هویت و گذشته‌ام از دست می‌رود.
اما حالا می‌پرسم: خب از دست برود؟ مگر چه هویت درخشانی بود؟ جز ترس از ناشناخته‌ها و چسبیدن به گذشته‌ای آرمانی که—با تشکر از تمام سیاست‌مداران راست‌گرا—متوجه پوچی‌اش شده‌ام؟ جز ترس از آینده و از دست دادن امروزم؟ جز سوگ و اندوهی که در قلبم متمرکز شده و به گردن و سرم می‌رود؟ سوگی که هیچ‌وقت برایش ننشستم؟
من برای پایان این روابط سوگواری نکردم، چون انکار کردم. فکر می‌کردم می‌توانم آنها را نگه دارم. حتی نتوانستم پیکر این روابط را مومیایی کنم. روزی بالاخره بوی تعفن آن‌قدر بالا زد که هزاران لایه انکار نتوانست مرا از واقعیت منحرف کند: این روابط سال‌ها پیش، شاید یک دهه قبل، تمام شده بودند. من دوستان زیادی ندارم؛ من اجساد زیادی را با خود حمل می‌کنم.
مسئله دیگر، زمان‌مندی بود. همیشه آن را زیر سوال می‌بردم چون فکر می‌کردم این‌طور آزادترم. یا شاید فکر می‌کردم با انکار زمان، زمان هم گم می‌شود. اما برعکس، من زمانم را از دست می‌دادم. به‌جای اکنون، به گذشته و آینده پرتاب می‌شدم و ترس، وجودم را آن‌قدر آکنده می‌کرد که سایر احساساتم را نمی‌توانستم لمس کنم.
اما حالا می‌فهمم من بازنده انکار زمان بودم. احمقانه است که زمان را انکار کنم یا فکر کنم با انکار آن بیشتر زندگی می‌کنم. این هم توهمی است، نه آزادی. انکار زمان مرا در بند کرده است.
بنابراین حالا با برنامه‌ریزی کنار آمده‌ام. در دهه‌ی سی درباره‌ی توانایی‌های بدنی‌ام متواضع شده‌ام. متوجه شدم من در بدنم هستم و بدنم دیگر بدنِ دهه‌ی بیستم نیست. اگر خوش‌شانس باشم می‌توانم یک سده عمر کنم، و حالا بیش از پیش می‌دانم یک سده مدت زمان بسیار کمی است برای تحقق آرزوهای دور و درازم. اگر بخواهم به چیزی دست یابم باید روی آن تمرکز کنم و به‌جای دشمنی با زمان، با آن آشتی کنم.
به‌جز زمان، با مرز هم درگیر بودم و آن را بخشی از رنج‌هایم می‌دانستم. مرزها همیشه علیه من بودند. می‌خواستم فرامرزی باشم، فراسوی مرز، و چه‌بسا بودم. اما حالا متوجه شدم دیگر فرامرزی بودن به آزادیم نمی‌انجامد؛ برعکس، مرا در سلطه‌ی افراد، عادت‌ها و الگوهایی می‌اندازد که شیره‌ام را می‌مکند.
حالا می‌توانم بگویم دیگر مثل دهه‌ی گذشته به تجربه‌ها و آدم‌ها باز نیستم. و راستش از این تغییر دلخور هم نیستم. این تغییر را درس روحم می‌دانم. این تجربه یکی دیگر از معماهای فلسفی‌ام را حل کرد؛ رابطه‌ی ستیزه‌جویانه‌ای که با مرز داشتم و اکثر اوقات خودم بابتش آسیب می‌خوردم و آن را انکار می‌کردم.


۱۴۰۴ اردیبهشت ۲, سه‌شنبه

مونولوگ: "صدای زخم"

(نور موضعی روی یک زن. فضای تاریک، فقط نور اندکی روی چهره‌اش. او ایستاده یا روی صندلی نشسته، اما چشمانش مستقیم به جایی خیره نیست—در خودش است.)

فکر می‌کردم...
اگر یک‌بار فقط فریاد بزنم، اگر صدایم را بالا ببرم و به محبوبه بگویم که چه کرده با من، همه‌چیز تغییر می‌کند.
و راستش، تغییر هم کرد—
اما نه آن‌طور که فکر می‌کردم.

من...
من با فریاد، صدای خودم را پیدا کردم، اما هم‌زمان... صدای خیانتی را هم شنیدم—
نه خیانتِ او،
بلکه خیانتی که خودم، در حقِ خودم کرده بودم.
سال‌ها با او کنار آمدم.
سال‌ها سکوت کردم.
و حالا می‌فهمم این سکوت، این سرکوب،
خودِ من بودم که اجازه‌اش دادم.

دیگر خودم را سرزنش نمی‌کنم.
نه چون بی‌تقصیرم—
بلکه چون فهمیدم همین خودسرزنشی،
همان صدای لعنتی که مدام در گوشم می‌پیچد،
دلیلِ اصلیِ گیر افتادنم بود
در این روابطِ مرده،
در این عشق‌های مسموم.

(مکث. نفس عمیق.)

می‌پرسی چرا ترکش نکردم؟
چون همیشه تصویری از کودکی خندان و شاد از او در ذهنم مانده بود—کودکی که آرام می‌خندید و با چشمانی پُر از شگفتی به زندگی نگاه می‌کرد.
و من...
من باور کرده بودم آن کودک هنوز جایی هست.

اما نه—
حقیقت این بود که کور شده بودم.
نمی‌دیدم که آن کودک سال‌هاست مُرده،
و حالا، درون او زنی زندگی می‌کند
که از همه طلبکار است،
پر از خشم، حسادت، تکبر...

(مکث. تغییر لحن—شک‌انگیز، اما قطعی.)

می‌دانی؟
محبوبه عاشق قارچ جادویی‌ست.
همان مجیک ماشروم.
چون روی آن احساس کرختیِ مرگ را عمیق‌تر تجربه می‌کند.
من سال‌ها این «زیست در مرگ» را—
این زندگی‌ای که بیشتر شبیه مردن بود—
به‌سان یک تجربه متعالی می‌دیدم.
چقدر احمق بودم.

نه، او زنده نیست.
او مثل قارچ‌ها و باکتری‌هاست.
مثل آغازیان یا ویروس‌ها.
اما نه هر قارچی—
او یک قارچ فرصت‌طلب است؛
می‌چسبد به کسانی که سیستم ایمنی‌شان ضعیف است،
و شیره‌ی حیات‌شان را می‌مکد.

نه فقط من—
از سجاد هم همین را گرفت.
او از زخم تغذیه می‌کند.
از عفونت.
و کافی‌ست فقط باشد،
تا مطمئن شوی هیچ زخمی هیچ‌وقت خوب نخواهد شد.
چون سرنوشتِ او،
به زخمی که همیشه باز است گره خورده.

(نفس عمیق. دوباره با صدای پایین اما محکم.)

این همان زخم آشنا بود...
همان زخمی که با کسرا هم تجربه‌اش کردم—
زخمِ رها شدن،
زخمِ خیانت.

و من،
باز هم برگشتم سر همان نقطه.
همان درد.
همان تکرار لعنتی.
تا وقتی درمان را شروع نکردم،
نمی‌فهمیدم چیزی که فکر می‌کردم عشق است،
در واقع ردِ یک زخم است.
جای یک داغ.

(صدایش پایین می‌آید. آرام، اما خشمگین.)

آنها هرگز مرا دوست نداشتند.
آنها فقط فکر می‌کردند من احمقم—
که بی‌دلیل محبت می‌کند.
برایشان یک "رباتِ عشق‌ورز" بودم؛ ماشینی از میل، بدون گوشت و استخوان، بی‌قلب—
یا شاید با قلبی که هیچ‌کس جدی‌اش نمی‌گیرد.

هر وقت اعتراض کردم،
یا فرار کردند،
یا ناپدید شدند.
هر وقت شکایت کردم،
مرا مقصر جلوه دادند—
یا تهدیدم کردند به ترک.

و من؟
من که عشق را همیشه در نداشتن فهمیده بودم،
فکر می‌کردم این، خودِ عشق است.
عشق متعالی.
عشقِ دردمند.

(مکث طولانی. آهسته.)

اما حالا می‌دانم...
این فقط سندرم استکهلم بود.
همان کاری که مادرم در کودکی با من کرد،
حالا تکرار شده،
در لباس‌های دیگر،
با چهره‌های دیگر.

(سرش را بالا می‌گیرد. با قدرت.)

ولی حالا،
صدایم را دارم.
حتی اگر هنوز گاهی بلرزد—
دیگر خاموش نخواهد شد.

۱۴۰۴ فروردین ۳۰, شنبه

من و افراد مرزی

 اختلال شخصیت مرزی احتمالاً مهم‌ترین بخش از تجربه‌ی عاطفی من را در بر گرفته است. من در طول زندگی‌ام با افرادی مواجه بوده‌ام که این برچسب را دریافت کرده بودند. حتی در جلسات روان‌درمانی، گمان می‌برم که خودم نیز چنین برچسبی دریافت کرده‌ام. همچنین افرادی را دوست داشته‌ام که نشانه‌هایی از این اختلال را در رفتارهایشان بروز می‌دادند.

یکی از ناخوشایندترین تجربه‌های من، روابطی بود با کسانی که ترکیبی از خودشیفتگی و رفتارهای مرزی را در خود داشتند. در خانواده، نمونه‌ی بارز آن احتمالاً پدربزرگ پدری‌ام، بابا مسعود، بود؛ فردی به‌غایت مستبد که همیشه از بالا به ما نگاه می‌کرد و در عین حال گرایش به خودزنی هم داشت. او همسرش، مامان دخی، را مدام تحقیر می‌کرد و نگاهی عمیقاً تحقیرآمیز نسبت به او داشت.

نخستین تجربه‌ی عاطفی‌ام با چنین الگویی در کسرا ملکلو بروز پیدا کرد. او خود را آشکارا برتر از دیگران می‌دانست و بارها به مفهوم "هوش" به‌صورت کاملاً عینی و ابژکتیو (نه سوبژکتیو یا مطابق با معیارهای اجتماعی) اشاره می‌کرد. خودش را باهوش و دیگران را کندذهن می‌دانست. رابطه با او برایم اضطراب‌آور بود و من را دچار احساس شرم و عدم کفایت می‌کرد. در کنارش حس می‌کردم فلج شده‌ام—از او می‌ترسیدم، اما نمی‌توانستم رهایش کنم؛ گویی رها کردنش به‌معنای ناتوانی‌ام بود.

نفر دوم که چنین احساس ترسی در من ایجاد می‌کرد، خانم محبوبه خاکبازان بود. وقتی صحبت می‌کرد، انگار سرمایی در ستون فقراتم می‌دوید. صدایش بی‌روح بود، اما لحن کلماتش تمام وجودم را درگیر می‌کرد. او مرا یاد کسرا می‌انداخت، اما چون کارگردان تئاتر بود و رفتاری مستبدانه داشت، هم‌زمان شباهتی به مربی بسکتبالم، لیدا عسگرنیا، نیز در ذهنم ایجاد می‌کرد. در برابر او هم احساس ضعف داشتم، اما به جای اینکه اعتراض کنم یا خودم را نشان دهم، به مهربانی پناه می‌بردم. مهربانی، یا شاید بهتر است بگویم مهروزی، استراتژی بنیادین من در برابر دشمنانی بود که از آن‌ها می‌ترسیدم.

اما واقعیت این است که آن‌ها به‌واقع این‌قدر ترسناک نبودند—این من بودم که آن‌ها را بیش از حد بزرگ می‌کردم. من می‌توانستم از خودم دفاع کنم، اما هیچ تصوری از ابعاد واقعی خودم و مرزهایی که می‌توانستم بکشم نداشتم.

اگر خودم هم شخصیت مرزی داشته باشم، بخش عمده‌اش در همین تصویر کاریکاتوری و تحریف‌شده‌ای از خودم نهفته است؛ تصویری که توانایی‌ها و قدرت‌هایم را نادیده می‌گیرد و آن‌ها را شکننده و آسیب‌پذیر نشان می‌دهد. در عوض، تمام توجه‌ام را صرف دیگری می‌کنم و در وجود دیگران حل می‌شوم.

اما حالا وقت آن رسیده که از این چرخه بیرون بیایم و به خودم بازگردم.

۱۴۰۴ فروردین ۲۹, جمعه

چرا می‌خواهم صدای محبوبه در درونم برای همیشه خاموش شود؟

من محبوبه را قضاوت می‌کنم تا از او برای همیشه رها شوم. این قضاوت نهایی من است. چون او سال‌هاست مثل یک کلاغ بر سایه‌ام نشسته و دیگر میلی ندارم به صدای غار غار  آن سایه گوش بدهم. شاید روزی این سایه به کارم می‌آمد، اما امروز فقط مانع است. او یک خبرچین است که به من  ترس و بزدلی، عدم شفافیت، بی‌صداقتی و سوظن می‌دهد. هیچ‌گاه در کنارش حس اعتماد نکردم—حتی بیان این جمله برایم ترسناک است، چون می‌دانم خواهد گفت: «ببین چه در تو اشتباه است که من به تو حس اعتماد نمی‌دهم.»

او هرگز جایگاهش را پایین نمی‌آورد. همیشه می‌خواهد بالاتر باشد، در رأس بایستد. اما من دلیلی نمی‌بینم با کسی که خود را از من بالاتر می‌بیند، رابطه‌ای داشته باشم. او یادآور زخم‌های کهنه‌ من است—مثل آن وقت‌هایی که جدی گرفته نمی‌شدم، یا برای جلب توجه له‌له می‌زدم. زخم‌های خانواده پدری که حالا در حال تیمار آن هستم. 

حتی فهمیدم پشت سرم هم حرف زده، مثلا در مورد آن ماجرای لپ‌تاپ مسخره که برایش گرفته بودم تا دست کم یک لپتاپ داشته باشد و تنها لپتاپی بود که به بودجه‌ دانشجویی‌ام می‌خورد. من هیچ‌وقت به آن افتخار نکردم، اما او این را گرفت، برای دیگران تعریف کرد و از من گله کرد که رفتم برایش یک لپتاپ آشغالی خریدم. مگر من نوکر پدرش بودم؟ شاید در ذهنش این بود که "آناهیتا حتی بلد نیست برای من یک هدیه بخرد." خب، چرا باید با کسی ادامه بدهم که این‌چنین خودبرتر‌پندار است؟ مگر من چه کمبودی دارم؟

کسی که همیشه با من حرف می‌زد اما هیچ‌وقت سپاس‌گزار نبود. هیچ‌وقت ندیدم برایم حتی یک قدم کوچک بردارد. شاید زمانی فکر می‌کردم اگر بیشتر بدهم، در حاشیه‌ی امنی هستم، در موقعیتی قدرتمند. شاید فکر می‌کردم فداکاری، گواه راستی و درستی‌ام است. اما حالا می‌فهمم این فقط خودزنی بود، بدون هیچ رشدی. و چه افتضاح است این نوع فداکاری.

من صدای غار غار تو را برای همیشه خاموش خواهم کرد. از تو، که قلبم را شکستی، عبور می‌کنم—و حتی یک‌بار هم به پشت سرم نگاه نخواهم کرد.

تو با اینکه زنی هستی، اما برای من نماد تمام دیکتاتورهای زندگی‌ام بودی. دیکتاتورهایی از جنس خامنه‌ای، که همیشه پشت چیزی پنهان می‌شدند: دشمن، غرب، یا هر بهانه‌ی دیگری. دیکتاتورهایی با انرژی مردانه یا زنانه‌ای ضعیف—زن مکار و خیانتکار، مرد دست‌پاچه و بی‌اراده.

تو مار زندگی من بودی، و نیشم زدی. اما من سایه‌ات را در خودم فرو می‌برم و از تو دور می‌شوم. امیدوارم نیش تو درسی شود برایم: که دیگر هرگز با فداکاری جلو نیایم. حقیقت نیازی به فداکاری، شهادت و شهید ندارد. حقیقت خودش را برملا می‌کند—همان‌طور که حالا کرده.

مثل همین حالا، که می‌دانم تو و یاسی، هر دو در مرگ سجاد نقش داشتید. البته، تصمیمِ پریدن از آن ارتفاع با خود سجاد بود. اما با چه کسانی مشورت کرده بود؟ با تو و یاسی. و پاسخ شما چه بود؟ هیچ‌کدام‌تان برایش وقت دکتر نگرفتید. تو برایش فقط «فال» گرفتی—فال سهراب، که پرنده را به پرواز تشویق می‌کرد. و بعد... سجاد خودش را پرت کرد.

دلم بیشتر برای مادر سجاد می‌سوزد. او تو را همچون دستی یاری‌رسان برای پسرش می‌دید—البته، به تو شک کرده بود. می‌گفت سجاد مدام از تو حرف می‌زند و گاهی فکر می‌کرده شاید مشکل سجاد، وابستگی‌اش به زنی مثل تو باشد؛ زنی که ازدواج کرده و در دسترس نیست. حالا که فکر می‌کنم، شاید حدس مادر سجاد بی‌راه نبود. شوربختانه هر دو شما هم در حال تیغ زدن سجاد هم از نظر مادی هم معنوی بودید و با این حال مدام از او ایراد میگرفتید و به او إحساس عذاب وجدان میدادید. 

تو یکی از سوء‌استفاده‌گرترین انسان‌هایی هستی که دیده‌ام. زیر نقاب زن ضعیف و رنج کشیده و قربانی از تمام افراد زندگیت چه آشنایان خانوادگی چه دوستان چه زن چه مرد سو استفاده کردی. هر وقت حقیقت آشکار می‌شود، چیزی جز حمله و پرخاش نداری برای دفاع. خوشحالم که چهره‌ی واقعی‌ات را دیدم. خوشحالم که حتی یک ثانیه‌ی دیگر هم برایت وقت نمی‌گذارم. تو بابت این آسیب‌هایی که زدی هزینه خواهی داد.


۱۴۰۳ مرداد ۲۳, سه‌شنبه

ملکی که پرهایش را برید و لولو شد

من تو را قضاوت می‌کنم.

حق داشتی که از من به خاطر این که منش بورژوایی دارم بیزار باشی. تو درست می‌گفتی که من از سن بسیار کم می‌خواستم از ایران بروم. تنها حس تعلقی که به ایران داشتم، به مادربزرگم بود.او را بی‌نهایت دوست داشتم اما او کافی نبود خصوصا بعد از این که مرد دیگه چیزی برایم وجود نداشت.  برای من، ایرانی بودن معادل زندگی در یک زندان بزرگ بود. حتی با این که ظاهرا کشورم بود و فارسی هم زبان مادریم بود همیشه یک خارجی به نظر می‌رسیدم. یادت هست؟ ظاهرم، رنگ پوستم و قد و قواره‌ام همه چیزم خارجی بود. این خارجی بودن فشار ذهنی زیادی به من وارد می‌کرد، به طوری که از ترس قضاوت و نصیحت، نمی‌توانستم فارسی را درست حرف بزنم و همیشه احساس می‌کردم چشم و صدای هزاران منتقد را درون خودم حس می‌کنم. هنوز هم دوست دارم جایی باشم که ایرانی نباشم. ایرانی بودن برای من یعنی محدود شدن به یک سری باورها و رفتارهای بایاس‌دار؛ یک بایاس فکری. حضور و جود من در ایران خود یک تابو بود.

نمی‌دانم چطور به اینجا رسیدیم که بخواهم از نفرت عمیق و حس انزجارم از تو بنویسم. اما دیگر خودم را مقصر نمی‌بینم، هرگز. شادی، دوست نزدیکم، می‌تواند شهادت دهد که من خودخواه نیستم. او بیش از بیست سال با من دوست است و شاهد خوبی خواهد بود. اما دلیل دیگر آوردن نام شادی این است که اولین دعوا ما بر سر او بود و تو آن‌قدر من را تحقیر کردی که من بین این که تو رو از شدت عصبانیت خفه کنم و همین طور برای امتحان ۱۵ ساعت بعد درس بخوانم دست و پا می‌زدم. به دنبال یک کتاب حل مسئله بودم تا به سرعت مطالب مهم را یاد بگیرم. شادی به من قول داده بود که این کتاب را بیاورد اما علی‌رغم قول او و پیگیری‌های من در آخر فراموش کرد کتاب را بیاورد و من مجبور شدم تا انقلاب بدوم تا کتاب را بخرم. اما این امتحان نوک قله یخ بود. این امتحان درواقع اولین برخورد جدی من با عذاب وجدان بود. عذاب وجدان درس نخواندن و اختصاص دادن تمام اوقاتم با تو. نمی‌توانستم بین تو و خودم مرزی بکشم و نیرویی همیشه مرا به سمت تو می‌کشاند. حالا کمتر از گذشته فکر می‌کنم عاشقت بودم. فکر می‌کنم اضطراب از ترک شدن من را به تو پیوند می‌داد. مقصر این حس البته فقط تو نبودی. این شیوه ارتباط من با مادر و مادربزرگم هم بود. آنها با ارعاب و تهدید به ترک من را به اطاعت وا می‌داشتند. من تا همین چند سال پیش تو و مادر و مادربزرگم را می‌پرستیدم. فکر می‌کردم شما عامل پیشرفت من هستید چون نقاط تاریک من را به من نشان می‌دهید. اما حالا می‌فهمم شما در کل ماجرا در حال سو استفاده از روح و توانایی من و بی‌اعتماد کردن من نسبت به خودم و شهودم بودید.

 تو نمی‌دیدی که چطور برای تو گذشت می‌کردم. تو روح من را خالی می‌کردی و حتی نمی‌توانستم بدون قضاوت خودم از خودم حرف بزنم. فراموش کرده بودم چطور برایت گذشت می‌کردم و وقت می‌گذاشتم. تو حتی نمی‌خواستی متوجه شوی؛ هر بار که متوجه می‌شدی، برایت خیلی گران تمام می‌شد. مثلاً نوروز ۹۳، بعد از اعتراف دراماتیکت به اینکه در حق من خطا کرده‌ای، فوراً با خانم حنیفا وارد رابطه شدی و در کمتر از یک هفته از بهم زدن رابطه‌مان با او دوست شدی. البته حالا خودم را قضاوت میکنم و میگویم من باید همان جا تو را به زباله‌دان تاریخ می‌سپردم اما این قضاوت را بعد از ۱۱ سال انجام میدهم.

بد نیست که گاهی به خودت فرصت بدهی تا جای زخم‌هایت را احساس کنی. دقیقا برای همین خباثت و بی‌تفاوتی به زخم‌هایت می‌خواهم بروی و در جایی دور گم شوی. تو نماد افسردگی و ناکامی‌های یک دهه از زندگی من هستی. تو روزهای ناراحت من پیش از آشنایی را تبدیل به کابوس‌های هولناک روزمره کردی و آگاهانه تصویر من از خودم را دچار خدشه کردی. بارها به من گفتی که زشت هستم. اما لابد می‌پرسی چرا من باور کردم؟ چون این شیوه مادرم برای کنترل روی من بود. او مدام از صورت، چهره و قیافه من ایراد می‌گرفت. البته برای درک این پیوندها و حتی یافتن مسئله اصلی یا بهتر بگویم جایی که به آن حمله مجبور بودم حدود چهار سال صبر کردم. برای این که بفهمم مسئله تنها خیانت تو نیست. تو دیکتاتور هم بودی. تو اجازه رفتار مشابه را نمی‌دادی و آن را غلط می‌دانستی. این برای من از خیانتت ناگوارتر بود. تصویر تو از من اگر کژ نباشد، بسیار نامتوازن، کاریکاتوری و برآمده از یک منطق سوءاستفاده‌گر است. تو در عین یقه دریدن برای خلق همه چیز را در منطق ابزاری می‌بینی. البته مقصر من بودم که تو را جدی می‌گرفتم جای این که بی‌رحمانه مثل خودت با واژگانم بیازارمت.

برعکس من مطیع فرامایشات شما بودم، خصوصا مراقب بودم که رفتاری نکنم که خدایی ناکرده شما را ناراحت کرده و یک دعوای مرگبار ایجاد کنم. چرا من به این تن داده بودم؟ آیا همین نبود که من از خودم متنفر بودم و کسی را بهتر از تو برای خودم نمی‌یافتم؟ آن هم تویی که از کوچکترین رفتارهای من بهم می‌ریختی. گاهی فکر می‌کردم مشکلت خیلی عمیق‌تر است. تو از بودن و وجود داشتن من ناراحت بودی. من دختری لزج برایت بودم.

همه این‌ها را گفتم که به تو اطمینان دهم هیچ تمایلی برای بازگشت ندارم. من نمی‌خواهم به آن روزها برگردم که می‌خواستم زندگی‌ام را تمام کنم. حتی فکر کردن به آن هم مرا دچار سوهاضمه می‌کند. با این حال، می‌خواهم به پاس این زجر مشترک و رنجی که به یکدیگر تحمیل کرده‌ایم، و امیدوارم حتی یک درصد از رنجی که تو به من تحمیل کرده‌ای را به تو تحمیل کرده باشم، برایت آرزوی خوب می‌کنم. امیدوارم یک دهه زندگی خوب داشته باشی تا بفهمی آن چیزی که زندگی می‌کنی و به آن باور داری، جلوی خوشحالی‌ات را گرفته است.

فکر میکنم تو میتوانی یک شوهر خوب و ایده آل برای محبوبه باشی. بارها خواستم شما را با هم آشنا کنم. هر دو بسیار دریده و سو استفاده گر و خودشیفته هستید. فکر میکنید اوج تفکر اوج خلاقیت و اوج خیرخواهی هستید. امیدوارم روزی سر راه هم دیگر قرار بگیرید و هم دیگر را بپچاپید و بدرید

۱۴۰۳ خرداد ۸, سه‌شنبه

چرا رد دادن ارزشمند است: مهاجرت،آزادی و بازگشت به وبلاگ نویسی

 این صفحه مدتها بود که خاک می‌خورد هرچند در دل میخواستم بنویسم اما توان نوشتن نبود. انگار در سالهای گذار بودم و نمیدانستم چه هستم. وقتی می‌نوشتم هم در افکار گم و غریق موج احساسات اکثرا متناقض می‌شدم. در این سال‌ها چه بر من رفت؟ چرا و چطور خفه شدم و چه شد که نوشتن که زمانی مهم‌ترین عادت روزمره‌ام بود محو شد و در این شش هفت سال -یا شاید بیشتر- جایی بهتر از توییت‌های روزمره یک اکانت خصوصی پیدا نکرد؟ باید بگویم نوشتن هنوز هم مانند گذشته راحت نیست کلام جاری نمیشود گیر میکند واژه گم می‌شود و نفس کم می‌آید. اما حالا می‌تواند کمی روی امواج احساسات غور کنم و ترس خفگی نداشته باشم یا از یک پناهگاه به طوفان افکار نگاه کنم و بگذارم عبور کند. یا حداقل الان می‌دانم عبور می‌کنند. من قرار نیست در لحظات قفل شوم و دیگر بهتم نمی‌زند و به زمان‌ها و مکان‌های دیگر نمی‌روم. 

سال ۲۰۱۷ یا همان ۹۶ خودمان همانطور که از پست‌های آخر برمی‌آید سالی کلیدی بود. می‌دانید از آن کلیدهایی که می‌فهمی چیزهایی که تا پیش از آن بودی ضروری نبوده. مثلا فهمیدم رویه‌ای که در روابط انسانی دارم نادرست است. نادرست ارزشی زیادی دارد اما چنین برچسبی برای تعریف امکان آزاد بودن و یا آزادگی ضروری است. اضطراب بخش جدایی ناپذیر روابط من به حساب می‌آید. اضطراب مورد تایید نبودن اضطراب پذیرفته نبودن اضطراب طرد و ترک شدن. اما هیچ فکر نمی‌کردم این احساس و تجربه روزمره قرار است خفه‌ام کند. احتمالا قدری جوان و کله شق بودم که این احساس را طبیعی می‌دانستم. چیزی که لابد همه تجربه می‌کنند و باید تجربه کنند و هیچ وقت فکر نمی‌کردم می‌توانم فرای قضاوت دیگران زیست کنم وجود داشته باشم و کسی باشم. آزادی در من مرده بود. اما چرا ۹۶ علی‌رغم این همه نادرستی‌ها سال کلیدی بود؟ 

اضطراب گرچه برایم عادی پیش و پا افتاده و گاهی از شدت روزمرگی پنهان بود به تصمیمات جنون آمیز منجر شد. تصمیماتی که از شدت کلافگی و میل برای خروج از وضعیت همیشگی و خلق یک چیز جدید گرفته می‌شود. من به شدت از پوسته سختی که آناهیتا برایم ایجاد کرده بود خسته بودم و همین باعث شد کارهایی بکنم که آناهیتا نمیکرد؛ لگد زدن به ساختارهای حفاظتی پدرسالارانه و فالوسی مردسالارانه و سنتی جامعه. عبور از ایده خانواده سنتی که پاسدار ارزش‌هایی مانند تک همسری و فرزندآوری استِ عبور از تصویر آرمانی دختر و فرزند خوب، زن خوب و دوست دختر خوب در جامعه شهرنشین ایران. این جنون منجر به بدعتهای جدیدی در زندگی شخصی و اجتماعی من شد. میل به کشف سکشوالیته و امرجنسی از یک سو و تجربه روابط جدیدی که حول آن شکل گرفتند به شدت با ارزش‌های پیشین مغایرت داشت. اما آناهیتا هیچ علاقه‌ای به آشتی با گذشته با خانواده با روابط تمام شده و بخشی از خودش نداشت. کشفیات جدیدم جسارتم را برای رفتن به مسیری که کسی قبل‌تردر آن پا نذاشته بود بیشتر کرد. با این حال می‌دانستم هنوز در بحران هستم و نیاز به کمک دارم پس به روانکاوی بازگشتم. 

روان کاوی مانند قبل نبود. آناهیتا دیگر دختر ۲۰-۲۲ ساله‌ای نبود که به خاطربهم زدن با دوست پسرش یا ناتوانی‌اش برای نزدیک شدن به پسری که دوست دارد آمده تا کمک بگیرد. آمده بود تا معضلات فلسفی‌ترش را بیابد و امیدوار بودم تا آن‌ها را حل کند؛ راهکارهایی برای امیال و آرزوهای جدیدتر: استقلال و کشف صلح‌آمیز سکشوالیته. اما روانکاو آینه‌ای جلوی آناهیتا گذاشت و آناهیتا خودش را پارانویید خودشیفته که به تازگی آموخته می‌تواند مسائلش را با فرار به جلو حل کند دید. دختری که ترجیح داده تکرار کند از خانواده بیزار است از مادرش نفرت دارد و پدرش برایش نماد تمام شکست‌های زندگی است و تصمیم بگیرد فراموش کند خانواده‌اش را دوست دارد. دختری که تمام روابطش را حالا از زاویه جنسیتی و سکشوال می‌بیند و تمایل ندارد احساسات عمیق‌تری را خرج دوستی‌ها و جمع‌هایی که در آن قرار دارد بکند. دختری که دیگر نمی‌خواهد زخم شود پس تصمیم گرفته احساساتش را خاموش کند و روابط را قبل از بحرانی شدن ترک کند. هرچند تمام این‌ها - کشف سکشوالیته، چشم بستن بر روی احساسات و عواطف و فرار از زخم-  از زمان بلوغ در من وجود داشت ولا به لای پست‌های سال ۲۰۰۷ این وبلاگ هم به چشم می‌خورند، هیچ وقت مسئله اندازه وقتی ۲۷ ساله بودم برایم اصطکاک ایجاد نکرد و مسئله اصلی زندگی‌ام نشد. اصطکاک زمانی به نهایت رسید که متوجه شدم چیزی که می‌خواهم باشم درون چارچوب‌های موجود خانواده و ایران نشدنی است. پس هر روز به گزینه مهاجرت بیشتر از قبل فکر میکردم. اما مسئله دیگر فقط رفتن نبود بلکه چگونه رفتن بود؟ 

عید ۹۷ احتمالا ویژه‌ترین اتفاق عمرم تا آن لحظه رقم خورد. چند روز بعد از جلسه روانکاوی که در آن تقریبا قانع شدم به خودشیفتگی دچارم سر یک دیت رفتم. از جنس دیت‌هایی که تا سال‌ها قصه آن را برای همه تعریف می‌کنم. کسی را دیدم که تمام آرزوهای من در زندگی بود یا به آن رسیده بود. هنرمند، ژورنالیست و فعال مدنی حقوق کارگران جنسی بود. از آن جالب‌تر این بود که .نسبت به جنسیت و امیال جنسی‌اش بسیار گشوده بود، و در عین حال کاریزماتیک و خوش برخورد بود. اما بخش جادویی این بود که بین ما چیزی وجود داشت. نمیشد اسم آن را گذاشت رابطه چون کل زمان آشنایی ما سه هفته هم طول نکشید. نمی‌توانم بگویم فقط جاذبه جنسی بود چون کنجکاوی زیادی بین ما بود. من کاراکتر زن سرکشی برایش بودم که برای استقلال حاضر بود هرکاری کند و مردها را چیزی جز فالوس نمی‌دید. او برای من مردی بود که برخلاف مردهایی که آن زمان دورم بودند به ضعفش در مقابل زنان اعتراف می‌کرد و دوست داشت رهبران زن بیشتر باشند.  

 اما هرچیزی بود مثل آتش عمل کرد. سوزاند اما سوختن دیگر دردناک نبود. جسارت و رهایی داد. جسارت خواستن و حرکت در جهت امیالم و رهایی از ترس‌ها از زخم‌های گذشته و اندکی درمان. بعد از فروردین ۹۷ مهاجرت نه تنها در یک قدمی آمد بلکه انگیزه بیشتری هم برای مدت کوتاه -اندازه ای که برای مهاجرت به دردم بخورد- پیدا کردم. می‌خواستم جایی خارج از مرزها بروم تا کسی مثل او را بیشتر ببینم. دوست داشتم جایی باشم که افراد جسارت خود بودن را دارند و تفاوت داشتن منکر و جرم نیست. 

حالا از آن روزها بیش از شش سال گذشته. من مهاجرت کردم و به آرزویم یعنی خواندن علوم سیاسی در دانشگاه‌هایی آزادتر از ایران رسیدم. با این همه متوجه شدم ذهنم همچنان در بند است. در بند ایران است. در بند تفکر مردسالاری ست که دست کم دو دهه به صورت سازمان یافته با آن مغزشویی شدم. ذهن من درگیر دیسیپلین‌های پژوهشی شده است که حتی دگراندیشی و خلاقیت در آن ممنوع است. من از سه سال زندگی در سرزمین آزاد و تحصیل در دانشگاه آزاد فهمیدم آزادی هم چیزی درونی ست. آزادی یک عمل روزمره ست. آزادی جسارت نگاه کردن به شر، به نادرستی و پرسش از تاریکی‌هاست. 

۱۳۹۶ مرداد ۳, سه‌شنبه

I just let him slip through my finger

هنوز نمی‌دانم چطور شروع شد ، چطور تمام شد و اصلا چرا تمام شد. بعد از مدت‌ها دوباره آن شور دوست داشتن را تجربه کردم. کسی را دیدم که خیلی قبل‌تر هاله‌ای از او را در ذهن داشتم: یک روح آزاد ، ماجراجو، با کوله باری از داستان و تجربه. او تنها ماجراجو نبود ، کتاب هم زیاد می‌خواند، خوب حرف می‌زد. خوب می‌دانست چطور در عین شوخ بودن مودب باشد، چطور هم شیرین و دوست داشتنی باشد هم بسیار جذاب. او یک شکلات ژاپنی بود: نه خیلی شیرین نه تلخ؛ شاید به این دلیل که در ژاپن هم زندگی کرده بود. او کسی بود که من سال‌ها مطمئن بودم هیچ وقت ملاقات نخواهم کرد ، چون وجود خارجی ندارد.
این که او در چنین شرایطی در زندگی من وارد شد باز هم تعجب‌آور بود؛ زمانی که تقریبا ناامید بودم کسی را بتوانم دوست بدارم بار دیگر با کسی آشنا شوم که از بودن با او ، راه رفتن در کنارش ، تنفس هوایی که او تنفس می‌کند لذت ببرم.
همان طور که هنوز نمی‌دانم چطور شد وارد شد ، هنوز نمی‌دانم چه شد که رفت که تمام شد وقتی همه چیز عالی بود... با خودم می‌گویم یک خواب شیرین بود؛ یک هدیه تولد رویایی برای 26 سالگی. او را دیدم که متوجه شوم دنیا خیلی بزرگ‌تر و اسرارآمیزتر از این است که اینقدر زود ناامید شوم.
پ.ن : شاید اینجا بود که متوجه شدم چرا "Don't let it slip through your fingertips"

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

بعد از ۲۵ سالگی

یک سال پیش نوشتم شروعی دوباره، در حالی که هنوز نه تنها چیزی شروع نشده بود، بلکه پرده‌ای که در آن زندگی‌ام سپری می‌شد،نظمِ پیشینِ حاکم بر حیاتم نیز به پایان نرسیده بود.
اما الان می‌دانم که در لحظه شروع هستم و شاید قدری آن را رد کرده‌ام. آنگاه که از مرزهایی که زمانی بخشی از هویتم محسوب می‌شدند عبور کردم؛ نه تنها وارد دنیای آدم بزرگ‌ها، بلکه بخشی از آن شدم:کثافت،پُر ایراد،ضدِ آرمان‌ها و آمالم ولی بسیار انسانی.

۱۳۹۵ فروردین ۲۶, پنجشنبه

شروع دوباره

باز هم اینجا خاک گرفت...

۱۳۹۴ آبان ۲۰, چهارشنبه

88 سال بد ... سال درد...

همه چی کاملا یادمه. آخرین تماس تلفنی و خندیدن های بی پایان من پشت تلفن. همون آرامش همیشگی که با حضورش حتی از پشت تلفن وجودم رو می گرفت. اطمینان خاطر از این که همیشه کنارم هست ولی در کمتر از دو هفته همه چی تغییر کرد. هیچ وقت نفهمیدم چرا ولی مجبور شدم با قضیه کنار بیام. تنها توضیح می خواستم و جوابی نمی گرفتم. سمسها بی جواب بودند و همه چیز برای من عجیب و بی منطق. این اتفاقات در کنار وضعیت عجیب کشور بسیار ترسناک تر بود. همون طور که منتظر بودیم از صندوق اسم دیگه ای بیرون بیاد و نتیجه انتخابات یکی از بزرگترین شوکها و پیشبینی ناپذیر ترین تجربه سیاسی بود ، در زندگی خصوصی هم همین وضع بود. مطمئن بودم بعد کنکور من رابطه مان خوب می شود. همین رو اصلا گفته بود! تا این که سایه رقیب خیلی بیشتر شد همون طور که یکهو از صندوق اسم دیگری بیرون اومد ، کس دیگری در کنارش قرار گرفت. هیچ وقت سال 88 فراموش نمی شه چون نوید بهترین سال زندگیم رو در روزهای اول داد اما بعدتر دقیقا جایی که مطمئن بودیم همه چی درست است ، دقیقا وقتی از ته دل خندیدیم ، تمام خنده هایمان را کشت.
بعدتر برای باور این که چی به سرم اومده فیس بوکش رو می خوندم. اکثرا که نه ، همه پستهای پیج توسط رقیب پر شده بود. تقریبا با خوندن پستها همه چیز دست آدم میومد. از این که مثلا چه ساعتی با هم می رن سمت خونشون تا این که مثلا فردا چه ساعتی کلاس دارند یا چه درسهایی در ترم دارند و...پقطعا این کار زجر بود. چه چیزی جز زجر می تونست باشه؟ خوندن والپستها با دقت و اشک ریختن. بخشی از وجودم دیگه به چیزی اعتماد نداشت و همیشه منتظر بود اتفاق بدی بیفتد حتی یادمه یک بار اتفاقی دیدم دارن از در بیرون می رند. دنبالشون رفتم و دیدم رقیب ماشینش رو از پارک بیرون میاره و بالاخره با هم رفتند. به خودم می گفتم ببین! ببین که با همن! ببین که بیخیال شی و دوستش نداشته باشی. اما دل آدم انقدر منطقی نیست. دیدن این چیزها باعث نمی شد که انقدر راحت قضیه برام تموم شه، کما این که حالا در 24 سالگی هم نمی تونم این شکلی کسی رو فراموش کنم. بیشتر خودم رو درگیر یک شوک می کنم و تا چند ساعتی قوت تکلم ضعیف میشه یا از دست میره.نمی دونم چی شد که تمام این دردها که شرحش کامل یادمه، تو سرم موندن ولی دیگه دردناک نیستند. این دردها حتی جلوتر وقتی با "د وان" زندگیم بودم هم تعقیبم می کردند. ترس از ترک شدن. وقتی جواب سمس ها رو با تاخیر می داد گریه می کردم و فکر می کردم با کس دیگری است. یک زمانی با ب کلی کامنت بازی کرد توی فیس بوک. سر عید بود. عید سال 90. و یک آن فک کردم رفته با ب دوست شده. کاملا یادمه که به خاطر دعوایی که کردیم نمی خواست جوابم رو بده اما این سکوت کلافه ام می کرد. می بردم به سال 88 که تنها بودم در برابر چیزی که شده. وقتی که کاملا بی دفاع و ضعیف بودم. به هرحال د وان من ، همین آقای س نخواست بفهمه چرا من انقدر اینسکیور هستم و هر آن از هر کارش رفتن رو برداشت می کنم. من هم نمی دونستم چقدر این رفتارهام زجرآورند چون این درد انقدر سنگین بود که نمی تونستم بیام ازش بیرون. نمی دونم دقیقا چی شد که بعد از سال 91 همه چیز حداقل برای من درست شد. بیشتر از 3 سال از اون اتفاق می گذشت و من کاملا موو آن کرده بودم. اما س هیچ وقت درست نشد. همچنان در حال فرار از من بود. یک روز فهمیدم بعد از سه ماه گوشی نداشتن، یک خط خریده و شماره ش رو به من نداده. البته این اتفاق رو پیشبینی کرده بودم. برای همین به الف سپرده بودم هروقت س بهش شماره تلفنی از خودش داد بهم بگه. می خواستم قبل تر از بقیه با این واقعیت رو به رو شم که اندازه دوستان درجه چندش هم در داشتن شماره ش اولویت ندارم. این اتفاق به طرز بدی چندین روز از درون خوردم. چیزی نداشتم که نابود نشده باشه و از روی استیصال یک ایمیل طولانی برای مسبب قضایا نوشتم. توی ایمیل داد زدم. داد زدم که ای مردک ازت بدم میاد چون توی 18 سالگی رفتاری باهام کردی که حقم نبوده. ای مرتیکه ای که یک روزی دوستت داشتم ، کاش با من مهربون تر بودی . این ایمیل کل فریاد من بود و با سند شدن همه چیزهای سیاهم سفید شدند. انکار یک باره کلی موی سفید درورده باشم. جا افتاده تر شدم و باور کردم که هرکاری می کردم ، باز هم می رفت(یا ترکم می کرد) و باید قوی بود و تحمل کرد.
بعد از 6 سال باهاش صحبت کردم. وانمود کردیم که یادمون نیست چی شده. البته اون انقدر روان شاد هست که واقعا یادش رفته باشه! باز خندیدم و خوشحال بودم از شنیدن صداش و سرخوش از این که باز می شه باهاش شوخی کرد. باز می شه صداش رو شنید ؛ حتی اگه در فاصله 12 ساعتی باشه. حتی وقتی دیگه عاشقش نباشی. حتی اگه مثل یک غربیه شده باشه چون توی این 6 سال به خاطر گذر از 20 به 26 بیشتر از اکثر آدمها تغییر کرده و حتی اگه یادش نباشه که چی صدات می کرده.
بعد از 6 سال خوشحال باهاش حرف می زنم ، آیا 6 سال بعدی چنین سرنوشتی با س دارم؟ آیا س بالاخره تصمیم می گیره که این احساسات متناقض رو دور بریزه!؟ ولی این مکالمه برای من بسیار الهام بخش بود. زمان باعث شد با کسی که ازش منزجر بودم و مقصرش می دونستم و شاید بدترین آرزوها رو در حقش کرده بودم نه تنها صحبت کنم بلکه بتونم بیشتر بفهممش . اگرچه هنوز اتفاقات 6 سال پیش، ویژگی معمایی-جنایی اش را در ذهنم حفظ کرده اند. فقط مثل گذشته شیفته حل معما نیستم. اما کاش یک روزی بیاد که بشه انقدر بی خیال با س حرف زد و این کینه توزی ها ، تیکه ها و... تموم بشند.

۱۳۹۴ خرداد ۲۳, شنبه

خوشحالم از این که مردم بخش مسخره باز، خندان ، بی احساس و... از من رو می بینند. کسی که دلش غش نمی رود، عمیق عاشق نمی شود ، وفادار نیست و... این ها حداقل نشان می دهند به خوبی فیلم بازی می کنم و حداقل یک چیز را خوب یاد گرفتم.

۱۳۹۴ خرداد ۲۱, پنجشنبه

دلتنگ از این صیاد

گدار بالای کوه، پناه جون قوچه
تفنگ تو می غره که زندگی چه پوچه!

۱۳۹۴ خرداد ۱۴, پنجشنبه

وانمود می کنم نمی فهمم ... برایم چندان مهم نیست که راجع به من چه فکر کند. برایم مهم نیست که فکر کند نمی فهمم و متوجه نمی شوم. دوست دارم در رویایش در دروغش همراهی اش کنم.

۱۳۹۴ خرداد ۷, پنجشنبه

به دوستی یا نوعی از دوستی نیاز دارم که اطرافم نیست. مثلا به او بگویم چقدر از ازواج بی زارم، چقدر سختم است سر و کله زدن با کسانی که خنگ هستند. چقدر حس بد می کنم از این که انقدر تنهام و چقدر عصبانیت سمتم می آید وقتی ادم ها حرفم را نمی فهمند.
چقدر دوست دارم مثلا بگویم چقدر رمانتیک هستم و نزدیک شدن های یهویی مردها توی ذوقم می زند. چقدر از این مینیمالیسم خسته ام:من ازت خوشم اومده بیا دوست شیم.
متاسفانه فاصله عجیبی بین امر مطلوب و زندگی روزمره ام وجود دارد و حتی امیدوار نیستم سمت مطلوبیت هم حرکت کنم.

استریوتایپ آدم بی شعور و فاقد هوش اجتماعی در سرم دارم که هرکسی نزدیکش بشه حتی شباهت ظاهری موجب میشه ازش منزجر شم.